من عاشق اینم که برگردم خونه، توی خونه بخوابم، توی خونه غذا بخورم، توی خونه وقت بگذرونم، توی خونه سریال ببینم، توی خونه کتاب بخونم، توی خونه بمونم، من عاشق خونهم.
گفت آهسته قدم برمیداری، برای رسیدن باید گامهایت را با شتاب بیشتری برداری. گفتم: ای کاش میدانستی برداشتن همین گامهای آهسته با پاهای نا امید و مملو از زخم نرسیدن چه دشوار است و چه توانی میخواهد.
هنوز نتونستم به پسرایی که میان سمتم بفهمونم که من نمیتونم ساعت ۱۰ شب بیام بیرون تا ۱۲ شب ، ولی میتونم از ۶ عصر بیرون باشم تا ۱۱ شب .
فهمیدنش سخته واقعا؟
بابام هیچ وقت یه کلمه محبت آمیز بهم نگفت ولی امروز دیدم عکسمو گذاشته کنار آینه اتاقش
در سرخ کردن کوکوسبزی، همه چیز تا ۱۵ ثانیه قبل از برگردوندن کوکو طبیعی به نظر میرسد
ولی پسرا واقعا خوشگلن؛
شما فکر کن یه فیس نچرال و بدون آرایش رو داری میبینی که انقدر زیباست…
چیه این خانواده؟
دلیل همه تو مخیا و دعواها و افسردگی، ولی وقتی یه چیزیشون میشه آدم بخاک میره