این خانومه ۳۸سالشه؛ با درآمد ۱۱ تومن ته جوادیه مستاجره و هیچ پساندازی نداره؛ رفته آیفون ۱۶ قسطی خریده و یه تتو ۲۰ میلیونی زده و دنبال وام میگرده بتونه قسطاشو بده.
با دیدن اولویتها و دغدغههای بعضیا آدم سکته نیابتی میکنه.
داداش کوچیکم امشب گفت من ماکارونی نمیخورم خوشم نمیاد
گفتم مبارکه داری بابا میشی
چهره بهت زده عروس کوچیک دیدنی بود
بچهی برادرم داره کنار یه پیشی بزرگ میشه و کم کم رفتارهای پیشی رو کپی میکنه. میگن دلیل اینکه طول کشید رو پاهاش راه بره هم همین بوده، عین پنلوپه چار دست و پا میرفته همه جا. یا مثلا یه بار داداشم غذا بهش داده، ریخته زمین و از رو زمین شروع کرده خوردن. میو میو هم که میکنه
مامانم یه عکس گذاشته اینستا نوشته:
یه روز خوب با دوستای عزیزم و دور از دغدغه های بیهوده...
قشنگ معلومه منظورش از دغدغه های بیهوده منم :))))
یکی از سخت ترین قسمت های نشدن اینه که: میبینی برای بقیه چقدر راحت میشه و تو در حالیکه تمام تلاشت و کردی باید حسرت بخوری.
هرچی میریم جلوتر، میبینم روزای قبل زندگیم بهتر بودن، انگار تو دو سال اخیر هیچ خاطرهای نساخته باشم، هیچکاری نکرده باشم، اصن نبوده باشم
این قضیه هم که سایه یکیو با تیر میزنید بعد که میبینیدش شروع میکنید به قربون صدقه رفتنش هم یکمی جالب نیست
خونهتکونی در حدی که مردم بفهمند اینجا آدم زندگی میکنه و متروکه نیست کافیه.