هدایت شده از مُرهَق؛
اسکلن دیگه.
تو جمجمه شون بجای عقل آناناسه.
حتی انقدر بی عقل هستن که حاضر نیستم خودم رو بخاطر شون اذیت کنم.
عطر ِچای..
اسکلن دیگه. تو جمجمه شون بجای عقل آناناسه. حتی انقدر بی عقل هستن که حاضر نیستم خودم رو بخاطر شون اذی
حقیقتا همیشه از آناناس بدم میومد_
یه چیزی توی گلومه.
یه چیز عجیب. یه چیز خیلی عجیب.
راه گلو مو بند آورده. دارم نفس میکشم؛ ولی انگار ریه ندارم. دارم حرف میزنم؛ ولی انگار هیچ صدایی ندارم.
خوابم؟
نه؛ بیدارم.
چشمام و که میبندم ، هیچی نمیبینم. قبلاً اینطور نبود. یعنی تا اونجایی که یادمه ، میدونم که نبود.
خواب نیستم ، ولی بیدار هم نیستم.
اشک هایی که ندارم ، میخوان از چشمام فرار کنن.
با صدای بلند میخندم؛ چون اگه نخندم ، روحم فریاد میزنه. صداش خیلی بلنده. صداش ، خیلی ترسناکه.
داره زجه میزنه. داره ناله میکنه.
میخواد همه صداش و بشنون..
ولی من نمیزارم. نه ، کسی نباید صداش رو بشنوه.
صداش خیلی بلنده ، خیلی ترسناکه.
یه چیزی تو گلومه. دردناکه. درد میکنه.
بغضه؟ نه فکر نمیکنم. میتونم همراه این درد بخندم. با بغض که نمیشه خندید؛ میشه؟
شاید.
حس میکنم یکی داره توی گوشم میگه: زود باش زود باش ادامه بده؛
راستش ، نه؛ دیگه نمیگه. خیلی وقته صداش رو نشنیدم.
اشک هام دارن میریزن.
نه ، فکر نمیکنم اشک باشه؛ آخه رنگش قرمزه. مگه اشک قرمزه؟
شاید.
صداهای عجیبی میشنوم. بهم میگن دیوونه شدم. ولی اشتباه میکنن؛ من از اول هم دیوونه بودم.
شنیدی؟ صدای رعد و میگم. توی آسمون.
توی آسمون؟ مگه سینهٔ من آسمونه؟ شاید.
باید بخندم. روحم دوباره داره فریاد میزنه.
+ آنه
#چرندیات