تباه فقط اون سنی که هممون سعی داشتیم رمان بنویسیم ، من حتی سعی کردم شاعر بشم:))))))))
مامانم داشت سیبزمینی سرخ میکرد یه دونه برداشتم دو شبانه روز باهام حرف نمیزد،
اونوقت داییم همهی ارثشو کشیده بالا عکسشو گذاشته اسکرین موبایلش و دائمم قربون صدقهش میره.
یکی از عجایب زندگیمون هم این شده که حضور یه ادمی که کیلومترها ازت دوره میتونه خیلی بیشتر از اون ادمی که هرروز میبینیش خوشحالت کنه...
از فردا ساعت هفت صبح بیدار میشم.
همچنان من فرداش ساعت یازده صبح:
🤍●@Atomospher
من زبان های خارجی رو به اندازه نیازم بلدم
و چون نیازی ندارم طبیعتاً هیچی بلد نیستم.
اتاق همکلاسیام توی خوابگاه 😂😐 بعد میگه نترس یه ذره بهم ریخته است
🤍●@Atomospher
من فکر میکردم وقتی ۲۳ سالهم بشه دیگه یه آدم بزرگم و میتونم واسه زندگی خودم تصمیم بگیرم اما نقداً مامانم گفته تا اتاقمو مرتب نکنم حق ندارم برم بیرون.