داشتم گریه میکردم رفتم جلو آینه دیدم حتی با دماغ گنده و صورت پف کرده هم از سرش زیادم، گور باباش.
من عاشق اینم که برگردم خونه، توی خونه بخوابم، توی خونه غذا بخورم، توی خونه وقت بگذرونم، توی خونه سریال ببینم، توی خونه کتاب بخونم، توی خونه بمونم، من عاشق خونهم.
گفت آهسته قدم برمیداری، برای رسیدن باید گامهایت را با شتاب بیشتری برداری. گفتم: ای کاش میدانستی برداشتن همین گامهای آهسته با پاهای نا امید و مملو از زخم نرسیدن چه دشوار است و چه توانی میخواهد.