روحِسبز؟
دیشب با تلخین درباره مرگ صحبت کردم خواستم بگم اگه مردم دلم براتون تنگ میشه به ویژه برای: خود تلخین و
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
روحِسبز؟
کاش وقتی یامین پور رو توی باغ کتاب میدیدم میرفتم میگفتم ایول داداش خیلی اثارت فاخره
اقای یامین پور ایول دمت گرم
ممنون بابت کتاب هات
یروز میام همه ی کتابایی که نوشتی رو با امضاء بدی بهم
با تشکر.
روحِسبز؟
اقای یامین پور ایول دمت گرم ممنون بابت کتاب هات یروز میام همه ی کتابایی که نوشتی رو با امضاء بدی بهم
ارتداد و عربیکا و ماجرای فکر آوینی رو ازش خوندم و واقعا شاهکار آفریده
روحِسبز؟
چند بار باهاش هم کلام شدم واقعا مودب و فاخره و به خانوماهم خیلی احترام میزاره❤️
وای خوشبحالت
من فقط توی باغ کتاب همین امسال دیدمش از دور
هدایت شده از شبگرد
ما از زمان عقب بودیم، یا زمان از ما جلوتر بود؟ این را پرسیدی؛ هردم پرسیدی. هنگامِ شب، هنگامِ طلوعِ صبح. حتی وقتی که قلبت میشکست و گریان میشدی، باز هم میگفتی: «آخر این چه ظلمتیست که وقتی به ما میرسد، نه آغازِ نورش معلوم میشود، نه پایانش؟»
من هیچ نمیگفتم. نگاهت میکردم. نگاهت میکردم. و تو سکوت میکردی؛ همراه با آن موسیقیای که همیشه با تبسم میگفتی: «حتی روزِ مرگم هم، این را پخش کن و ببین چگونه جسمم درونِ گور و روحم چگونه در اوجِ آسمان، اشکِ شوق خواهد ریخت.»
تو مانند آهنگی که هیچ نمیگفت، پرسشهای بیشمار داشتی؛ و من همانی بودم که تو مرا پاسخِ پرسشهایت میخواندی؛ حتی با وجود اینکه کاری از دستم، جز نگاه کردن و دیدنِ رقصت برنمیآمد. از سکوتم هرگز ناله نکردی، نرفتی؛ فقط همیشه با شعر، زیرِ لب خواندی:
«سکوتِ تو، زیباترین جوابیست که این دنیا میتواند بر من دهد.»
و من هم ادامه میدادم:
«سکوت جایی زیباست که پای مرگ در میان نباشد؛ که اگر باشد، خودت خواهی دید که بدل به چه نفرینی میشود.»
و این جمله، طولانیترین و بلندترین چیزی بود که در طولِ عمرم گفته بودم؛ آن هم برای تو.
اما همان زمانی که تو از آن دم میزدی و با گریه میگفتی:
«این زمان و جهان چیزی جز ظلمت بر من نشان نداد، اما آخرش تو را... نه، نور را بر من داد.»
و تو نبودی تا من بگویم: «این جهان بر من، همان چیزی را نشان داد، که قرار بود تو شاهدِ دیدنش شوی.»
سکوتِ نفرینبار را من زمانی دیدم که تو غرقِ خون بودی و هیچ واژهای نمیتوانست تو را نجات دهد؛ دیگر هیچ موسیقیای نبود تا روحِ تو را ببوسد، و هیچ پرسشی نبود تا شرورانه بر این پوچیِ جهان بخندد.
اصلاً تو بگو؛ چرا گله از زمان و پوچی، وقتی که نور نتوانست کارِ خودش را به درستی انجام دهد؟
تو به من بگو؛ چرا همیشه آنجایی که باید شب بود، نور بود و آنجایی که باید نور میبود، تمامِ جهان شب شد؟
اینها را بیخیال؛ مگر اینها چه دردی دوا میکنند؟ تو زنده خواهی شد؟ نخواهی شد.
اما کاش به جای تمامِ پرسشهای دیگرت، این را میپرسیدی: «چرا نورِ من، شبِ من شد؟»
و من تو را میبوسیدم و میگفتم:
«ما از زمان عقبایم یا از زمان جلوتر، که حتی ندانستیم گاهی بزرگترین شب، همان نوریست که بر کسی نسبت میدهیم و آخرش همان فرد، قاتلِ ما میشود؟»
کتابت را برمیداشتی و میگفتی: «چه کسی اهمیت به اینچیزها میدهد، وقتی که انسانها بزرگترین ظلمتاند؟»
و نشد تا من بگویم: «آری جانم، آری عزیزِ دلم! انسانها بزرگترین ظلمتاند، چنان که منِ شبگرد هم از آنها هراس دارم.»
نه، دروغ میگویم؛ اینها را بر تو نمیگفتم. چیز مهمتری داشتم برای تو بگویم:
«تو شبِ من بودی و من نورِ تو. نور رفت و حال شب چه کند با این زمان؟»
_شبگرد
روحِسبز؟
ما از زمان عقب بودیم، یا زمان از ما جلوتر بود؟ این را پرسیدی؛ هردم پرسیدی. هنگامِ شب، هنگامِ طلوعِ ص
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا