حالا خواجه باید بین ِ [وافایِ به عهدی که
با خدا بسته بود ] و [کسی که عاشقش
بود ، شاخ نبات] یکیو انتخاب میکرد .
آوان'
رفت و اون شبو تا صبح تو مسجد گریه کرد و با خدا صحبت کرد ..
خب بسمالله اونجایی بودیم که ازدواجِ
[شاخنبات] و [خواجه] به هم خورد و
نخود نخود هر که رَوَد خانهیِ خود .
حافظ شب تا صبح توی مسجد گریه
کرد و با خدا صحبت کرد ..
یه جامی که به ظاهر شراب توش بود ُ
به سمت حافظ میگیرن و ازش میخوان
که جامُ سَر بِکِشه .
و گفت حاضر
نیست دهانی که تا به الان به ذکر خدا
متبرک شده رو با نوشیدن ِاین جام
نجس کنه .
آوان'
و گفت حاضر نیست دهانی که تا به الان به ذکر خدا متبرک شده رو با نوشیدن ِاین جام نجس کنه .
ولی خب اون چند تا جوون قبول نمیکنن
و خنجر میزارن زیر گلوی حافظ و میگن
میخوری یا بُخورونم ؟