خواجه یادش میوفته که ای داد بیداد
به خدا قول داده بود که چهل شبُ
تو مسجد صبح کنه و امروز روز
چهلمِ .
حالا من بودم خودمم باهاش میرفتم
شبو تا صبح مسجد که هیچ تا آخرعمر
هم بابت اینکه بخاطر من نذر کرده
ذوق میکردم🤣
حالا خواجه باید بین ِ [وافایِ به عهدی که
با خدا بسته بود ] و [کسی که عاشقش
بود ، شاخ نبات] یکیو انتخاب میکرد .