آقاهه داشت جای من پارک میکرد. گفتم اینجا پارک نکنید. گفت من رفیق فابریک طلوعی هستم. جای دیگه پارک کردم. مسئول دفتر گفت یه آقایی اومده کار داره. اومد تو. همون آقاهه بود.
یه دانشجوی دکترا بود از انگلیس که واسه دکتراش ازم سوال میپرسید که راهنماییش کنم، منم میکردم. یه چندباری بهش ایمیل زدم واسه یکی دوتا کار، هیچکدوم رو جواب نداد. الان دوباره بعد یکسال ایمیل زده وای ببخشید من اصلا یادم رفته بودواینا، حالا میشه جواب این سوالامم بدی؟
حتما .....
یارو داشت خاطره آشنایی مامان باباشو تعریف میکرد، گفت اونموقع بابام لوله کش بود رفته بود خونه مامانم اینا برای کار،
هرکاری میکنم نمیتونم درموردشون مثبت فکر کنم🤔🤔🤔😂😂
بیمار یادش رفت هزینه تزریقاتو پرداخت کنه. منشی تا توی کوچه دنبالش کرد که بیاد هزینه تزریقشو بده. بعد که اومدن کارتو داد منشی، منشی بهش گفت قابلتونو نداره بخدا
خو اگه قابلشو نمیداشت که تا ته کوچه دنبالش نمیدویدی
آقا جدی خیلی وحشتناکهها؛
فکرکن هفته به هفته عمرت داره میره، نه دلخوشی خاصی داری، نه تفریحی، نه مسافرتی، هیچ پیشرفت بزرگی نمیکنی، هیچجای دنیارو نمیبینی؛
حتی چارتا آدم حسابی دورت نداری...
همینجوری عمرت میگذره، پیر میشی آخرشم میمیری.
آدم واقعا میترسه!
مکالمه من و همکارم:
همکارم: داداش دقت کردی مشتریای ما همشون وضع مالیشون خوبه
من: چطور!؟
همکارم: خب همشون ماشین دارن
من: علی ما کارمون چیه!؟
همکارم: لوازم اسپرت ماشین
من: 😐
همکارم:😐
مشتریا:😐
لوازم اسپرت:😐
خیلی خسته بودم، حوصله رانندگی نداشتم
ماشین گرفتم از کلینیک تا خونه؛ تا نشستم تو ماشین از شدت خستگی خوابم برد. ساعت ۷ سوار شدم بیدار شدم دیدم ساعت شده ۹ راننده هم خوابه!
راننده رو صدا کردم اونم بیدار شد گفت دیدم خوابی منم خوابم میاد بیدارت نکردم :)))))
شما با آدم بالغ معاشرت کنی میفهمی اصن چیزی به اسم روابط پیچیده انسانی وجود نداره.