eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
21.6هزار دنبال‌کننده
547 عکس
548 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
داستان عاشقانه: گره شال‌گردن💜🌱 پیرمردی آلزایمر داشت و همه چیز را فراموش کرده بود، اما هر روز صبح گره شال همسرش را پر از محبت می‌بست. پزشک پرسید: «چگونه این را یادته؟» پیرمرد گفت: «اسم‌ها از یاد می‌روند، اما روش محبت کردن در قلب می‌ماند.» داستان جذاب برا دوستان خود ارسال کنید 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸خـدایا ⭐️دراين شب تو رامهربانيت قسم 🌸دلهاى گرفته را شـاد ⭐️ودست هاى نيازمند را 🌸بى نيازگردان ⭐️و قلبى نورانى، تنى سالم 🌸زندگى آرام نصيب دوستانم بگردان 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا … همه چیز را به تو سپرده ام بهترین ها را برایم رقم بزن ، تو خود عالمی و میدانی همه خیر و شر مرا ، من را به آرزوهایم برسان همان طور که خیر تو در آن است .🤲🏼 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم های صبور یه خصوصیت عجیب دارن... بی نهایت لبخند می زنن... این لبخند شاید تو نگاه اول حس گذشت بده... اینکه «هر زخمی زدی، هر‌ چیزی که گفتی فدای سرت... من فراموش می کنم» ولی آدم های صبور هیچوقت هیچ چیزی رو فراموش نمی کنن... زخمارو می شمارن... حرفارو مرور می کنن و همچنان لبخند می زنن ‌... یه روز که صبوری دیگه جواب نداد، با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن برای همیشه فراموشت می کنن... انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی... آدم های صبور تا یه جایی میگن فدای سرت... 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
ضرب‌المثل: دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورند. درختان تنومندی که امروز سایه‌شان آرامش‌بخش ماست، روزی نهال‌های کوچکی بودند که انسان‌های نیک‌اندیش سال‌ها پیش کاشتند؛ کسانی که شاید هرگز فرصت استفاده از میوه و سایه آن‌ها را پیدا نکردند، اما به آینده و نسل‌های بعد از خود فکر کردند. این ضرب‌المثل به ما یادآوری می‌کند که زندگی تنها برای امروز نیست. همان‌گونه که ما از زحمت، دانش، تجربه و فداکاری گذشتگان بهره‌مند شده‌ایم، وظیفه داریم چیزی ارزشمند برای آیندگان به یادگار بگذاریم؛ خواه کاشتن یک درخت باشد، خواه آموزش یک مهارت، انجام یک کار خیر، یا بر جای گذاشتن نامی نیک. انسان خردمند فقط به منفعت امروز خود نمی‌اندیشد، بلکه می‌کوشد دنیایی بهتر از آنچه تحویل گرفته، برای دیگران به جا بگذارد. پند: نیکی واقعی آن است که حتی اگر سودش به خودت نرسد، زندگی دیگران را زیباتر کند. امروز بکار، تا فردا کسی در سایه مهربانی و تلاش تو آرام بگیرد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۸ از ۱۰) زمان برای دانیال متوقف شد. فریادِ «آبان!» دانیال سالن چوبی را شکا
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۹ از ۱۰) سکوتی خفه‌کننده فضای اتاق بیمارستان را فرا گرفت. حلقه طلایی درون جعبه مخمل، زیر نور چراغ‌ها می‌درخشد، اما کلمات پیرمرد مثل دسته‌ای از یخ بر قلب دانیال و آبان نشست. دانیال جلو آمد، قامت بلندش را میان پیرمرد و آبان قرار داد و با صدایی محکم اما پر از تردید گفت: «تو کیستی پیرمرد؟ چطور به خودت اجازه می‌دهی وارد شوی و این خزعبلات را ببافی؟» پیرمرد عصایش را روی زمین فشرد و آهی عمیق کشید. نگاهش پر از حسرت و غم بود. او رو به آبان کرد و گفت: «دخترم... من پزشک معالج مادرت در آن شب تصادف شوم هستم. ۱۵ سال تمام است که این راز سینه مرا می‌سوزاند. عمویت فرید، بعد از تصادف مرا تهدید کرد که اگر حقیقت را بگویم، خانوادام را نابود می‌کند. اما حالا که او از میان رفته، من باید بار این گناه را از دوشم بردارم.» آبان با دستان لرزان ملافه را در مشتش فشرد و با صدایی که به سختی شنیده می‌شد پرسید: «چه راز‌ی؟ مگر پدر و مادر من در آن تصادف کشته نشدند؟» پیرمرد سرش را پایین انداخت: «پدرت همان شب جان باخت... اما مادرت زنده ماند! او سال‌ها در تنهایی و در یک بیمارستان روانی دورافتاده در جنوب کشور، بدون اینکه یادش بیاید کیست، بستری است! فرید او را مجنون جلوه داد تا تمام سهامش را تصاحب کند!» چشمان آبان پر از اشک شد و نفسش به شماره افتاد. دانیال شوکه شده بود؛ پس مادربزرگ یا مادر آبان زنده بود! اما پیرمرد رو به دانیال کرد و ادامه داد: «اما این تمام راز نیست دانیال... وصیت‌نامه قانونی و ثبت‌شده مادر آبان شرطی دارد که هیچ‌کس از آن خبر ندارد. او قبل از تصادف تمام دارایی‌اش را به نام دختری زد که با پسرِ دوستش ازدواج کند، اما فقط به این شرط که آن پسر هرگز نداند که مادرش زنده است! اگر بفهمد، طبق سند، تمام دارایی به وقف عام می‌رسد و خاندان شما برای همیشه ورشکسته می‌شود!» پیرمرد به چشمان دانیال زل زد: «حالا تو حقیقت را می‌دانی دانیال... اگر با آبان ازدواج کنی، راز افشا شده و تمام اموال و هلدینگ باران که حاصل دسترنج پدرت بوده، نابود خواهد شد. تو باید بین عشق زندگی‌ات و نابودی کامل خانواده‌ات یکی را انتخاب کنی!» آبان با شنیدن این حرف‌ها، دستانش را روی صورتش گذاشت و شروع به گریستن کرد. دانیال به حلقه توی دستش نگاه کرد، سپس به چهره گریان و بی‌دفاع آبان زل زد. دو راهی هولناکی پیش روی او بود: ثروت، ثبات و آبروی خاندانی که سال‌ها برایش جنگیده بود... یا دختری که بدون او، دنیا برایش جز یک قفس تاریک و بی‌روح نبود. دانیال قدمی به عقب برداشت. به چشمان آبان نگاه کرد، جعبه حلقه را بست و درون جیبش گذاشت. سپس بدون اینکه کلمه‌ای بگوید، رویش را چرخاند و به سمت در خروجی حرکت کرد! آبان با صدایی شکسته‌شده فریاد زد: «دانیال... داری می‌روی؟!» دانیال لحظه‌ای دمِ در ایستاد، اما بدون اینکه برگردد، با لحنی سرد که آبان تا به حال از او نشنیده بود گفت: «بعضی چیزها در زندگی، از احساسات ما بزرگ‌تر هستند آبان... خداحافظ.» و درِ اتاق با صدایی سنگین بسته شد... 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیخیالی رو تمرین کن : نشنیدن از عمد ندیدن از عمد و جست و جو نکردن از عمد این اولین قدم برای پا نهادن؛ در سرزمینی ست که حتی اگه پابرهنه هم باشی ، هیچ خاری زخمیت نمیکنه… 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
‌«یَا رَبِّ إِنَّ لَنَا فِیکَ أَمَلاً طَوِیلاً کَثِیراً.»‌‌‌ خدایا ما رو تو خیلی حساب کردیم. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
امید، قدرتمندترین نیروی جهان است. با امید شروع کن و شگفتی‌ها را ببین. درود و صبح بخیر 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
🌹داستان آموزنده🌹 یکی از شاگردان کلاس به معلممان گفت : من چیزهای زیادی بخشیدم ولی در قبال آن فقط یک نگاه توهین آمیز دریافت کردم! معلممان گفت: بیایید وقتی چیزی بخشیدیم به فرد و شخص ندهیم؛ بلکه آن را به خدا بدهیم. آن شخص فقط برایمان مانند یک صندوق پست و رابطی بین ما و خدایمان باشد. وقتی چیزی را برای خدا بفرستیم دیگر عکس العمل واسطه برای ما مهم نیست و از او توقعی هم نداریم؛ خداوند، خود عوض آن را هم در دنیا به ما می‌دهد و هم به طور بهتر، در قیامت، زمانی که به آنها احتیاج داریم. یادمان باشد مقصد ما خداست... ‌‌‌‌‌‌‌‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
حکایت های_آموزنده✅ ‌‌🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding
💬 تجربه فشار خون اعضاء : "سلام، من حسین ۴۴ ساله ام، اهل مازندران دو سال بود فشارم میرسید ۱۶ روی ۱۰. سردرد و سنگینیِ پشت گردن امانم رو بریده بود. دکتر دو تا قرص فشار نوشته بود ولی هر وقت می‌خوردم سرگیجه میگرفتم و حالم بدتر میشد. پسرم کانال استاد احسانیان رو برام فرستاد. دمنوشی که استاد معرفی کردن رو صبح و شب خوردم. بعد از ۳ هفته فشارم شد ۱۲ روی ۸! الان یک ماهه قرص نمی‌خورم و فشارم ثابته.🙏" لینک کانال استاد با ۵۰۰ هزار نفر درمانجو👇 https://eitaa.com/joinchat/2544959632C431da444a7