ما از همان ابتدا اشتباه کردیم، اصلا شروعمان اشتباه بود. اشکال ما این بود که هر دو فیلم زیاد دیده بودیم و کتاب زیاد خوانده بودیم و در رویای دراماتیک و خیالی فیلم ها و کتاب ها غرق بودیم. نفهمیدیم که اینجا زندگی واقعیست، اینجا نمیشود ژانر انتخاب کرد، نمیشود پایان خوش نوشت، نمیشود پلانی را پاک کرد و از اول فیلم برداری کرد، نمیشود جایی گفت کات و همه غصه هام تمام شود، نمیشود در کافه عاشق شد و در کلیسا ازدواج کرد و خانه ای با عشق ساخت و تا زمانی که موهایمان رنگ دندان هایمان بشود عاشق ماند ...
ما خیال میکردیم اینجا هیچ چیز سر جایش نیست اما حالا میفهمم همه چیز سر جایش بود جز عقل من و تو :))
-401.4.26
آیھ ؛
-
- اولین بار که میخواستم عاشقت نشم همون موقعه ای بود که نصف شب زنگ زدی و میون گریه هام خندوندیم. با صدایی که حتی خودمم نمیشنیدم ،با تو حرف میزدم و هیچ گله ای نمیکردی و هق هق میکردم. وقتی فهمیدی دارم گریه میکنم اونقدر حرف زدی که با چشمای خیس خوابم برد.
صدات مسکن بود یا حرفات؟
دومین بار که میخواستم عاشقت نشم رو به روم با اخم نشسته بودی و چشمات به سیگار توی دستم بود و هر از گاهی تکون میخوردی و اخمات بیشتر میشد. با این حال حواست بهم بود و قبل اینکه
چیزی بخوام خودت برام میگرفتی.
سومین باری که میخواستم عاشقت نشم
بعد اون لجبازیه وسط خیابونم بود که اومدی و محکم گرفتی دستامو ،مبادا پسری که از روبرو میومد بهم نزدیک بشه. بعد با منطقت با عصبانیتت، باهام حرف زدی تا حال درونم بهتر بشه.
چهارمین بار که میخواستم عاشقت نشم...
بار چهارمی در کار نبود. باهمون سه بار تمامت شده بودم.
هی خواستم عاشقت نشم نزاشتی .
انقدر دلبری کردی که دلمان برایت رفت.
نگو جانم .
نگو کدام دلبری؟ دلبری که فقط به حالت چشم ابرو و موی پريشون نیست.
هی بوسه زده بودی به روح زخم خوردم. هی خواستم با جنبه باشم عاشقت نشم
اما انقدر بوسیدی و بوسیدی که دل دادم .
آیھ ؛
-قم-1401.5.1
راستش دیگه جدا از اینکه نمیتونم، خودم هم نمیخوام دچارِ ادمهای جدید بشم دیگه توانشو ندارم با افراد جدید سرو و کله بزنم بهشون بفهمونم از چی خوشم میاد از چی خوشم نمیاد و اونها هم مثل بقیه ثابت کنن میتونن چقدر عوضی باشه،راستش خسته شدم از اعتماد اعتمادی که تهش فقط خودمم که آسیب میبینم خسته از پشیمونیِ بعدِ اعتماد.
ادم هایِ الانِ دورم هم شاید ته تهشون سه چهار نفر نباشن خالی کردم دورمو شاید گاهی دلم واسشون تنگ شه اما اونا باعث حالِ بدِ نیمه شبای مَنَن ..
پس تا میتونی ازم دور بمون چون من اون ادمِ صبورِ قبلی که فکر میکنی نیستم.
آیھ ؛
<3`
خودت را گاهی عمیقا بغل کن! :>
برای تمام روزهایی که هیچ کسی و هیچ صدایی برایت آرامش ندارد . برای ثانیه هایی که،
با بغض میگذرانی،اما دستی برای نوازش نداری .
برای مواقعی که کسی جز خودت،
اسمت را صدا نمیزند !
مادری کن برای خودت،ساعت هایی،نگران شب بیداری هایت شو !
دلواپس غم های خانه ات،ناراحت،تب بالای عشق ات!
شاعر باش،برای احساساتت،خودت و دوست داشتنت را بِسُرا .
باخودت،مثل معشوقه ات حرف بزن،دلبری کن !
آن چیزی را که دوست داری،بخر،تَن کن .
و بعد جلوی آیینه ها،از خودت تعریف کن
مراقب خودت باش؛
برای همه لحظه هایی که،باید یک تنه جور تمام عاشقی ات را بِکشی .
برای آن هایی که دوستت دارن و نمیبینی
آخر میدانی،خودمان را،تماما داده ایم
به انهایی که دوستمان ندارند .
احساسمان را خرج کرده ایم،برای ادم های بیهوده !
و بعد منتظریم،هی یک نفر باشد،یک نفر بیاید
حالمان را،زندگی مان را،
درست کند !
همیشه برای این جماعت،از همه چیزت نگذر .
بگذار
بفهمند هرچیز بهای سنگینی دارد،
حتی بودن آدم ها :)