بچهها عینکم مونده بود رو زمین
داداشم برداشته آورده اتاق داده بهم
میگه چرا عینکتو میزاری زمین شاید
یکی بشینه روش .
بعد از اینکه رفت عینکو باز کردم دیدم
کج شده (خودش نشسته بود روش)
آوان'
دامنِ رابعه رو میگیره که بغلش کنه ...
رسیده بودیم به اونجایی که
دایه شده بود کفتر ِنامهرسون ِرابعه
و بکتاش.
تا اینکه یه روز بکتاش که رفته بود دور دور
رابعه رو میبینه و میشناسه بدو بدو میره
سمتش و دامنشو میگیره که بغلش کنه ...
بکتاش فکر میکرد رابعه با دیدنش قراره
بپره بغلش و از این صحنههایِ آبگوشتی
رقم بخوره ؛
ولی زهی خیال باطل .
رابعه دامنشواز دستِ بکتاش بیرون کشید
و با بد خُلقی ِتمام باهاش صحبت کرد .
بهش گفت که :
بکتاش برمیگرده به رابعه میگه که
چرا پنهانی و در خفا برام نامههایِ
عاشقانه میفرستی ولی الان که
روبه روی همدیگهایم انقدر داری
باهام بدرفتاری میکنی و منو از خودت میرونی؟
رابعه هم میگه که یه چیزایی هست که
ازشون خبر نداری .
نمیدونی که چقدر عشقِ به تو برام عزیز
بود و هست .