اونجایی که سر تختت دراز کشیدی، به سقف خیره شدی، گریه نمیکنی ولی قلبت از شدت غم تیر میکشه، به گذشته فکر میکنی و با خودت میگی چیشد که اینطوری شد و همه چیز انقدر زود تغییر کرد؟ اونجا ته بی حسی تو اوج افسردگیه.
هروقت یکی ازم میپرسه خوبی ؟!
نمیتونم ریسک کنم و بگم نه نیستم، چون حتما اون میپرسه چرا
و من واقعا تعریفی واسه حالِ بدم ندارم.
حتی خودم نمیدونم چمه، نمیدونم چرا بدم، فقط میدونم خوب نیستم.
گفت: زمان التیام میبخشد
بله عزیزِ من، اما آدم هیچوقت طعمِ برخی اشکها را فراموش نمیکند.