eitaa logo
𝐀𝐯𝐚𝐥𝐢𝐧 𝐃𝐢𝐝𝐚𝐫🌚
443 دنبال‌کننده
210 عکس
26 ویدیو
1 فایل
به نام خداوند ✨🌚ᯓ شروع‌مون :🤎1404/12/24🤎 لطفا کپی نکن قشنگم تو خودت به اندازه کافی خلاق هستی 🩶🕯️ زاپاس چنل اولین دیدار 💗🕯️: @Avalindidarr Pv: @h_anitaa 📝𝟭𝟬𝟭 "عضو جمعیت نویسندگان📖" رمان اولین دیدار:در حال پارت گذاری...
مشاهده در ایتا
دانلود
تـــایـــم بــــه فـــداتون♥️🌱
اسم چنلمو نمیبینی؟!
هدایت شده از نفور𝑭𝒂𝒍𝒍🍂
پاییز احمدی✨ ۱۵ ساله✨ دختر مریم و بابک✨ خواهر پدرام✨
هدایت شده از نفور𝑭𝒂𝒍𝒍🍂
محمد کمالی✨ ۳۹ ساله✨ پدر ماهک✨ همسر ساناز✨ خواهر مریم✨
هدایت شده از نفور𝑭𝒂𝒍𝒍🍂
ساناز محسنی✨ ۳۵ ساله✨ همسر محمد✨ مادر ماهک✨
هدایت شده از نفور𝑭𝒂𝒍𝒍🍂
بـہ نام خالق ؋ـصل پاییز: «پاییز، ؋ـقط یک ؋ـصل نیست تکرار ملایم آن دردے است کـہ هر سال جهان را بـہ رنگ زرد خاطرات درمی‌آورد.»🍂 {پاییز ؋ـصل اول} 🐾 < نبضش نمیزنـہ > < من خواهرے بـہ اسم پاییز نـدارم :)> < ما میخوایم بریم سوئـد اما....شما هم با خودمون میبریم > < متاسـ؋ـم از دست دادیمشون > < دخترتون خیلے مسئولیت پذیر و باهوشـہ > « پاییز رمانے از جنس خزان جایے کـہ زمین یاد می‌گیرد براے رسیـدن بـہ سکوت بایـد رها کرد و تماشا کرد کـہ چطور همه‌چیز در اوج زیبایے بـہ سمت ؋ـرجام می‌رود.» خالق؟شهرزآد🖇 Channel:@Tabir_yek_royya
هدایت شده از نفور𝑭𝒂𝒍𝒍🍂
نام من پاییز است انگار تقدیر خواسته که هویت من با رنگ برگ‌های پاییزی و سردای سال گره بخورد. پانزده سال است که در این دنیا هستم اما گاهی وقتی به آینه نگاه می‌کنم حس می‌کنم در سرنوشت دختری سی‌ساله گیر افتاده‌ام با ذهنی که بیش از حد زود سنگینی دنیا را به خود خریده است. موهای فرفری و درخشانم درست مثل آخرین برگ‌های طلایی یک درخت بلوط دور صورتم می‌رق.صند رنگ نارنجی آن‌ها تنها چیز پرجنب‌وجوش زندگی من است چشم‌هایم اما برخلاف موهایم به سیاهی بی‌انتهای شب است عمیق ساکت و پر از رازهایی که هیچ‌کس نمی‌خواهد بشنود. در خانه‌ی ما کلمه‌ی عدالت یا حتی برابری مثل یک واژه‌ی بیگانه در فرهنگ ما تعریف نشده است. من و پدرام، دو قطب مخالف در این خانه هستیم پدرام برادر من تنها کسی است که تمام توجه گرم و بی‌قیدوشرط والدینمان را به دست آورده است. من چرخ این خانه هستم از اولین سپیده‌ دم تا آخرین تاریک‌روزی وظیفه‌ی من دویدن است اما پدرام... حتی جابه‌جا کردن یک لیوان از روی میز برای او تلاشی طاقت‌فرساست. امروز هم مثل همیشه روزم با بافتن موهایم شروع شد اما نه با آرامش بلکه با عجله‌ای که در پسِ لایه‌های درونی‌ام خستگی را فریاد می‌زند. بعد از چیدن صبحانه و مشغول شدن به آشپزی برای ناهار نگاهی به او انداختم پدرام غرق در دنیای خودش روبروی تلویزیون نشسته بود و با خنده‌های بی‌خیال بی‌تفاوتی‌اش را به نمایش می‌گذاشت. بسیاری از هم‌سن‌وسال‌هایم اگر جای من بودند شاید از این همه فشار به ستوه می‌آمدند و فریاد اعتراض سر می‌دادند اما من... من نه من با خودم قرار گذاشته‌ام که اعتراض نکنم من به خودم می‌گویم که این سختی‌ها پله‌هایی هستند برای رسیدن به آن جایگاهی که در آن مایه‌ی افتخار خانواده باشم. مادرم برای پدرام درس خواندن را یک حق می‌داند نه یک وظیفه او می‌گوید پدرام نیاز به استراحت دارد اما من؟ من مجبورم من باید یاد بگیرم باید کار کنم باید رشد کنم و در لایه‌های عمیق قلبم به خودم دروغ می‌گویم که از این اجبار خوشحالم چون شاید فقط شاید همین اجبار باشد که مرا از این خانه‌ی پر از بی‌عدالتی نجات دهد و به سمت موفقیت هل بدهد. ادامه دارد....... نویسنده:🍂شـهـࢪزآد
هدایت شده از نفور𝑭𝒂𝒍𝒍🍂
صدای خنده‌ی پدرام که با مجری مسابقه‌ی تلویزیونی همراه شده بود مثل یک نت ناکوک در فضای آشپزخانه می‌پیچید. بوی سیب‌زمینی‌های سرخ‌شده تمام فضای خانه را پر کرده بود اما طعم آن در دهانم به تلخی حسرت بود. مادرم وارد آشپزخانه شد حتی نگاه هم نکرد که ببیند ظرف‌های شسته‌شده‌ی صبحانه تا کجا روی هم تلنبار شده‌اند. فقط به سمت مبل رفت دستش را نوازش‌وار روی موهای پدرام کشید و پرسید: مامان: پسر قشنگم چیزی خوردی؟ پاییز برات چیزی آورده؟ پدرام بدون اینکه چشم از صفحه‌ی تلویزیون بردارد شانه‌ای بالا انداخت همین بی‌تفاوتی ساده‌اش مثل تی.غی کوچک روی قلبم خط انداخت. من اما در آن گوشه‌ی دنج آشپزخانه پناهگاه کوچکم را داشتم یک دفترچه‌ی یادداشت کهنه که بین کیسه‌های حبوبات پنهانش کرده بودم. نوشتن تنها راه فرار من از دیوارهای سربی این خانه بود وقتی قلم را روی کاغذ می‌گذاشتم دیگر پاییز پیشخدمت نبودم من خالق دنیاهایی بودم که در آن‌ها عدالت نه یک واژه‌ی بیگانه که قانون اصلی بود. همان‌طور که مشغول کشیدن بشقاب‌ها روی میز بودم ناگهان صدای در خانه بلند شد. پدرم بود با همان چهره‌ی درهم‌کشیده و خسته‌ی همیشگی اما امروز چشمانش برقی داشت که تا به حال ندیده بودم یک پاکت سفید بزرگ در دست داشت. پدرام با دیدن پاکت برای اولین بار از جایش بلند شد و با لحنی کنجکاو پرسید: پدرام: بابا! چیه اون؟ پدر نگاهی به من که با دست‌های خیس آغشته به کف صابون ایستاده بودم انداخت و بعد دوباره به پدرام خیره شد بابا: این یه فرصت بزرگه پدرام یه بورسیه‌ی تحصیلی برای آکادمی هنر توی شهر می‌خوام تو توی آزمونش شرکت کنی. قلبم برای لحظه‌ای از تپش ایستاد آکادمی هنر؟ همان‌جایی که ماه‌ها بود مخفیانه درباره‌اش مطالعه می‌کردم؟ همان‌جایی که آرزو داشتم روزی حتی به عنوان خدمتکار کتابخانه‌اش پاهایم را در آن بگذارم؟ پدرام با تمسخر خندید پدرام: هنر؟ بابا من حال این حرف‌ها رو ندارم! اما مادرم با اشتیاق تمام بازوی پدرام را گرفت: مامان: تو باید این کار رو کنی تو باید درخششِ این خانواده باشی! آن‌ها حتی یک لحظه هم به من فکر نکردند انگار در نقشه‌ی ترسیم‌شده‌ی آن‌ها من فقط ابزاری برای چرخاندن چرخ‌های خانه بودم در حالی که ظرف‌ها را با شدت در آب می‌شستم قطره‌ی اشکی که نه از روی غم که از روی یک خشم فروخفته بود روی گونه‌ام غلتید. آن شب وقتی همه خوابیدند در سکوت مطلق خانه سراغ دفترچه‌ام رفتم. این بار نه داستانی تخیلی که نامه‌ای برای خودم نوشتم جمله‌ای که بارها در سرم تکرار می‌شد را نوشتم: اگر آن‌ها نمی‌بینند که من هم رویا دارم خودم باید آن‌قدر بلند فریاد بزنم که سقف این خانه روی سرم آوار شود. نگاهی به موهای فرفری‌ام در آینه‌ی قدی اتاق انداختم نارنجی آن‌ها، در تاریکی اتاق می‌درخشد. شاید وقتش رسیده بود که برخلاف همیشه، کمی قانون‌شکنی کنم. ادامه دارد....... نویسنده:🍂شـهـࢪزآد