یهو یجوری پرت میشم تو گودال غم و ناراحتی، انگار من نبودم که همین چند ساعت پیش میخندیدم.
آقای مسن صاحب کبابی با لهجه بامزهش میگفت مردم اینجا (تو ارتفاعات گیلان) درِ باکِ جنگنده پیدا کردن. رو هوا بنزین میزده در باکش افتاده پایین! :)
یه پیرزنی تو شهرستانمون میشینه تو مسجد برا خانوما تعریف میکنه که پسر من توی باغش از همین هلیکوپترا درست میکنه برای مبارزه با دشمن، هنوز نماز تموم نشده بود پسرشو برده بودن😂
این دخترایی که پوستشون سفیده ولی میرن یکاری میکنن برنزه و سیاه بشن هم مصداق بارز "آن کس که نداند و نداند که نداند" هستن.