آوان'
بیاید از هوش مصنوعی یه شعر بگیریم با هم بخونیم .
باد از سرِ بیصبری بر شاخهی گل وَزید
گل در تبِ تنهایی، سر بر سرِ خاک خَمید
هر قطره که از ابری بر سینهی سنگ چَکید
در جانِ کویرِ تشنه، صد شور و نوا دَمید
در خلوتِ این جنگل، گرگی به شتاب دَوید
آهو ز هراسِ جان، در سایهی شب خَزید
دل در قفسِ سینه، با یادِ رُخت تَپید
آندم که نگاهِ تو، بر دیدهی من رَ سید
صد قصهی ناگفته در جانِ دلم تَنید
آخر چه توان گفتن، چون نوبتِ ما رَسید
هر چند که دیگه دوست ندارم رفیق
صمیمی داشته باشم ولی بازم دلم واسه
دوستایی که قبلا داشتم تنگ میشه (=
بهم نگفته بود شیعه نیست .
وقتی بهم گفت حس بدی پیدا کرد
فکر میکرد دیدم بهش عوض شده
در حالی که من اصلااااا واسم مهم نبود