مامانم یه عکس گذاشته اینستا نوشته:
یه روز خوب با دوستای عزیزم و دور از دغدغه های بیهوده...
قشنگ معلومه منظورش از دغدغه های بیهوده منم :))))
یکی از سخت ترین قسمت های نشدن اینه که: میبینی برای بقیه چقدر راحت میشه و تو در حالیکه تمام تلاشت و کردی باید حسرت بخوری.
هرچی میریم جلوتر، میبینم روزای قبل زندگیم بهتر بودن، انگار تو دو سال اخیر هیچ خاطرهای نساخته باشم، هیچکاری نکرده باشم، اصن نبوده باشم
این قضیه هم که سایه یکیو با تیر میزنید بعد که میبینیدش شروع میکنید به قربون صدقه رفتنش هم یکمی جالب نیست
خونهتکونی در حدی که مردم بفهمند اینجا آدم زندگی میکنه و متروکه نیست کافیه.
یسری آدما تو ناخودآگاهشون دارن خودشونو با شما مقایسه میکنن و ازتون میبازن سر همینه بی دلیل ازتون متنفرن
شمارو نمیدونم ولی من واقعا از شروع یه ۳۶۵ روز دیگه که نمیدونم چی در انتظارمه میترسم
چه میدونم، حتما دوست داشتنی نیستم دیگه، وگرنه چطور ممکنه یک نفر هم نباشه که برای بودن کنار من تلاش کنه؟
آدم فکر میکنه حالش خوبه، تا وقتی که میرسه خونه، میفته رو تخت و تازه میفهمه چقدر خسته بوده؛ نه فقط از روز، که از همه چی.
خونه تکونی تو خونه ما همیشه دقیقا از جایی شروع میشه که من نشستم دارم استراحت میکنم