قسمت سوم: «اولین مهره»
آن شب خوابم نبرد.
برگهای که رویش نوشته شده بود:
Na — Te — U
مدام جلوی چشمم ظاهر میشد.
هر بار سعی میکردم معنیای برایش پیدا کنم.
اما هیچچیز کنار هم جور درنمیآمد.
شاید ون راست میگفت...
شاید فقط یک شوخی بیمعنی بود.
اما دلم قبول نمیکرد.
---
صبح روز بعد، زودتر از همیشه به مدرسه رسیدم.
حیاط تقریباً خالی بود.
فقط یک نفر روی نیمکت کنار باغچه نشسته بود.
ون.
یک صفحه شطرنج کوچک روی پاهایش گذاشته بود.
بیآنکه سرش را بالا بیاورد، گفت:
«بالاخره اومدی.»
کنارش نشستم.
نگاهش هنوز روی صفحه بود.
---
«بلدی شطرنج بازی کنی؟»
شانه بالا انداختم.
«یه کم...»
لبخند کمرنگی زد.
«خوبه. پس از امروز جدی یادش میگیری.»
---
اولین مهره را جلو برد.
«سفید همیشه اولین حرکت رو انجام میده.»
به مهرهها نگاه کردم.
همه سر جای خودشان بودند.
منظم.
دقیق.
درست مثل جدول مندلیف.
بیاختیار گفتم:
«اینا هم مثل عنصرها هستن... هرکدوم جای خودشون دارن.»
ون نگاهم کرد.
بعد لبخند زد
«بالاخره یکی پیدا شد که اینو بفهمه.»
بازی شروع شد.
تقریباً ده دقیقه بیشتر دوام نیاوردم.
ون خیلی راحت ماتم کرد.
با تعجب خندیدم.
«اصلاً نفهمیدم کی باختم.»
ون مهرهٔ وزیر را برداشت و بین انگشتهایش چرخاند.
«شطرنج فقط نگاه کردن به حرکت بعدی نیست.»
بعد به چشمهایم نگاه کرد.
«باید الگوها رو ببینی.»
«الگوها؟»
«آره...»
با انگشت چند حرکت روی صفحه نشان داد.
«همه دنبال آخرین حرکتن... اما برنده کسیه که از همون حرکت اول، الگو رو پیدا کنه.»
آن جمله...
بیدلیل در ذهنم ماند.
درست مثل حرف دیروزش
زنگ کلاس که خورد، صفحه را جمع کرد.
وقتی از روی نیمکت بلند شد، چیزی از جیبش بیرون افتاد.
یک زنجیر نقرهای.
پلاک کوچکی به آن وصل بود.
روی پلاک فقط دو حرف حک شده بود.
B.V
زنجیر را برداشتم.
«مال توئه.»
ون چند ثانیه به آن خیره شد.
بعد آرام آن را از دستم گرفت.
لبخندش این بار فرق داشت.
غمگینتر بود
«نه...»
«هنوز مال من نیست.»
متعجب نگاهش کردم.
«پس مال کیه؟»
لبخند زد.
«وقتی زمانش برسه... میفهمی.»
و زنجیر را دوباره داخل جیبش گذاشت.
---
تمام روز ذهنم درگیر دو چیز بود.
سه عنصر روی آن برگه.
و آن زنجیر.
نمیدانستم چرا...
اما حس میکردم هر دو به یک راز وصلاند.
رازی که هنوز هیچکداممان آمادهٔ فهمیدنش نبودیم.
---
وقتی مدرسه تعطیل شد، کنار در خروجی ایستادیم.
ون به آسمان ابری نگاه کرد و گفت:
«بیلی...»
«هوم؟»
«اگه یه روز از هم دور شدیم...»
اخم کردم.
«چرا باید همچین اتفاقی بیفته؟»
چند لحظه سکوت کرد.
بعد لبخند همیشگیاش را زد.
«هیچی... ولش کن.»
و راه افتاد
من همانجا ایستادم.
به رفتنش نگاه کردم.
و برای اولین بار...
ترسیدم
بیآنکه دلیلش را بدانم.
بعضی روزها را آدم یادش نمیماند.
اما بعضی روزها...
حتی سالها بعد هم با تمام جزئیاتشان در ذهن میمانند.
آن روز یکی از همان روزها بود.
---
باران شدیدی میبارید.
زنگ آخر خورده بود و بیشتر بچهها رفته بودند.
من کنار پنجره کلاس نشسته بودم و به قطرههایی نگاه میکردم که روی شیشه سر میخوردند.
ناگهان صدایی پشت سرم آمد.
"هنوز اینجایی؟"
برگشتم.
ون بود.
کیفش را روی یکی از میزها انداخت.
گفتم:
"منتظرم بارون کم بشه."
"تا فردا هم کم نمیشه."
بعد بدون اجازه کنارم نشست.
مثل همیشه.
انگار صندلی کنار من از اول مال او بود.
---
چند دقیقه هیچکدام حرفی نزدیم.
سکوت عجیبی بین ما بود.
اما از آن سکوتهایی که آزاردهنده نیست.
راحت است.
آرام است.
مثل نشستن زیر سایه یک درخت.
ون ناگهان گفت:
"تا حالا به این فکر کردی اگه هیچکس تو دنیا نباشه چی میشه؟"
اخم کردم.
"سوال عجیبیه."
خندید.
"جواب بده."
شانه بالا انداختم.
"فرقی نمیکنه."
"دروغ میگی."
"نه."
"آره."
به طرفم خم شد.
"تو از تنهایی میترسی."
برای لحظهای چیزی نگفتم.
چون حق با او بود.
---
ون لبخند زد.
بعد از جیبش یک شکلات درآورد.
نصفش را خودش خورد.
نصف دیگر را روی میزم گذاشت.
"بگیر."
"نمیخوام."
"بگیر."
"گفتم نمیخوام."
"خب منم گفتم بگیر."
پوزخند زدم.
او هم خندید.
و برای اولین بار بعد از مدتها...
من هم خندیدم.
واقعی.
بدون اینکه مجبور باشم.
---
هوا کمکم تاریک شده بود.
ون از پنجره بیرون را نگاه کرد.
بعد ناگهان پرسید:
"بیلی."
"هوم؟"
"فکر میکنی ده سال دیگه کجا باشیم؟"
"نمیدونم."
"منم نمیدونم."
کمی سکوت کرد.
بعد آرام گفت:
"فقط امیدوارم هنوز دوست باشیم."
نگاهش کردم.
او هنوز به بیرون خیره بود.
انگار خودش هم نمیدانست چرا این حرف را زده.
اما من آن لحظه را هرگز فراموش نکردم.
---
وقتی بالاخره باران کمتر شد، از مدرسه بیرون آمدیم.
خیابان تقریباً خالی بود.
ون ناگهان وسط راه ایستاد.
"یه چیزی نشونت بدم؟"
قبل از اینکه جواب بدهم، به سمت یک دیوار قدیمی دوید.
با ماژیک مشکی چیزی روی آجرها نوشت.
بعد کنار رفت.
دو حرف بود.
B + V
اخم کردم.
"این دیگه چیه؟"
خندید.
"مدرک."
"مدرک چی؟"
"که یه روز اینجا بودیم."
"احمقانهست."
"شاید."
سپس لبخند زد.
"ولی قشنگه."
---
آن شب وقتی به خانه برگشتم، برای اولین بار حس کردم شاید...
شاید زندگی آنقدرها هم بد نباشد.
شاید اگر یک نفر کنارت باشد...
بتوانی تحملش کنی.
آن موقع نمیدانستم.
نمیدانستم بعضی از آدمها آنقدر در قلبت ریشه میکنند که بعد از رفتنشان...
جای خالیشان از خودشان بزرگتر میشود.
و من هنوز خبر نداشتم که سالها بعد...
دقیقاً همین جای خالی قرار است چه بلایی سرم بیاورد.
Part 3
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
چابش کن بنظرم محشره >>>>
فک کنم با این وضع بهتره نویسنده شم
𝔅𝙖r𝙣𝙚𝙮𝙨 𝔉𝙪𝙣 𝙝𝙤𝙪𝙨𝙚'
اره بفروش تازه این دوران کتاب گرونههه 💰💰
شاید بتونم با پولش بهش برسم..