آدم فکر میکنه حالش خوبه، تا وقتی که میرسه خونه، میفته رو تخت و تازه میفهمه چقدر خسته بوده؛ نه فقط از روز، که از همه چی.
خونه تکونی تو خونه ما همیشه دقیقا از جایی شروع میشه که من نشستم دارم استراحت میکنم
خیلی سخته که حالت خوب نباشه ولی چون یه عده چشمشون به توعه مجبور باشی با انرژی و سرحال به نظر برسی.
رفتم تجهیزات پزشکی، همزمان یه پدر و دختر اونجا بودن، پدر درخواست دوتا بسته ایزی لایف داد، دخترش بلافاصله گفت: بابا برای چی دوتا میگیری شاید تا هفته ی بعد مامان مرد لازمش نشد ...
نمیتونم هیچ طوری حرفش رو هضم کنم
شوخیهای آدمها یه جور لو رفتنِ ناخودآگاهه. از چیزی که بهش میخندن میشه فهمید چقدر خلاقن، چقدر باهوشن، چه فرهنگی دارن، چقدر محترمن و حتی سطح اجتماعیشون چطوره. شوخی یه آینهست، حواست باشه چی توش میبینی.
نمیدونم این چه مرضیه که توی جمع احساس میکنی مسئول همه رفتارا همه تویی، مسئول حوصله سر رفتنا تویی، مسئول سکوتها و سرگرم کننده بودن یه جمع هم تویی.
شما نمی دونی اینکه یکی دیگه همیشه برات غذا درست می کنه و لباساتو میشوره چقدر تو زمان و انرژی جلو میندازتت تا وقتی تنها زندگی کنی.