آوان'
رفت و اون شبو تا صبح تو مسجد گریه کرد و با خدا صحبت کرد ..
خب بسمالله اونجایی بودیم که ازدواجِ
[شاخنبات] و [خواجه] به هم خورد و
نخود نخود هر که رَوَد خانهیِ خود .
حافظ شب تا صبح توی مسجد گریه
کرد و با خدا صحبت کرد ..
یه جامی که به ظاهر شراب توش بود ُ
به سمت حافظ میگیرن و ازش میخوان
که جامُ سَر بِکِشه .
و گفت حاضر
نیست دهانی که تا به الان به ذکر خدا
متبرک شده رو با نوشیدن ِاین جام
نجس کنه .
آوان'
و گفت حاضر نیست دهانی که تا به الان به ذکر خدا متبرک شده رو با نوشیدن ِاین جام نجس کنه .
ولی خب اون چند تا جوون قبول نمیکنن
و خنجر میزارن زیر گلوی حافظ و میگن
میخوری یا بُخورونم ؟
قلپ دوم ُکه میده بالا ..
جوونا ازش میپرسن حالا چی میبینی؟
میگه حالا حس میکنم میتونم آیندهیِ
انسانهارو ببینم .
قلپ سومُ که میده بالا ..
جوونا ازش میپرسن حالا چی میبینی ؟
خواجه هم میگه حالا حس میکنم
قران رو کامل بلدم و میتونم از حفظ
بخونم .
خواجه میره و اونروز وقتی میگه قران
رو بلده و میتونه زندگی بقیه رو پیش
بینی کنه مسخرهش میکنن ..