من بچه بودم باورم نمیشد پسته درخت داره. فکر میکردم مث پفک تو کارخونه درست میشه.
اونوقت مامانم هر جا مینشست میگفت دختر من سمپادیه قراره بره ناسا.
از غم ناکافی بودن تا حد زیادی دارم گذر میکنم و کمکم دارم فکر میکنم باید زمان داد، باید از تجربیات جدید، آدمهای جدید، انتخابهای جدید، استقبال کرد…
شاید، واقعا، زندگی جای دیگری است…
زندگی مستقل واقعا عجیبه. صبح روز تعطیل بیدار میشی داری مسواک میزنی به این نتیجه میرسی که همین الان حموم و دستشویی رو تمیز کنی که فکرش بقیه روز باهات نباشه
اما من هیچ وقت خیلی قوی نبودم
حتی یه جاهایی دل نازک تر ولوس تر از خیلیا بودم اما چون میدونستم نمیتونم روی هیچکس حساب باز کنم خیلی جاها وانمود کردم همه چی اوکیه و اصلا ناراحت نیستم.