رابعه بعد از جشن شب رو تا صبح
نخوابید و حالش خیلی بد بود .
چون عاشق شده بود اونم عاشق ِ
کسی که نباید .
رابعه میدونست که برادرش بفهمه که
رابعه عاشق ِغلام شده ، قطعا واکنش
بدی قراره داشته باشه .
همینطور اگه کس دیگهای بفهمه دیگه
میشه نقلِ مجلس و همه باهاش رفتار
بدی میکنن .
رابعه که نه میتونست از درد دلش
به کسی بگه و نه میتونست کاری کنه
روز به روز حال ِروحی و جسمیش بدتر
میشد .
برادرِ رابعه هم که دید خیلی حالش بده
به غلامش یعنی بکتاش دستور
داد که کلی طبیب ِکاربلد پیدا کنه.
رابعه یک دایهای داشت که خیلیی مهربون و خوش زبون بود .
از اونایی که با زبونشون مارو از لونه میکِشن بیرون.
دایهیِ رابعه کمکم تونست دلِ رابعه رو
نرم کنه و از زیر زبونش عشقی که به
بکتاش داشت رو بِکِشه بیرون .
ورقی برای رابعه آورد .
و رابعه شروع کرد به نوشتنِ شعر برایِ
بکتاش .
زیرِ نامه هم نقاشیِ چهرهیِ خودشو
کشید.
آوان'
ورقی برای رابعه آورد . و رابعه شروع کرد به نوشتنِ شعر برایِ بکتاش . زیرِ نامه هم نقاشیِ چهرهیِ خودش
شعرِ رابعه به بکتاش :)
به نقلِ عطار ِنیشابوری*