1.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌳ســـــــلام
🌿صبح جمعه تون
🌳به زیبایی تابلوی طبیعت
🌿امیدوارم امروزتون
🌳پر از سرزندگی
🌿لبتون پر از تبسم
🌳قلب تون پر از نور
🌿روزگارتون شیرین و
🌳نعمت هایالهی
🌿نصیبتون باشه
🌳آدینه تون پر از آرامش
#صبح_بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
3.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
اسم درد و رنج رو عشق نزارید 👌
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
حکایت ملانصرالدین و راز صندوقچه
مرد ثروتمند
روزگاری مرد ثروتمند و خسیسی در همسایگی ملانصرالدین زندگی میکرد. این مرد ثروتمند همیشه نگران اموالش بود و شبها از ترس دزد خواب به چشمش نمیآمد. روزی او صندوقچهای سنگین و محکم ساخت، تمام سکههای طلا و جواهراتش را درون آن گذاشت، درِ آن را با قفلی بزرگ بست و به سراغ ملا آمد.
مرد ثروتمند به ملا گفت: «ای ملا! من میخواهم به سفری چند ماهه بروم. این صندوقچه تمام دارایی و حاصل یک عمر تلاش من است. آن را نزد تو به امانت میگذارم، چرا که به صداقت و پاکدستی تو ایمان دارم. اما قول بده که تحت هیچ شرایطی درِ آن را باز نکنی.» ملا امانت را پذیرفت و صندوقچه را در گوشهای از خانهاش گذاشت.
چند ماه گذشت و مرد ثروتمند از سفر بازگشت. او بلافاصله به خانه ملا رفت، صندوقچه را تحویل گرفت و با عجله به خانه خود برد. در را بست، قفل را باز کرد و مشغول شمردن سکهها شد. اما ناگهان فریاد کشید! او متوجه شد که چند سکه از طلاهایش کم شده است. مرد ثروتمند که بسیار حریص بود، با عصبانیت به خانه ملا برگشت و او را متهم به دزدی کرد.
ملا با آرامی و لبخند نگاهی به مرد انداخت و گفت: «دوست من! قبل از اینکه به سفر بروی، به من گفتی تمام ثروتت درون این صندوقچه است. آیا وقتی در سفر بودی، از زندگیات لذت بردی؟ آیا شبها راحت خوابیدی؟» مرد ثروتمند با تعجب پاسخ داد: «بله! چون میدانستم اموالم جای امنی است، با خیالی آسوده خوابیدم و از سفرم لذت بردم.»
ملا گفت: «من به امانت تو دست نزدم، اما بدان طلاهایی که در صندوقچهای قفل شده باشند و هیچ گرهی از کار خودت یا دیگران باز نکنند، با چند تکه سنگ هیچ تفاوتی ندارند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
6.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👴 پیرمردی به پسرش گفت: هیچوقت این ۴ چیز رو به مردم نگو 👌
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۶ از ۱۰) با صدای شکسته شدن پنجره، دانیال شیرجه زد و آبان را روی زمین کشید.
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۷ از ۱۰)
خشم و خونی که در رگهای دانیال میجوشید، امان نفس کشیدن را از او گرفته بود. کاغذ در مشت خونیاش له شد. آبان، تمام دارایی و داروندار قلبی که تازه بیدار شده بود، خودش را برای نجات او به آغوش مرگ فرستاده بود. دانیال با خود زمزمه کرد: «فکر کردی میگذارم تنها بروی؟ حتی اگر اقیانوسی از آتش باشد، برای آوردنت میآیم...»
دانیال دفترچه کهنه را از جیبش بیرون کشید. او مهندس برجستهای بود و کدهای روی نقشهها را بهتر از هر کسی میفهمید. با مرور صفحات، متوجه شد که راز دفترچه فقط ثروت عمویش نیست، بلکه موقعیت دقیق مخفیگاه اصلی عمو – یک کارخانه متروکه و نظامی در ساحل صخرهای شمال شهر – است؛ جایی که سالها پیش تمام خیانتها از همانجا کلید خورده بود.
ساعاتی بعد، آسمان غرق در طوفان و باران شدیدی بود که موجهای سهمگین را به صخرهها میکوبید. دانیال، مخفیانه خود را به کارخانه متروکه رساند. با استفاده از مسیرهای تهویه و مهارتهای معمارانهاش، از دید نگهبانان مسلح گذشت و وارد تالار اصلی شد.
آبان به صندلی چوبی کهنهای بسته شده بود. چهرهاش زخمی بود، اما چشمانش هنوز غرور و مقاومت عجیبی داشت. در مقابل او، «فرید» (عموی دانیال)، با لبخندی پیروزمندانه ایستاده بود و با اسلحهای در دست، او را بازجویی میکرد.
فرید با لحنی پلید گفت: «دختره احمق! دانیال کجاست؟ کدهای دفترچه را کجای این خاطرات قایم کردهاید؟ اگر تا سه شمارش نگویی، جنازهات را به دریا میاندازم!»
آبان با نفرت در چشمان فرید زل زد و گفت: «دانیال هیچ وقت تسلیم امثال تو نمیشود... او بسیار پاکتر و قویتر از توست!»
فرید خشمگین شد، اسلحه را روی پیشانی آبان گذاشت و شاسی را کشید: «یک... دو...»
در همان لحظه، صدای خرد شدن شیشههای سقف سالن پیچید! دانیال مثل سایهای از بالا به پایین پرید، مستقیم روی نگهبان اصلی افتاد و با حرکتی سریع اسلحه او را چنگ زد. صدای شلیک گلولهها سالن کهنه را لرزاند.
دانیال در میان دود و بارانی که از سقف شکسته به داخل میریخت، داد زد: «فرید! دستت را از او بکش! دفترچه پیش من است!»
فرید با دیدن برادرزادهاش، قاهقاه خندید و لوله اسلحه را از پیشانی آبان برداشت و به سمت دانیال گرفت: «بالاخره آمدی پسرم... درست مثل پدر حادق و سادهلوحت! حالا هر دویتان همینجا میمیرید!»
اما درست زمانی که فرید خواست انگشتش را روی ماشه فشار دهد، صدای آژیر پلیس و پروژکتورهای نیروهای امنیتی از بیرون سالن طنینانداز شد. تمام محوطه توسط نیروهای ویژه محاصره شده بود؛ دانیال قبل از آمدن، کدهای مخفی افشاگر را به دادستانی ارسال کرده بود!
فرید چهرهاش در هم رفت، پایش را روی ریل آسانسور باربری گذاشت و با دستگیرهای که در دست داشت، دست آبان را چنگ زد: «اگر من باختم، این دختر را هم با خودم به قعر دریا میبرم!»
او همراه آبان که به صندلی بسته شده بود، خود را از دهانه آسانسور باربری به سمت پرتگاه صخرهای و مواج دریا پرت کرد...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
داستان عاشقانه: آخرین بوم نقاشی
نقاشی فقیر برای خوشحال کردن همسر بیمارش در زمستانی سخت، تصویر بهاری زیبا را روی دیوار روبروی پنجره کشید. زن با دیدن آن امید یافت و بهبود یافت، اما خود نقاش از سرمای شبانه حین کار درگذشت.
پند باران:
ایثار و فداکاری، ماندگارترین شاهکاری است که یک انسان میتواند در دفتر زندگی خلق کند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
962.3K حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸از پنجره قلبت
✨گاهی نگاه به آسمان بینداز
✨و عشق را از اعماق قلبت
✨به زندگیت دعوت کن..
✨ما در این دنیا مهمانیم
✨و خداوند میزبان
✨پس نگران فردایت نباش
✨اوست که مهمان نوازی میکند
✨به او اعتماد کن..
✨شبتون آروم
🌸در پناه لطف خدا🌙🌟
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
♥️🍃
🌸از روزنهٔ چشم تو
🍃خورشیـد هویداست
🌸وز لطف نگاه تو
🍃جهـان خـرم و زیبـاست
🌸صبحی که تو
🍃در آینهاش نقش ببندی
🌸چون باغ بهار است،
🍃بهشت است، فریباست
🍃🌸سـلام صبحتون بخیر
#صبح_بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
حکایت: ارزش انسان
روزی مردی غمگین نزد پیر دانایی رفت و گفت:
«احساس میکنم هیچ ارزشی ندارم. هر جا میروم مرا نادیده میگیرند.»
پیر انگشترش را به او داد و گفت:
«به بازار برو و قیمت این انگشتر را بپرس، اما آن را نفروش.»
مرد به بازار رفت. یکی گفت ده سکه میارزد، دیگری بیست سکه و هیچکس حاضر نشد بهای بیشتری بدهد. او نزد پیر بازگشت.
پیر گفت:
«حالا آن را به زرگر نشان بده.»
زرگر پس از دیدن انگشتر با تعجب گفت:
«این انگشتر بسیار ارزشمند است؛ اگر هزار سکه هم بخواهی، باز هم قیمتش بیشتر از این است.»
مرد با شگفتی نزد پیر بازگشت. پیر لبخندی زد و گفت:
«دیدی؟ ارزش انگشتر تغییر نکرد؛ فقط کسی پیدا شد که ارزش واقعی آن را شناخت. تو هم همینگونهای. اگر بعضیها قدر تو را نمیدانند، دلیل بر بیارزش بودن تو نیست.»
پند:
ارزش خود را با قضاوت کسانی که تو را نمیشناسند نسنج. انسانهای دانا، گوهر واقعی هر انسان را میبینند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅دوستی قبل از ازدواج
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۷ از ۱۰) خشم و خونی که در رگهای دانیال میجوشید، امان نفس کشیدن را از او
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۸ از ۱۰)
زمان برای دانیال متوقف شد. فریادِ «آبان!» دانیال سالن چوبی را شکافت. او بدون حتی یک ثانیه تردید، مانند عقابی که به سمت طعمهاش پرواز میکند، بدنش را به سمت دهانه تاریک پرتگاه رها کرد و در دل طوفان و تاریکی به پایین شیرجه زد!
سقوط آزاد در میان باران سوزان و سرمای سیاه شب. دانیال در میان هوا، دستش را به زحمت درازی کرد و طناب صندلی آبان را درست چند متر قبل از برخورد با امواج خروشان دریا چنگ زد. ضربه سنگینی به شانه و دست زخمی دانیال وارد شد، اما او طناب را رها نکرد. با تمام توانی که در بدنش باقی مانده بود، آبان را به سمت صخرههای مرطوب کشید.
فرید، عموی جنایتکارش، در میان امواج سهمگین و کوه آسای اقیانوس گم شد و صدای فریادهایش در غرش دریا فرو رفت.
دانیال با دستان خونین و ناتوان، آبان را روی صخرههای پهن کشید. طنابهای دست و پای آبان را با دندانهایش باز کرد. آبان بیهوش بود؛ لبهای بنفش و چهرهی سردش دل دانیال را کباب میکرد. دانیال او را در آغوش کشید، تن خیسش را به سینهاش فشرد و با اشک و التماس نجوا کرد: «آبان... تو را به خدا چشمانت را باز کن! من بدون تو این دنیا را نمیخواهم... آبانِ من، نفس بکش!»
او دستان سرد آبان را میبوسید و تنفس میداد. ناگهان سرفهای شدید سینه آبان را لرزاند. آبان آب دریا را بیرون انداخت و چشمان بیرمقش به آرامی باز شد. اولین چیزی که دید، چشمان اشکبار و عاشق دانیال بود که زیر باران درخشش عجیبی داشت.
آبان با صدایی بینهایت ضعیف لبخند زد: «تو... باز هم آمدی... دیوانه!»
دانیال پیشانیاش را به پیشانی آبان چسباند و با بغض خندید: «گفته بودم که... حتی اگر اقیانوسی از آتش باشد، برای آوردنت میآیم.»
نیروهای امداد و پلیس به سرعت خود را به پایین صخرهها رساندند. آن شب، با دستگیری باقی اعضای باند فرید و نجات معجزهآسای آبان، کابوس ۱۵ ساله به پایان رسید.
چند روز بعد، در بیمارستان، آبان در حالی که حالش بسیار بهتر شده بود روی تخت نشسته بود. دانیال با دست پانسمانشده و دستهای از گلهای رز سفید وارد اتاق شد. لبخندی پر از آرامش روی لبهای هر دو نشست. پروندههای سیاه گذشته بسته شده بود و حالا آیندهای روشن پیش روی آنها بود.
اما درست زمانی که دانیال حلقه ازدواج درخشانی را از جیبش بیرون آورد تا پاکترین عهد زندگیاش را ببندد، پیرمردی ناشناس با عصا و جامهای سیاه، وارد اتاق بیمارستان شد. پیرمرد نگاهی به آبان انداخت، سپس رو به دانیال کرد و با صدایی لرزان و شوم گفت:
«دست نگه دار جوان! تو نمیتوانی با این دختر ازدواج کنی... چون رازی توی خون شماست که هیچکدام از آن خبر ندارید!»
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرشوهرم بین من و جاریم فرق میزاره....
#دکتر_عزیزی
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding