داستان عاشقانه: حکایت شمع و نقاش نابینا
در شهری کهن، نقاش جوانی به نام مانی زندگی میکرد که تمام هنر و درامدش را از کشیدن چهرههای زیبای مردم شهر به دست میآورد. مانی دلباختهی دختر جوانی به نام ترانه شده بود که صدایی فوقالعاده گرم و آسمانی داشت. آنها روزها و ماهها در کنار هم بودند و مانی همیشه میگفت: «بزرگترین شاهکار هنر من، تابلویی است که از چشمان و لبخند تو خواهم کشید.»
اما روزگار بازی تلخی پیش پای آنها گذاشت. بر اثر بیماری سختی، مانی بینایی خود را به طور کامل از دست داد. دنیا برای او تاریک شد و دیگر قادر به کشیدن هیچ تابلویی نبود. مانی که خود را بیمصرف و باری روی دوش دیگران میدید، دچار افسردگی شدیدی شد و از ترس اینکه ترانه را بدبخت کند، تصمیم گرفت برای همیشه او را ترک کند و از شهر برود.
ترانه وقتی از تصمیم مانی باخبر شد، جلوی او را گرفت و گفت: «تو چشمانت را از دست دادهای، اما قلبت هنوز زنده است. عشق ما به دیدن ظاهر نیست، به حس کردن روح یکدیگر است.» ترانه او را متقاعد کرد که بماند. از آن روز به بعد، ترانه هر روز کنار مانی مینشست، جزئیات جهان اطراف، رنگ غروب خورشید، شکل ابرها و زیباییهای طبیعت را با کلمات برای مانی توصیف میکرد.
مانی با راهنماییهای ترانه و حس لمس دستانش، دوباره قلممو به دست گرفت. او این بار نه با چشمانش، بلکه با احساس قلبیاش شروع به کشیدن چهره ترانه کرد. پس از ماهها کار مداوم، تابلویی خلق شد که تمام هنرمندان شهر را شگفتزده کرد. تصویر طوری زنده و پر از روح بود که انگار عشق واقعی روی بوم جاری شده است. مانی ثابت کرد که برای دیدن و خلق زیباییهای واقعی، چشم ظاهر تنها یک ابزار است و عشق، بینایی اصلی انسان است.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
33.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
به عقل مرد نگاه کن نه به ثروتش
به وفای زن نگاه کن نه به جمالش....
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
حکایت ضربالمثل: «از ماست که بر ماست»
در روزگاران دور، عقابی تیزچنگال و قویهیکل بر فراز صخرهای بلند و کوهستانی آشیانه داشت. این عقاب به قدرت پرواز، سرعت و چنگالهای بران خود بسیار میبالید و همیشه دیگر پرندگان را تحقیر میکرد. او بر این باور بود که هیچ موجودی در زمین و آسمان توانایی مقابله با او را ندارد و هیچ خطری نمیتواند تهدیدش کند.
روزی عقاب اوج گرفت و در آسمان به پرواز درآمد. او از بالا به دشت نگاه میکرد و با غرور به خود میگفت: «کدام پرنده است که بتواند به مانندگی من تا این ارتفاع بالا بیاید؟ کدام شکارچی میتواند تیری پرتاب کند که به اوج آشیانه من برسد؟ من پادشاه بیمنازع این آسمان هستم.»
در همان حال که عقاب غرق در غرور و تکبر خود بود، شکارچی کهنهکاری در میان بوتههای دشت پنهان شده بود. تیرانداز با دیدن عقاب، تیری راست و تیز را از تیردان خود بیرون کشید. او تیر را روی زهکمان گذاشت، تا آخرین حد کشید و به سمت آسمان رها کرد. تیر با سرعت شکافندهای بالا رفت و درست بر سینه عقاب مغرور نشست.
عقاب که ضربت سختی خورده بود، بالهایش از حرکت افتاد و از اوج آسمان به سمت زمین سقوط کرد. او روی خاکی خونآلود افتاد و در حال جان دادن بود. عقاب با تعجب به تیری که در سینهاش فرو رفته بود نگاه کرد تا ببیند چه چیزی توانسته پیکر پولادین او را از پا درآورد.
وقتی دقیقتر نگاه کرد، دید پرهایی که در انتهای تیر برای تعادل و سرعت بیشتر بسته شدهاند، از پرهای خود عقابها ساخته شده است! عقاب آهی سوزناک از ته دل کشید و زیر لب گفت: «از چه کسی گلایه کنم؟ خنگ و جاهل بودم که غرور چشمم را بست. پر تیر از بال و پر خود من است؛ ضربهای که خوردم از جانب خود من به من برگشت. از ماست که بر ماست!»
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
3.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
شب بخیر دوست من✨🌺
⭐الهی یهویی فردا بهترین روزتون بشه
⭐الهی آرامش بشینه توی دلاتون
⭐شبتون آرام، در پناه خدا باشید.
#شب_بخیر
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
: «نجواهای زیر باران» (قسمت ۳ از ۱۰) گلوله از چند سانتیمتری شانه دانیال گذشت و به بدنه فلزی ایستگاه
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۴ از ۱۰)
بوی گاز شیرین اما خفهکننده با سرعتی باورنکردنی فضای خانه قدیمی را پر میکرد. سوزش چشمان آبان شروع شد و سرفههای شدید، امانش را برید. دانیال بدون لحظهای تردید، پارچهای را از روی مبل برداشت، آن را با آب پارچ روی میز خیس کرد و روی دهان و دماغ آبان گذاشت.
دانیال با صدایی که از میان سرفههایش به سختی شنیده میشد فریاد زد: «دستت را از دست من جدا نکن! باید از راه زیرزمین بریم!»
او دست آبان را محکمتر از قبل فشرد و به سمت انتهای راهرو دوید. درِ چوبی و سنگین زیرزمین را با لگد باز کرد و هر دو در میان تاریکی مطلق به پایین پلهها سرازیر شدند. صدای انفجار خفیف و جرقههای آتش از طبقه بالا شنیده شد؛ دشمنانشان خانه را به آتش کشیده بودند تا هر مدرکی را خاکستر کنند.
در زیرزمین، دانیال قفل درب پشتی را که به کانالهای قدیمی فاضلاب شهر باز میشد شکست. آبان که دیگر رمقی برایش نمانده بود و از هوش میرفت، زانوهایش لرزید و داشت به زمین میافتاد که دانیال او را میان آغوشش گرفت. برای اولین بار، دانیال جسم ظریف و بیدفاع دانیالِ مغرور را در آغوش میکشید. گرمای بدن آبان در آن تاریکی و سرمای کشنده، آتش جدیدی در قلب دانیال روشن کرد؛ حسی بالاتر از یک مسئولیت ساده، حسی شبیه به عشقی ناگهانی و عمیق.
دانیال آبان را در آغوش کشید و از میان مسیرهای تاریک و مرطوب زیرزمین بیرونی بیرون آمدند. ساعتی بعد، آنها در امان بودند؛ در کلبهای متروک و مخفی در دل جنگلهای اطراف شهر که هیچکس از وجودش خبر نداشت.
باران هنوز بر سقف چوبی کلبه میکوبید. دانیال، آبان را روی کاناپهای کهنه گذاشت و شومینه را روشن کرد. وقتی شعلههای زرد آتش به چهره رنگپریده آبان تابید، چشمان آبان به آرامی باز شد. او دانیال را دید که کنارش زانو زده و با نگرانی و اضطرابی بیسابقه به او زل زده است.
آبان با صدایی ضعیف گفت: «چرا... چرا نجاتم دادی؟ تو که میگفتی من هیچی نیستم...»
دانیال خیره در چشمان روشن آبان ماند. غرورش ذوب شده بود. دستش را پیش برد و نرمی گونه خیس آبان را لمس کرد: «چون فهمیدم تمام این سالها دنبال نوری میگشتم که امشب توی چشمان تو پیدایش کردم... من نمیگذارم هیچکس به تو آسیب بزند آبان.»
نگاههایشان در هم گره خورد. فاصلهشان به مویی بند بود و ضربان قلبشان یکی شده بود. لبخند تلخ و شیرینی بر لبهای آبان نشست، اما دقیقاً در لحظهای که دانیال خم شد تا او را در آغوش بگیرد، تلفن همراه شخصی دانیال که روی حالت ویبره بود، شروع به لرزیدن کرد.
شماره ناشناس بود. دانیال با دستان لرزان دکمه تماس را زد.
صدایی زنانه و آشنا، اما ضعیف و رنجور از پشت خط پیچید: «دانیال... پسرم... اگر داری صدای مرا میشنوی... به آبان بگو... به آبان بگو به آن کلبه اعتماد نکند... دانیال، کسی که کنار توست...»
قبل از اینکه جمله تمام شود، صدای شلیک تیر دیگری از پشت تلفن پیچید و خط قطع شد!
دانیال شوکه شده به گوشی نگاه کرد و سپس سرش را بالا آورد. آبان با لبخندی عجیب و سرد، خنجری کوچک و تیز را که از زیر لباسش بیرون کشیده بود، درست روی رگ گردن دانیال گذاشت...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
مامانبزرگم امروز صبح بهم گفت:
مهم نیست چند سال دیگه زندگی میکنی
مهم نیست چند سال دیگه میمیری، مهم اینه
نمونه به دلت حسرت کسی، حسرت چیزی
که اگه بمونه هیچ وقت نفهمیدی که
زندگی چی بوده...🦋
#صبح_بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
17.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
نامزد بازی...
جلو مجردا🤣
#دکتر_سعید_عزیزی
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۴ از ۱۰) بوی گاز شیرین اما خفهکننده با سرعتی باورنکردنی فضای خانه قدیمی ر
: «نجواهای زیر باران» (قسمت ۵ از ۱۰)
سایه تیغه بران خنجر زیر نور سرخ شومینه میدرخشد. دانیال با بهت و حیرت به چشمان آبان نگاه کرد؛ چشمان روشن و پاکی که تا چند لحظه پیش سرشار از معصومیت بود، حالا پشت هالهای از خشم و رازهای تلخ پنهان شده بود.
دانیال حتی پلک هم نزد. نفسش در سینه حبس شده بود، اما نه از ترس مرگ، بلکه از سوزش خنجری که روی قلبش فرو آمده بود. او با صدایی که از ته چاه میآمد گفت: «آبان... تو؟»
دستان آبان روی دسته خنجر میلرزید. قطره اشکی داغ از گونهاش روی تیغه فلزی افتاد. او با لحنی لرزان اما پر از کینه فریاد زد: «عقب بمان دانیال! دست به من نزن! تو و خانوادهات زندگی مرا نابود کردید! تمام این سالها به من گفتند کسی که پدرم را به خاک سیاه نشاند و مادرم را در آن تصادف شوم از من گرفت، پدر تو بود! من برای انتقام به آن برج آمدم... تمام این نقشهها برای این بود که به تو نزدیک شوم!»
دانیال نگاهش را از چشمهای بارانی آبان برنداشت. به آرامی دستش را بالا آورد و بدون توجه به تیز بودن خنجر، خودِ تیغه را در دست گرفت. خون سرخ دانیال روی دستان آبان چکید، اما دانیال حتی اخم هم نکرد. او با لحنی عمیق، آرام و پر از صداقت گفت: «اگر فکر میکنی مرگ من دردهای قلبت را درمان میکند، بزن آبان... اما قسم به همان بارانی که امشب ما را به هم رساند، تو داری بازیچه دست قاتل واقعی پدرت میشوی.»
آبان از دیدن خون دانیال شوکه شد. دستش لرزید و خنجر از دستش روی زمین افتاد. صدای تلفن همراه دانیال دوباره در کلبه پیچید؛ پیامکی صوتی از همان شماره ناشناس آمده بود.
دانیال با دستان خونینش دکمه پخش را زد. صدای زنانه – صدای مادر دانیال – دوباره شنیده شد، اما این بار واضحةتر: «دانیال... پسرم... کسانی که به تو حمله کردند، همان کسانی هستند که ۱۵ سال پیش به من و پدر آبان خیانت کردند... عمویت! عمویت تمام ثروت را بالا کشید و حادثه تصادف را ساخت تا ما را نابود کند! آبان بیگناه است... او را نجات بده...»
پیام تمام شد. سکوتی سنگین و مرگبار کلبه را فرا گرفت. آبان روی زمین زانو زد و دستانش را روی صورتش گذاشت و زیر گریه زد. تمام باورهایش در یک لحظه فرو ریخته بود. دانیال کنارش زانو زد، دستان خونینش را دور شانههای لرزان آبان حلقه کرد و او را به سینهاش فشرد.
آبان سرش را روی سینه دانیال گذاشت و نجوا کرد: «مرا ببخش دانیال... مرا ببخش...»
دانیال سر او را بوسید و گفت: «ما هر دو قربانی یک دروغ بزرگ شدیم، اما از این به بعد، با هم با آن میجنگیم.»
در همین لحظه، ناگهان صدای انفجار لنز دوربینهای مداربسته بیرونی کلبه شنیده شد! صدای چرخهای چند بالگرد و پرژکتورهای قوی، تمام محوطه برفی و تاریک جنگل را مثل روز روشن کرد. صدایی از پشت بلندگوی بالگرد در فضای جنگل پیچید: «کلبه محاصره شده! دفترچه و دختر را تحویل بده دانیال، وگرنه کلبه را با خاک یکسان میکنیم!»
دانیال به آبان نگاه کرد، دستش را محکم گرفت و گفت: «یک راه خروج مخفی باقی مانده... اما باید به من اعتماد کنی.»
آبان سرش را به نشانه تایید تکان داد، اما همین که خواستند به سمت درب مخفی بروند، سایهای سیاه از پشت پنجره کلبه، ماشه را کشید...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
7.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
راننده تاکسی میگفت : میدونید بهترین شغل دنیا چیه ؟
🌱دکتر انوشه
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
عهد دو درخت و پیرمرد باغبان
در دامنههای سبز کوهپایه، باغی کهن وجود داشت که پیرمردی صبور به نام عزیزآقا از آن نگهداری میکرد. در مرکز این باغ، دو درخت سپیدار بلند کنار هم روییده بودند. شاخههای این دو درخت سالها در هم تنیده شده بود و در باد و باران و برف، تکیهگاه یکدیگر بودند.
روزی تاجر ثروتمندی به باغ آمد و با دیدن زمین و درختان، پیشنهادی بزرگ به پیرمرد داد تا باغ را بخرد و همه درختان را قطع کند تا برجی مجلل بسازد. ثروت پیشنهادی میتوانست تمام مشکلات مالی پیرمرد و فرزندانش را برای همیشه حل کند. اما عزیزآقا دست رد به سینه تاجر زد.
فرزندان پیرمرد با تعجب و گلهمندی از او پرسیدند: «چرا چنین ثروت عظیمی را رد کردی؟ اینها فقط چند درخت ساده هستند!»
عزیزمرد لبخندی زد، دست فرزندانش را گرفت و آنها را پای آن دو سپیدار برد. او گفت: «چهل سال پیش، زمانی که مادرتان زنده بود، ما این دو سپیدار را درست در روز پیوندمان با هم کاشتیم. در طول این چهل سال، خشکسالیها آمدند، طوفانهای سخت وزیدند، اما ریشههای این دو درخت در زیر خاک به هم گره خوردند و نگذاشتند دیگری بیفتد. مادرتان رفت، اما این درختان یادگار عشق، وفاداری و ایستادگی ما هستند. ارزش عشق و خاطره با سکههای طلا سنجیده نمیشود. برخی چیزها در زندگی فروشی نیستند، چون روح ما به آنها گره خورده است.»
فرزندان پیرمرد سر به زیر انداختند و معنای واقعی وفاداری و ارزشمندی ریشهها را درک کردند.
.
.
پند باران:
در دنیایی که همهچیز با متر و معیار مادّیات سنجیده میشود، اصالت عشق و وفاداری قیمتی ندارد. ارزش واقعی زندگی در ریشههای عمیقی است که با محبت و همراهی در روزهای سخت شکل میگیرند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
1.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎋الهی🍃💫
✨دلتون شـاد
🎋شبتون پر از نشاط🍃💫
✨و قلب مهربونتون
🎋هميشه تپنده باد🍃💫
✨شب خوبی
🎋در کنار عزیزانتون داشته باشید
دوستان عزیز
شبتون بخیر و شـادی🍃💫
#شب بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
درباره حکمتِ ناملایمات
«خیلی وقتها از سختیها، شکستها و بنبستهای زندگی گلهمندیم و تصور میکنیم که سرنوشت با ما سرِ ناسازگاری دارد. اما حقیقت این است که الماس، در فشارِ کوهستان شکل میگیرد و فولاد، در دلِ آتش آبدیده میشود. هر رنجی که امروز میکشی، در حالِ ساختنِ نسخه قویتری از توست که فردا به آن نیاز خواهی داشت. اگر دری به رویت بسته شد، شاید چون آن در، تو را به مقصدی که شایستهاش هستی نمیرساند. به جای آنکه در انتظارِ باز شدنِ درهایِ بسته باشی، به دنبالِ مسیری باش که برای تو باز شده است؛ حکمتِ پنهان در هر اتفاق، گاهی سالها بعد روشن میشود.»
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding