خلاصه که چند روزی میگذره ...
خواجه مشغول کار بوده که خبر میارن
شاخ نبات برای خواستگاراش شرط گذاشته .
اونم چه شرطی .
گفته هر کی برام صد سکه بیاره یاعلی میگم و باهاش عشق ُآغاز میکنم .
اونموقع هم که میدونید صد سکه
پول خونِ باباش بوده .
واسه همین دیگه خیلی از خواستگارا
از خیرش میگذرن و میرن .
بعضیام میرن پیِ جور کردنِ صد سکه .
خواجه هم که عاشق دو آتیشه شاخنبات
بوده .
آوان'
ولی پول ِ خواجه کجا بود آخه . مگه میشد صد سکه با پول کارگری جور کرد؟
خب اونجایی بودیم که[ شاخنبات ] کسی
که دلِ خواجه رو دزدیده بود برای
ازدواج شرط گذاشته بود ..
و حافظ هم غیر ممکن بود که بتونه
شرطِ شاخ نباتُ به جا بیاره .
شاید بگید خب چی کار کرد ؟
باید بگم که خواجه ارتباطش با خدا خیلی قوی بود.
از همون بچگی وقتی بیکار میشد میرفت
پشت پنجرهیِ مسجد به صدای قران گوش
میداد.
رفت مسجد و با خدا عهد کرد که
برای اینکه بتونه صد سکه رو جور کنه ۴۰
شب بره مسجد و تا صبح فقط با خدا
راز و نیاز کنه و عبادتُ این حرفا.
حالا دیگه صبحا بکوب کار میکرد و شب
که میشد میرفت مسجد و تاصبح
با خدا راز و نیاز میکرد .