یکی از بزرگترین بدی هایی که در حق خودم کردم این بود که توانایی «زود ناراحت شدن و بر خوردن» رو از خودم گرفتم.
واقعا این صبح پرسنها و تابستون فنا رو درک نمیکنم
بنظرم عجیب ترین موجودات دنیا هستن
یکی از استادامون میگفت : نباید برات مهم باشه که برای کی و چرا مهم هستی، وگرنه سعی میکنی برای"مهم موندن"به خواسته ی دلِ اون رفتار کنی نه دلِ خودت.
معرفت به شکل ترسناکی به یک شوخی بزرگ داره تبدیل میشه جدی. احتمالا نسلای بعد دیگه حتی ندونن همچین چیزی وجود داشته مثلا.
متاسفانه روانم دیگه یاری نمیکنه صبوری کنم، تذکر بدم، یادآوری کنم یا قهر کنم که باهام درست رفتار بشه، فقط حذف میکنم.
آدمهای چرب زبون خطرناک ترین موجودات کره خاکی هستن، دلشون کیلومترهابا زبونشون فاصله داره....
شوخی شوخی انقد گرم شد امروز موقع رانندگی شیشه رو دادم پایین، ما امسال عید نداریم کسی خونمون نیاد
جمعه اونجاش خوبه که بیدار میشی و فکر میکنی شنبهس و یادت میاد که جمعهس و میتونی بیشتر بخوابی و بدیشم اونجاس که دیگه خوابت
عاشق خرید های کوچولو کوچولو ام
مثلا خرید یه مدادِ آبی،یه جوراب راه راه، یه کش مو،یه نمایشنامه،یه بسته توت فرنگی،چندتا آفتابگردون برا روی میزو...
خریدای کوچیک آدمو زنده نگه میدارن
واقعا بیاید فرهنگسازی کنیم تو عید به ماهایی که رژیمیم انقدر گیر ندین «بخور، نخوری ناراحت میشم.» هم ما خوشحالتریم، هم آجیل شیرینیاتون دیرتر تموم میشه.
آنچه بیش از عشق، میتواند تضمینی برای ازدواج باشد، این است که دو طرف، ظرفیت تحمل نفرت نسبت به یکدیگر را داشته باشند.
آقای اسنپی خیلی خیلی یهویی شروع کرد به حرف زدن و گفت «اگر مادرتون در قید حیات هستن خیلی قدرشونو بدونید، من مرد ۵۷ ساله از وقتی مامانم فوت کرده واقعا نمیدونم با این دنیا چیکار کنم»
و بعد هردو اشک ریختیم …