خواجه تا خود خونه نیشش تا بناگوش
باز میمونه و هی لبخندُ لبخندُ لبخند .
تنها چیزی که یادش مونده بود
این بود که اونجا [شاخ نبات ] صدا
میکردن اون خوشگل خانومو.
خلاصه که چند روزی میگذره ...
خواجه مشغول کار بوده که خبر میارن
شاخ نبات برای خواستگاراش شرط گذاشته .
اونم چه شرطی .
گفته هر کی برام صد سکه بیاره یاعلی میگم و باهاش عشق ُآغاز میکنم .
اونموقع هم که میدونید صد سکه
پول خونِ باباش بوده .
واسه همین دیگه خیلی از خواستگارا
از خیرش میگذرن و میرن .
بعضیام میرن پیِ جور کردنِ صد سکه .
خواجه هم که عاشق دو آتیشه شاخنبات
بوده .
آوان'
ولی پول ِ خواجه کجا بود آخه . مگه میشد صد سکه با پول کارگری جور کرد؟
خب اونجایی بودیم که[ شاخنبات ] کسی
که دلِ خواجه رو دزدیده بود برای
ازدواج شرط گذاشته بود ..
و حافظ هم غیر ممکن بود که بتونه
شرطِ شاخ نباتُ به جا بیاره .
شاید بگید خب چی کار کرد ؟
باید بگم که خواجه ارتباطش با خدا خیلی قوی بود.
از همون بچگی وقتی بیکار میشد میرفت
پشت پنجرهیِ مسجد به صدای قران گوش
میداد.