کلاس ریاضی دو انگار تو یه سفینه برگزار میشه که با سرعتهای نزدیک به سرعت نور حرکت میکنه.
وضعیت جوریه که پیش خودت میگی پسانداز میکنم واسه روز مبادا، یه صبح تا شب بری بیرون برگردی میرسی به روز مبادا.
یک خانومی میز بغلی ما توی رستوران بود از یه جایی به بعد دید صحبت من و دوستام خیلی جالبه صندلیشو برگردوند سمت میز ما توی بحث شرکت کرد
مامانم گندم خیس کرده بود گذاشته بود زیر دستمال، منم دیدم خوب جوونه زده برداشتم ریختم تو سالادم، از ظهر داره دنبالش میگرده😂😂