پسرکوچیکه چند ماه پیش با بچه ی همسایه کتک کاری کرده بودن، بابای بچه اومد تو کوچه آبرویی ازمون برد دیدنی، بعد اون شب به بچه جان گفتم سعی کن دعوا نکنی چون خودت تنها باید جواب بدی من دیگه پشتت نیستم.
امروز اومده چند دقیقه بعد دیدم درو دارن با مشت میکوبن، پسرکوچیکه گفت چیزی نیست ی خانومس ترقه انداختم زیر پاش🙄
من😐
راننده اسنپ گفت هر وقت شک کردی چون دختر نیستی درخواست اسنپتو قبول نکردیم درست فکر کردی.
تصور بعضی چیزا واقعا غیرممکنه. مثل تصور دوران نوزادی و کودکی یک چنگیز. به نظر من چنگیز ها هرگز کودک نخواند بود، چنگیز ها از ۳۴ سالگی به دنیا میان.
واقعا چند روز دیگه عیده؟!
من نه تنها لباس زمستونه هایی که سیو کرده بودم رو نخریدم، بلکه حتی لباس پارسال عیدمم نخریدم.
ما یه فامیل داشتیم که پرستار بود و شب شیفت داشت، صبحش که داشته میرفته خونه بچه هم همراهش بوده تو تاکسی خوابش میبره، بچه به راننده میگه آقا میدونی مامانم چرا خوابیده؟ ما شبا باهم میریم دزدی واسه همین مامانم خستهاس :))
راننده اسنپ یه پیرمرد شیک بود که عکس یه سگ تزیینی چسبونده بود به شیشهی جلوی ماشینش. پرسیدم: سگ خودتونه؟ گفت: آره! همه زندگیمه. صبح تا شب تو سرما و گرما کار میکنم خرجش رو بدم.
من خیلی واسه این پیرمرد و سبک زندگیش ارزش قائلم ولی نمیخوام تو پیری تنها همصحبتم سگ یا گربه باشه.
اولین بار که شروع به کار کردم،
محیط شغلیم انقدر وحشتناک و پر تنش بود که چند ماه بیشتر دوام نیاوردم،
اینهمه سال از اون موقع گذشته ولی من هنوز کابوس میبینم که تو همون مکان قرار دارم،
واقعا محیط کار سمی میتونه اینجوری روان یک نفر رو داغون کنه.
ولی این روزهها، در مقابل روزههایی ک ما تو نه سالگی میگرفتیم، شوخیه عزیزان.
مگه روز تموم میشد و اذان میشد.هی کش میومد.