آوان'
دامنِ رابعه رو میگیره که بغلش کنه ...
رسیده بودیم به اونجایی که
دایه شده بود کفتر ِنامهرسون ِرابعه
و بکتاش.
تا اینکه یه روز بکتاش که رفته بود دور دور
رابعه رو میبینه و میشناسه بدو بدو میره
سمتش و دامنشو میگیره که بغلش کنه ...
بکتاش فکر میکرد رابعه با دیدنش قراره
بپره بغلش و از این صحنههایِ آبگوشتی
رقم بخوره ؛
ولی زهی خیال باطل .
رابعه دامنشواز دستِ بکتاش بیرون کشید
و با بد خُلقی ِتمام باهاش صحبت کرد .
بهش گفت که :
بکتاش برمیگرده به رابعه میگه که
چرا پنهانی و در خفا برام نامههایِ
عاشقانه میفرستی ولی الان که
روبه روی همدیگهایم انقدر داری
باهام بدرفتاری میکنی و منو از خودت میرونی؟
رابعه هم میگه که یه چیزایی هست که
ازشون خبر نداری .
نمیدونی که چقدر عشقِ به تو برام عزیز
بود و هست .
آوان'
من با جسمم عاشقِ تو نشدم بلکه با روحُ روانم دل به تو بستم و عاشقت شدم.
رابعه واقعا✨✨✨=)))))))))))
همین که تو بهانهای باشی برایِ این
عشقِ واقعیِ من و من تو رو محرمِ
اَسرارم بدونم کافیه .