ترسناکترین قسمت نزدیک شدن به یکی اونجاست که همزمان باید ترس از دست دادنش رو هم داشته باشی.
شوهرم به پسرم میگه: تو هفت سالت نشده بیست بار هواپیما سوار شدی،
من هفت سالم شده بود تازه یه بار تو یه ساختمونی آسانسور سوار شدم :)))
دستور باقلوا استانبولی گرفتم و رفتم خمیر یوفکا بخرم.
با اعتماد به نفس رفتم تو دکون لوازم قنادیه و گفتم خمیر کافکا دارین؟😂
مادربزرگم به خاطر سرطان، توی بیمارستان بستریه. یه روز داشت به دستاش کرم مرطوبکننده میزد، که همراه تخت بغلی بهش گفت:«تو این وضعیت به فکر کرم دستاتی؟» راستش این سوال خیلی توی ذهنم موند. یعنی چون سرطان داره نباید به خودش برسه؟
یه پسر دستفروش اومد پیشمون
لواشک میفروخت، داشتیم صحبت میکردیم که گفت شاید سال دیگه نرم مدرسه،
چون کتاب ندارم.
هممون میون بغض و ناراحتی بودیم،
که یهو یکی از دوستای احمقم در نهایت ناباوری
بهش گفت: خب کتاب بخر.🥺
ما: (😭😭😭😭😭😭)
دو خط درس میخونم؛ چهار خط به خودم بابت رشتهای که خودم با عقل و منطقم انتخابش کردم فحش میدم.