حافظ کلا شاعرِ عرفانی ِ.
ینی محتوای بیشتر شعرهاش راجب ِ
خدا ، تفسیر قران ، مرگ ، زندگی و امور مربوط به این چیزاست .
ولی گَهگاهی داخل شعرهاش از وضعیت
جامعه و رفتارهای ِاشتباه ِبعضیا انتقاد
هم میکرده .
شاه ِاون زمان هم وقتی یکی از شعرهایِ
حافظ به گوشش میخوره ، گویا فشار
زیادی بهش وارد میشه .
آوان'
شاه ِاون زمان هم وقتی یکی از شعرهایِ حافظ به گوشش میخوره ، گویا فشار زیادی بهش وارد میشه .
میگن [حرفو بنداز زمین صاحبش برمیداره ] ینی همین .
ولی چون توی شعرش مستقیم به
شاه اشاره نکرده بود شاه نمیتونه
فشارشو مستقیم خالی کنه روی
حافظ .
پس چیکار میکنه؟ آفرین میاد ازش
یه انتقادِ چرت میکنه .
چی میگه ؟ میگه چرا موضوع شعرات
تو هر چند تا بیت فرق میکنه .
مثلا ۲ بیت راجب خدا گفتی .
۲ بیت راجب زندگی .
۲ بیت راجب مرگ .
حافظ هم که متوجه میزان فشار میشه
اَهرُمِ فشارو بیشتر فشار میده و میگه
توی این شهر کلی آدم به این سبک
شعر میگن ولی هنر کنن شعرهاشون
فقط تو شیراز دست به دست میشه
ولی شعرای من ؟ آفرین تو کل دنیا
طرفدار داره .
شاه هم که نشیمنگاهش کماکان با این
حرفِ حافظ شُعلهور شده بود دید
کاری از دستش برنمیاد چیکار کرد ؟
آفرین دوباره اومد از شعرش ایراد
گرفت.
گفت تو این بیت شعرت کُفر کردی
[ گر مسلمانی از این است که حافظ
دارد آه اگر از پس امروز بود فردایی ].
آوان'
گفت تو این بیت شعرت کُفر کردی [ گر مسلمانی از این است که حافظ دارد آه اگر از پس امروز بود فردایی ]
من خیرتو میخوام .
الان همه مسلمونا به مسلمون بودنت
شک کردن با این شعرت .
و بزرگا و فُقها دارن برنامه میریزن که
اعد.امت کنن .
حافظ هم احتمال میداد از آدمای دورش
همچین کارایی بربیاد ، پس حرف(زر)های
شاهو باور کرد و یه نَمه ترسید .