eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
20.9هزار دنبال‌کننده
526 عکس
523 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
باران | پند و حکایت 📚
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۴ از ۱۰) بوی گاز شیرین اما خفه‌کننده با سرعتی باورنکردنی فضای خانه قدیمی ر
: «نجواهای زیر باران» (قسمت ۵ از ۱۰) سایه تیغه بران خنجر زیر نور سرخ شومینه می‌درخشد. دانیال با بهت و حیرت به چشمان آبان نگاه کرد؛ چشمان روشن و پاکی که تا چند لحظه پیش سرشار از معصومیت بود، حالا پشت هاله‌ای از خشم و رازهای تلخ پنهان شده بود. دانیال حتی پلک هم نزد. نفسش در سینه حبس شده بود، اما نه از ترس مرگ، بلکه از سوزش خنجری که روی قلبش فرو آمده بود. او با صدایی که از ته چاه می‌آمد گفت: «آبان... تو؟» دستان آبان روی دسته خنجر می‌لرزید. قطره اشکی داغ از گونه‌اش روی تیغه فلزی افتاد. او با لحنی لرزان اما پر از کینه فریاد زد: «عقب بمان دانیال! دست به من نزن! تو و خانواده‌ات زندگی مرا نابود کردید! تمام این سال‌ها به من گفتند کسی که پدرم را به خاک سیاه نشاند و مادرم را در آن تصادف شوم از من گرفت، پدر تو بود! من برای انتقام به آن برج آمدم... تمام این نقشه‌ها برای این بود که به تو نزدیک شوم!» دانیال نگاهش را از چشم‌های بارانی آبان برنداشت. به آرامی دستش را بالا آورد و بدون توجه به تیز بودن خنجر، خودِ تیغه را در دست گرفت. خون سرخ دانیال روی دستان آبان چکید، اما دانیال حتی اخم هم نکرد. او با لحنی عمیق، آرام و پر از صداقت گفت: «اگر فکر می‌کنی مرگ من دردهای قلبت را درمان می‌کند، بزن آبان... اما قسم به همان بارانی که امشب ما را به هم رساند، تو داری بازیچه دست قاتل واقعی پدرت می‌شوی.» آبان از دیدن خون دانیال شوکه شد. دستش لرزید و خنجر از دستش روی زمین افتاد. صدای تلفن همراه دانیال دوباره در کلبه پیچید؛ پیامکی صوتی از همان شماره ناشناس آمده بود. دانیال با دستان خونینش دکمه پخش را زد. صدای زنانه – صدای مادر دانیال – دوباره شنیده شد، اما این بار واضحةتر: «دانیال... پسرم... کسانی که به تو حمله کردند، همان کسانی هستند که ۱۵ سال پیش به من و پدر آبان خیانت کردند... عمویت! عمویت تمام ثروت را بالا کشید و حادثه تصادف را ساخت تا ما را نابود کند! آبان بی‌گناه است... او را نجات بده...» پیام تمام شد. سکوتی سنگین و مرگبار کلبه را فرا گرفت. آبان روی زمین زانو زد و دستانش را روی صورتش گذاشت و زیر گریه زد. تمام باورهایش در یک لحظه فرو ریخته بود. دانیال کنارش زانو زد، دستان خونینش را دور شانه‌های لرزان آبان حلقه کرد و او را به سینه‌اش فشرد. آبان سرش را روی سینه دانیال گذاشت و نجوا کرد: «مرا ببخش دانیال... مرا ببخش...» دانیال سر او را بوسید و گفت: «ما هر دو قربانی یک دروغ بزرگ شدیم، اما از این به بعد، با هم با آن می‌جنگیم.» در همین لحظه، ناگهان صدای انفجار لنز دوربین‌های مداربسته بیرونی کلبه شنیده شد! صدای چرخ‌های چند بالگرد و پرژکتورهای قوی، تمام محوطه برفی و تاریک جنگل را مثل روز روشن کرد. صدایی از پشت بلندگوی بالگرد در فضای جنگل پیچید: «کلبه محاصره شده! دفترچه و دختر را تحویل بده دانیال، وگرنه کلبه را با خاک یکسان می‌کنیم!» دانیال به آبان نگاه کرد، دستش را محکم گرفت و گفت: «یک راه خروج مخفی باقی مانده... اما باید به من اعتماد کنی.» آبان سرش را به نشانه تایید تکان داد، اما همین که خواستند به سمت درب مخفی بروند، سایه‌ای سیاه از پشت پنجره کلبه، ماشه را کشید... 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راننده تاکسی می‌گفت : می‌دونید بهترین شغل دنیا چیه ؟ 🌱دکتر انوشه ‌‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
عهد دو درخت و پیرمرد باغبان در دامنه‌های سبز کوهپایه، باغی کهن وجود داشت که پیرمردی صبور به نام عزیزآقا از آن نگهداری می‌کرد. در مرکز این باغ، دو درخت سپیدار بلند کنار هم روییده بودند. شاخه‌های این دو درخت سال‌ها در هم تنیده شده بود و در باد و باران و برف، تکیه‌گاه یکدیگر بودند. روزی تاجر ثروتمندی به باغ آمد و با دیدن زمین و درختان، پیشنهادی بزرگ به پیرمرد داد تا باغ را بخرد و همه درختان را قطع کند تا برجی مجلل بسازد. ثروت پیشنهادی می‌توانست تمام مشکلات مالی پیرمرد و فرزندانش را برای همیشه حل کند. اما عزیزآقا دست رد به سینه تاجر زد. فرزندان پیرمرد با تعجب و گله‌مندی از او پرسیدند: «چرا چنین ثروت عظیمی را رد کردی؟ این‌ها فقط چند درخت ساده هستند!» عزیزمرد لبخندی زد، دست فرزندانش را گرفت و آن‌ها را پای آن دو سپیدار برد. او گفت: «چهل سال پیش، زمانی که مادرتان زنده بود، ما این دو سپیدار را درست در روز پیوندمان با هم کاشتیم. در طول این چهل سال، خشکسالی‌ها آمدند، طوفان‌های سخت وزیدند، اما ریشه‌های این دو درخت در زیر خاک به هم گره خوردند و نگذاشتند دیگری بیفتد. مادرتان رفت، اما این درختان یادگار عشق، وفاداری و ایستادگی ما هستند. ارزش عشق و خاطره با سکه‌های طلا سنجیده نمی‌شود. برخی چیزها در زندگی فروشی نیستند، چون روح ما به آن‌ها گره خورده است.» فرزندان پیرمرد سر به زیر انداختند و معنای واقعی وفاداری و ارزشمندی ریشه‌ها را درک کردند. . . پند باران: در دنیایی که همه‌چیز با متر و معیار مادّیات سنجیده می‌شود، اصالت عشق و وفاداری قیمتی ندارد. ارزش واقعی زندگی در ریشه‌های عمیقی است که با محبت و همراهی در روزهای سخت شکل می‌گیرند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎋الهی🍃💫 ✨دلتون شـاد 🎋شبتون پر از نشاط🍃💫 ✨و قلب مهربونتون 🎋هميشه تپنده باد🍃💫 ✨شب خوبی 🎋در کنار عزیزانتون‌ داشته باشید دوستان عزیز شبتون بخیر و شـادی🍃💫 شب بخیر 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
درباره حکمتِ ناملایمات «خیلی وقت‌ها از سختی‌ها، شکست‌ها و بن‌بست‌های زندگی گله‌مندیم و تصور می‌کنیم که سرنوشت با ما سرِ ناسازگاری دارد. اما حقیقت این است که الماس، در فشارِ کوهستان شکل می‌گیرد و فولاد، در دلِ آتش آبدیده می‌شود. هر رنجی که امروز می‌کشی، در حالِ ساختنِ نسخه قوی‌تری از توست که فردا به آن نیاز خواهی داشت. اگر دری به رویت بسته شد، شاید چون آن در، تو را به مقصدی که شایسته‌اش هستی نمی‌رساند. به جای آنکه در انتظارِ باز شدنِ درهایِ بسته باشی، به دنبالِ مسیری باش که برای تو باز شده است؛ حکمتِ پنهان در هر اتفاق، گاهی سال‌ها بعد روشن می‌شود.» 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
داستان: «ده قطره باران» شبی ابری، ده قطره باران روی لبه یک ابر متولد می‌شوند. هر قطره رنگ و شخصیت خاص خودش را دارد، اما هنوز همدیگر را نمی‌شناسند. اولین قطره، پند و حکایت، آرام و داناست و همیشه قصه‌ای برای گفتن دارد. @BARAN_PAND دومین قطره، طب سنتی، با لمس هر برگ، به آن جان و طراوت می‌بخشد. @BARAN_TEB سومین قطره، آشپزی، هرجا فرود می‌آید، عطر نان تازه و غذاهای خوشمزه در هوا می‌پیچد. @BARAN_TAAM چهارمین قطره، استایل، روی گلبرگ‌ها می‌نشیند و همه‌چیز را زیباتر و شیک‌تر نشان می‌دهد. @BARAN_STYLE پنجمین قطره، عجایب، عاشق کشف ناشناخته‌هاست و هر لحظه چیز شگفت‌انگیزی پیدا می‌کند. @BARAN_SHGEFTI ششمین قطره، انگیزشی، به هر قطره‌ای که خسته می‌شود امید می‌دهد تا به مسیرش ادامه دهد. @BARAN_ANGIZESHI هفتمین قطره، جمله، حرف‌های کوتاه اما عمیقی می‌گوید که در دل همه می‌ماند. @BARAN_JOMLE هشتمین قطره، چیدمان، هرجا می‌رود، بی‌نظمی را به زیبایی و نظم تبدیل می‌کند. @BARAN_CHID نهمین قطره، طبیعت، با گل‌ها، درختان، رودخانه‌ها و پرندگان دوست است. @BARAN_SABZ دهمین قطره، عاشقانه، قلب همه را با مهربانی و عشق گرم می‌کند. @BARAN_TAPESH باد شدیدی می‌وزد و هر ده قطره را از هم جدا می‌کند. هر کدام در گوشه‌ای از زمین فرود می‌آیند و احساس تنهایی می‌کنند. اما خورشید طلوع می‌کند. گرمای خورشید آن‌ها را دوباره به آسمان می‌برد. این بار کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و متوجه می‌شوند که هرکدام به‌تنهایی زیبا هستند، اما کنار هم کامل می‌شوند. آن‌ها دست در دست هم، تبدیل به رنگین‌کمانی از قطره‌های نور می‌شوند و عهد می‌بندند که همیشه کنار هم بمانند. از آن روز به بعد، هر بار که باران می‌بارد، این ده قطره با هم سفر می‌کنند؛ یکی دانایی می‌آورد، یکی سلامتی، یکی طعم زندگی، یکی زیبایی، یکی شگفتی، یکی امید، یکی سخن الهام‌بخش، یکی نظم، یکی آرامش طبیعت و دیگری عشق. پیام پایانی: "تفاوت‌ها، وقتی کنار هم قرار بگیرند، زیباترین داستان دنیا را می‌سازند." @Baran_Holding ده قطره جذاب اینجان کلیک کنید و عضویت بزنید
37.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
فیلم عروس جوانی ک مادرشوهروش رو کنار سگ میبست قسمت دوم در کانال زیر سنجاق شده بزنید روی لینک وارد کانال شوید پیوستن رو بزنید https://eitaa.com/joinchat/3906798195Ced2e2a761a
داستان: «ده قطره باران» شبی ابری، ده قطره باران روی لبه یک ابر متولد می‌شوند. هر قطره رنگ و شخصیت خاص خودش را دارد، اما هنوز همدیگر را نمی‌شناسند. اولین قطره، پند و حکایت، آرام و داناست و همیشه قصه‌ای برای گفتن دارد. @BARAN_PAND دومین قطره، طب سنتی، با لمس هر برگ، به آن جان و طراوت می‌بخشد. @BARAN_TEB سومین قطره، آشپزی، هرجا فرود می‌آید، عطر نان تازه و غذاهای خوشمزه در هوا می‌پیچد. @BARAN_TAAM چهارمین قطره، استایل، روی گلبرگ‌ها می‌نشیند و همه‌چیز را زیباتر و شیک‌تر نشان می‌دهد. @BARAN_STYLE پنجمین قطره، عجایب، عاشق کشف ناشناخته‌هاست و هر لحظه چیز شگفت‌انگیزی پیدا می‌کند. @BARAN_SHGEFTI ششمین قطره، انگیزشی، به هر قطره‌ای که خسته می‌شود امید می‌دهد تا به مسیرش ادامه دهد. @BARAN_ANGIZESHI هفتمین قطره، جمله، حرف‌های کوتاه اما عمیقی می‌گوید که در دل همه می‌ماند. @BARAN_JOMLE هشتمین قطره، چیدمان، هرجا می‌رود، بی‌نظمی را به زیبایی و نظم تبدیل می‌کند. @BARAN_CHID نهمین قطره، طبیعت، با گل‌ها، درختان، رودخانه‌ها و پرندگان دوست است. @BARAN_SABZ دهمین قطره، عاشقانه، قلب همه را با مهربانی و عشق گرم می‌کند. @BARAN_TAPESH باد شدیدی می‌وزد و هر ده قطره را از هم جدا می‌کند. هر کدام در گوشه‌ای از زمین فرود می‌آیند و احساس تنهایی می‌کنند. اما خورشید طلوع می‌کند. گرمای خورشید آن‌ها را دوباره به آسمان می‌برد. این بار کنار یکدیگر قرار می‌گیرند و متوجه می‌شوند که هرکدام به‌تنهایی زیبا هستند، اما کنار هم کامل می‌شوند. آن‌ها دست در دست هم، تبدیل به رنگین‌کمانی از قطره‌های نور می‌شوند و عهد می‌بندند که همیشه کنار هم بمانند. از آن روز به بعد، هر بار که باران می‌بارد، این ده قطره با هم سفر می‌کنند؛ یکی دانایی می‌آورد، یکی سلامتی، یکی طعم زندگی، یکی زیبایی، یکی شگفتی، یکی امید، یکی سخن الهام‌بخش، یکی نظم، یکی آرامش طبیعت و دیگری عشق. پیام پایانی: "تفاوت‌ها، وقتی کنار هم قرار بگیرند، زیباترین داستان دنیا را می‌سازند." @Baran_Holding ده قطره جذاب اینجان کلیک کنید و عضویت بزنید