از وحشتِ جنون، به دل ارغنون زدم
از اختناق عشق، به قلب جنون زدم
تلخ است روزگار هر آنکس که عاشق است
در سینهام به تیشهیغم، بیستون زدم
دیدم که با سپاه غم آمد امیر عشق
با یک دل شکسته، به قلب قشون زدم
آنشب که یار در دل اغیار خفته بود
او انگبین بوسه و من جام خون زدم
آموختم ز بس که جفا از تو بی وفا
در شهر دل، بیاد تو، دارالفنون زدم
تنها میان اینهمه تن/ های ناتنی
فریاد از این جماعت لاینصرون زدم
دیگر دلی نمانده ز من دلبری کنی
دیریست پشت پا به دلی سرنگون زدم
#مرتضی_شاکری