امروز بعد ازینکه با دوستم ۴ ساعت و ده دقیقه غیبت یکی دیگه از دوستامونو کردیم، با گفتنِ جملهی «اصن به ما چه بابا زندگی خودشه» موضوع رو بستیم
ولی فاصله بی اهمیت شدن و از چشم افتادن آدما بنظرم تو یه لحظه نیست؛
تک تکِ اون لحظههایی هست که تو رو نااُمید کردن و هیچوقت جبرانش نکردن…
از حسرتهایی که عین دیوونهها تو بچگی داشتم: عینکی بشم، دست و پام بشکنه گچ بگیرم رو گچ نقاشی کنم، لوزهم رو عمل کنم بستنی بخورم
بابام به مامانم ۲تا کارت هدیه داده واسه روز زن
مامانم واسه روز مرد یکیش بهش پس داد =)))))))))))))))))
یه چیزی خوندم که نوشته بود مردها پستهایی که خودشون دوست دارن و از نظر خودشون جالبه برات میفرستن ولی زنها چیزهایی که از نظر تو میتونه جالب یا خندهدار باشه برات میفرستن. یه مدت دقت کردم دیدم واقعاً همینه:))))
سال آخری که به بابام کادو دادیم، شلوار ورزشی براش خریدیم.
گفت: پدرسوختهها برای مامانتون چیزای خوب میخرید برای من شلوار گرم کن؟!
سال بعد پارچه کت و شلواری خریدیم براش بدوزیم، نشد که بشه.
مطمئنم بابا میتونست نویسنده بزرگی بشه
یا شاعر بزرگی
اما بابای ما شد
و زندگیش درگیر دودوتا چارتا
بابام دیروقت با یه دست گل اومده خونه، برگشته به مامانم میگه روز مرد رو به شما که سلیقهی خوبی در انتخاب مرد داشتید تبریک میگم
ای لعنتی با سیاست 😂😂
از بابام پرسیدم:چجوري پولدار شدي؟ گف: اول یه جعبه گوجه خریدم بردم فروختم ۵ هزار تومن سود کردم بعد بابابزرگم مرد11میلیارد بهم ارث رسید