♥️🍃
🌸از روزنهٔ چشم تو
🍃خورشیـد هویداست
🌸وز لطف نگاه تو
🍃جهـان خـرم و زیبـاست
🌸صبحی که تو
🍃در آینهاش نقش ببندی
🌸چون باغ بهار است،
🍃بهشت است، فریباست
🍃🌸سـلام صبحتون بخیر
#صبح_بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
حکایت: ارزش انسان
روزی مردی غمگین نزد پیر دانایی رفت و گفت:
«احساس میکنم هیچ ارزشی ندارم. هر جا میروم مرا نادیده میگیرند.»
پیر انگشترش را به او داد و گفت:
«به بازار برو و قیمت این انگشتر را بپرس، اما آن را نفروش.»
مرد به بازار رفت. یکی گفت ده سکه میارزد، دیگری بیست سکه و هیچکس حاضر نشد بهای بیشتری بدهد. او نزد پیر بازگشت.
پیر گفت:
«حالا آن را به زرگر نشان بده.»
زرگر پس از دیدن انگشتر با تعجب گفت:
«این انگشتر بسیار ارزشمند است؛ اگر هزار سکه هم بخواهی، باز هم قیمتش بیشتر از این است.»
مرد با شگفتی نزد پیر بازگشت. پیر لبخندی زد و گفت:
«دیدی؟ ارزش انگشتر تغییر نکرد؛ فقط کسی پیدا شد که ارزش واقعی آن را شناخت. تو هم همینگونهای. اگر بعضیها قدر تو را نمیدانند، دلیل بر بیارزش بودن تو نیست.»
پند:
ارزش خود را با قضاوت کسانی که تو را نمیشناسند نسنج. انسانهای دانا، گوهر واقعی هر انسان را میبینند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
5.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
✅دوستی قبل از ازدواج
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۷ از ۱۰) خشم و خونی که در رگهای دانیال میجوشید، امان نفس کشیدن را از او
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۸ از ۱۰)
زمان برای دانیال متوقف شد. فریادِ «آبان!» دانیال سالن چوبی را شکافت. او بدون حتی یک ثانیه تردید، مانند عقابی که به سمت طعمهاش پرواز میکند، بدنش را به سمت دهانه تاریک پرتگاه رها کرد و در دل طوفان و تاریکی به پایین شیرجه زد!
سقوط آزاد در میان باران سوزان و سرمای سیاه شب. دانیال در میان هوا، دستش را به زحمت درازی کرد و طناب صندلی آبان را درست چند متر قبل از برخورد با امواج خروشان دریا چنگ زد. ضربه سنگینی به شانه و دست زخمی دانیال وارد شد، اما او طناب را رها نکرد. با تمام توانی که در بدنش باقی مانده بود، آبان را به سمت صخرههای مرطوب کشید.
فرید، عموی جنایتکارش، در میان امواج سهمگین و کوه آسای اقیانوس گم شد و صدای فریادهایش در غرش دریا فرو رفت.
دانیال با دستان خونین و ناتوان، آبان را روی صخرههای پهن کشید. طنابهای دست و پای آبان را با دندانهایش باز کرد. آبان بیهوش بود؛ لبهای بنفش و چهرهی سردش دل دانیال را کباب میکرد. دانیال او را در آغوش کشید، تن خیسش را به سینهاش فشرد و با اشک و التماس نجوا کرد: «آبان... تو را به خدا چشمانت را باز کن! من بدون تو این دنیا را نمیخواهم... آبانِ من، نفس بکش!»
او دستان سرد آبان را میبوسید و تنفس میداد. ناگهان سرفهای شدید سینه آبان را لرزاند. آبان آب دریا را بیرون انداخت و چشمان بیرمقش به آرامی باز شد. اولین چیزی که دید، چشمان اشکبار و عاشق دانیال بود که زیر باران درخشش عجیبی داشت.
آبان با صدایی بینهایت ضعیف لبخند زد: «تو... باز هم آمدی... دیوانه!»
دانیال پیشانیاش را به پیشانی آبان چسباند و با بغض خندید: «گفته بودم که... حتی اگر اقیانوسی از آتش باشد، برای آوردنت میآیم.»
نیروهای امداد و پلیس به سرعت خود را به پایین صخرهها رساندند. آن شب، با دستگیری باقی اعضای باند فرید و نجات معجزهآسای آبان، کابوس ۱۵ ساله به پایان رسید.
چند روز بعد، در بیمارستان، آبان در حالی که حالش بسیار بهتر شده بود روی تخت نشسته بود. دانیال با دست پانسمانشده و دستهای از گلهای رز سفید وارد اتاق شد. لبخندی پر از آرامش روی لبهای هر دو نشست. پروندههای سیاه گذشته بسته شده بود و حالا آیندهای روشن پیش روی آنها بود.
اما درست زمانی که دانیال حلقه ازدواج درخشانی را از جیبش بیرون آورد تا پاکترین عهد زندگیاش را ببندد، پیرمردی ناشناس با عصا و جامهای سیاه، وارد اتاق بیمارستان شد. پیرمرد نگاهی به آبان انداخت، سپس رو به دانیال کرد و با صدایی لرزان و شوم گفت:
«دست نگه دار جوان! تو نمیتوانی با این دختر ازدواج کنی... چون رازی توی خون شماست که هیچکدام از آن خبر ندارید!»
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
مادرشوهرم بین من و جاریم فرق میزاره....
#دکتر_عزیزی
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
داستان عاشقانه: گره شالگردن💜🌱
پیرمردی آلزایمر داشت و همه چیز را فراموش کرده بود، اما هر روز صبح گره شال همسرش را پر از محبت میبست.
پزشک پرسید: «چگونه این را یادته؟»
پیرمرد گفت: «اسمها از یاد میروند،
اما روش محبت کردن در قلب میماند.»
داستان جذاب برا دوستان خود ارسال کنید
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
6.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌸خـدایا
⭐️دراين شب تو رامهربانيت قسم
🌸دلهاى گرفته را شـاد
⭐️ودست هاى نيازمند را
🌸بى نيازگردان
⭐️و قلبى نورانى، تنى سالم
🌸زندگى آرام نصيب دوستانم بگردان
#شب_بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
خدایا …
همه چیز را به تو سپرده ام
بهترین ها را برایم رقم بزن ،
تو خود عالمی و میدانی
همه خیر و شر مرا ،
من را به آرزوهایم برسان
همان طور که خیر تو در آن است .🤲🏼
#صبح_بخیر
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
6.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آدم های صبور یه خصوصیت عجیب دارن...
بی نهایت لبخند می زنن...
این لبخند شاید تو نگاه اول
حس گذشت بده...
اینکه «هر زخمی زدی،
هر چیزی که گفتی فدای سرت...
من فراموش می کنم»
ولی آدم های صبور هیچوقت
هیچ چیزی رو فراموش نمی کنن...
زخمارو می شمارن...
حرفارو مرور می کنن و همچنان
لبخند می زنن ...
یه روز که صبوری دیگه جواب نداد،
با همون لبخند تو یه چشم بهم زدن
برای همیشه فراموشت می کنن...
انگار که هیچوقت تو زندگیشون نبودی...
آدم های صبور تا یه جایی میگن فدای سرت...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
ضربالمثل: دیگران کاشتند و ما خوردیم، ما بکاریم تا دیگران بخورند.
درختان تنومندی که امروز سایهشان آرامشبخش ماست، روزی نهالهای کوچکی بودند که انسانهای نیکاندیش سالها پیش کاشتند؛ کسانی که شاید هرگز فرصت استفاده از میوه و سایه آنها را پیدا نکردند، اما به آینده و نسلهای بعد از خود فکر کردند.
این ضربالمثل به ما یادآوری میکند که زندگی تنها برای امروز نیست. همانگونه که ما از زحمت، دانش، تجربه و فداکاری گذشتگان بهرهمند شدهایم، وظیفه داریم چیزی ارزشمند برای آیندگان به یادگار بگذاریم؛ خواه کاشتن یک درخت باشد، خواه آموزش یک مهارت، انجام یک کار خیر، یا بر جای گذاشتن نامی نیک.
انسان خردمند فقط به منفعت امروز خود نمیاندیشد، بلکه میکوشد دنیایی بهتر از آنچه تحویل گرفته، برای دیگران به جا بگذارد.
پند: نیکی واقعی آن است که حتی اگر سودش به خودت نرسد، زندگی دیگران را زیباتر کند. امروز بکار، تا فردا کسی در سایه مهربانی و تلاش تو آرام بگیرد.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
باران | پند و حکایت 📚
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۸ از ۱۰) زمان برای دانیال متوقف شد. فریادِ «آبان!» دانیال سالن چوبی را شکا
«نجواهای زیر باران» (قسمت ۹ از ۱۰)
سکوتی خفهکننده فضای اتاق بیمارستان را فرا گرفت. حلقه طلایی درون جعبه مخمل، زیر نور چراغها میدرخشد، اما کلمات پیرمرد مثل دستهای از یخ بر قلب دانیال و آبان نشست.
دانیال جلو آمد، قامت بلندش را میان پیرمرد و آبان قرار داد و با صدایی محکم اما پر از تردید گفت: «تو کیستی پیرمرد؟ چطور به خودت اجازه میدهی وارد شوی و این خزعبلات را ببافی؟»
پیرمرد عصایش را روی زمین فشرد و آهی عمیق کشید. نگاهش پر از حسرت و غم بود. او رو به آبان کرد و گفت: «دخترم... من پزشک معالج مادرت در آن شب تصادف شوم هستم. ۱۵ سال تمام است که این راز سینه مرا میسوزاند. عمویت فرید، بعد از تصادف مرا تهدید کرد که اگر حقیقت را بگویم، خانوادام را نابود میکند. اما حالا که او از میان رفته، من باید بار این گناه را از دوشم بردارم.»
آبان با دستان لرزان ملافه را در مشتش فشرد و با صدایی که به سختی شنیده میشد پرسید: «چه رازی؟ مگر پدر و مادر من در آن تصادف کشته نشدند؟»
پیرمرد سرش را پایین انداخت: «پدرت همان شب جان باخت... اما مادرت زنده ماند! او سالها در تنهایی و در یک بیمارستان روانی دورافتاده در جنوب کشور، بدون اینکه یادش بیاید کیست، بستری است! فرید او را مجنون جلوه داد تا تمام سهامش را تصاحب کند!»
چشمان آبان پر از اشک شد و نفسش به شماره افتاد. دانیال شوکه شده بود؛ پس مادربزرگ یا مادر آبان زنده بود! اما پیرمرد رو به دانیال کرد و ادامه داد: «اما این تمام راز نیست دانیال... وصیتنامه قانونی و ثبتشده مادر آبان شرطی دارد که هیچکس از آن خبر ندارد. او قبل از تصادف تمام داراییاش را به نام دختری زد که با پسرِ دوستش ازدواج کند، اما فقط به این شرط که آن پسر هرگز نداند که مادرش زنده است! اگر بفهمد، طبق سند، تمام دارایی به وقف عام میرسد و خاندان شما برای همیشه ورشکسته میشود!»
پیرمرد به چشمان دانیال زل زد: «حالا تو حقیقت را میدانی دانیال... اگر با آبان ازدواج کنی، راز افشا شده و تمام اموال و هلدینگ باران که حاصل دسترنج پدرت بوده، نابود خواهد شد. تو باید بین عشق زندگیات و نابودی کامل خانوادهات یکی را انتخاب کنی!»
آبان با شنیدن این حرفها، دستانش را روی صورتش گذاشت و شروع به گریستن کرد. دانیال به حلقه توی دستش نگاه کرد، سپس به چهره گریان و بیدفاع آبان زل زد. دو راهی هولناکی پیش روی او بود: ثروت، ثبات و آبروی خاندانی که سالها برایش جنگیده بود... یا دختری که بدون او، دنیا برایش جز یک قفس تاریک و بیروح نبود.
دانیال قدمی به عقب برداشت. به چشمان آبان نگاه کرد، جعبه حلقه را بست و درون جیبش گذاشت. سپس بدون اینکه کلمهای بگوید، رویش را چرخاند و به سمت در خروجی حرکت کرد!
آبان با صدایی شکستهشده فریاد زد: «دانیال... داری میروی؟!»
دانیال لحظهای دمِ در ایستاد، اما بدون اینکه برگردد، با لحنی سرد که آبان تا به حال از او نشنیده بود گفت: «بعضی چیزها در زندگی، از احساسات ما بزرگتر هستند آبان... خداحافظ.»
و درِ اتاق با صدایی سنگین بسته شد...
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding
1.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
بیخیالی رو تمرین کن :
نشنیدن از عمد
ندیدن از عمد
و جست و جو نکردن از عمد
این اولین قدم برای پا نهادن؛
در سرزمینی ست که حتی اگه پابرهنه هم باشی ،
هیچ خاری زخمیت نمیکنه…
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding