📖 حکایت | انگشتر گمشده
روزی مردی در بازار انگشتری ارزشمند پیدا کرد. چند نفر اطرافش جمع شدند و گفتند:
«خوششانس بودی! انگشتر را بردار و برو؛ کسی هم نمیفهمد.»
مرد انگشتر را برداشت، اما به جای رفتن، در همان بازار ماند. روی کاغذی نوشت:
«هرکس انگشترش را گم کرده، نشانی بدهد.»
مردی پیر جلو آمد و گفت: «انگشتر من است.»
مرد پرسید: «از کجا مطمئن شوم؟»
پیرمرد گفت: «داخلش جملهای حک شده که فقط من میدانم.»
مرد جمله را گفت و انگشتر را پس گرفت.
پیرمرد هنگام رفتن گفت: «میدانی چه چیزی عجیب است؟»
مرد پرسید: «چه چیزی؟»
گفت: «من امروز انگشترم را پیدا کردم، اما تو چیزی باارزشتر پیدا کردی.»
مرد خندید و گفت: «چه چیزی؟»
پیرمرد جواب داد: «اینکه وقتی میتوانستی چیزی را برای خودت برداری و هیچکس هم نفهمد، باز هم انتخاب کردی درستکار بمانی.»
مرد لحظهای به انگشتان خالی خودش نگاه کرد و گفت: «شاید انگشتر مال تو بود، اما امتحانش برای من بود.»
نتیجه:
آدمها را فقط زمانی نمیشود شناخت که همه نگاهشان میکنند؛ شخصیت واقعی انسان، جایی معلوم میشود که میتواند کار نادرستی انجام دهد و هیچکس هم متوجه نشود، اما خودش انتخاب میکند درست رفتار کند. 🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📖 حکایت | کیسهی سنگها
شاگردی نزد استادش رفت و گفت:
«استاد، چرا هرچه بیشتر میخواهم آدم خوبی باشم، بیشتر از آدمها ناراحت میشوم؟ هرکس کاری میکند که در دلم میماند.»
استاد بدون اینکه چیزی بگوید، کیسهای به او داد و گفت:
«از امروز هر بار کسی ناراحتت کرد، یک سنگ داخل این کیسه بینداز.»
چند روز گذشت. کیسه کمکم سنگین شد.
استاد گفت: «حالا این کیسه را هرجا میروی با خودت ببر.»
شاگرد چند روز کیسه را همراه خودش برد. روز اول برایش جالب بود، روز دوم سنگین شد و بعد از مدتی دیگر از حمل کردنش خسته شده بود.
نزد استاد برگشت و گفت: «دیگر نمیتوانم. این کیسه خیلی سنگین شده.»
استاد گفت: «سنگینی کیسه از سنگهاست یا از اینکه تصمیم گرفتی همهشان را نگه داری؟»
شاگرد فهمید منظور استاد چیست.
استاد گفت: «دل تو هم همین است. آدمها ممکن است حرفی بزنند، رفتاری کنند یا تو را برنجانند؛ اما این تویی که تصمیم میگیری آن ناراحتی را تا مدتها با خودت حمل کنی.»
شاگرد سنگها را کنار گذاشت.
نتیجه: بخشیدن همیشه به معنی درست دانستن رفتار دیگران نیست؛ گاهی یعنی نخواهی بار اشتباه دیگران را تا آخر عمر روی دوشت حمل کنی. 🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
💡 پند : قدرتِ خودآگاهی و پذیرش مسئولیت
بزرگترین گام برای رشد شخصی، پذیرش مسئولیتِ کاملِ زندگی، انتخابها و اشتباهاتِ خویشتن است. تا زمانی که مشکلات، ناکامیها یا غمهایت را به گردن روزگار، شانس یا دیگران بیندازی، قدرتِ تغییر دادنِ آنها را نخواهی داشت. اصلاحِ شرایط از لحظهای آغاز میشود که بپذیری «من معمارِ دنیای خویشم». با بازنگری در افکار و رفتارهای خود، مسیرِ تازهای به سوی آرامش و موفقیت بگشا. 🗣️🌱🛡️
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
💡 پند : قدرتِ خودآگاهی و پذیرش مسئولیت
بزرگترین گام برای رشد شخصی، پذیرش مسئولیتِ کاملِ زندگی، انتخابها و اشتباهاتِ خویشتن است. تا زمانی که مشکلات، ناکامیها یا غمهایت را به گردن روزگار، شانس یا دیگران بیندازی، قدرتِ تغییر دادنِ آنها را نخواهی داشت. اصلاحِ شرایط از لحظهای آغاز میشود که بپذیری «من معمارِ دنیای خویشم». با بازنگری در افکار و رفتارهای خود، مسیرِ تازهای به سوی آرامش و موفقیت بگشا. 🗣️🌱🛡️
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی یک کلام، جان میبخشد و کلامی دیگر، آتش میافروزد.
حکایتی از گلستان سعدی 📗
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
🎙️ سخن بزرگان: ارزشِ اصالت و سنجیدهسخنی
«روشنترین نشانهِ پختگیِ انسان این است که به جای خشمگین شدن از رفتارهای اشتباه دیگران، صبوری ورزد و به جای قضاوت کردن، سعی کند درکِ بیشتری از شرایط داشته باشد.»
— کنفوسیوس 🏛️✨
این کلام گهربار به ما یادآوری میکند که پختگی و حکمتِ واقعی، در کنترلِ هیجانات و داشتنِ نگاهی وسیع به انسانهاست. کسی که از درک و دانشِ عمیقتری برخوردار است، دیرتر خشمگین میشود و راحتتر میبخشد. 🏆⚡
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر | کانال حکایت
هر شب، پایان یک حکایت است؛
حکایتی پر از خندهها، نگرانیها، اتفاقهای کوچک و بزرگ...
اما قشنگی زندگی اینجاست که هیچکس نمیداند فردا چه فصلی از داستانش ورق میخورد. ✨
پس غصههای امروز را کنار بگذار،
شاید فردا یکی از زیباترین حکایتهای زندگیات شروع شود. 🌙🤍
شبتون آرام، دلتون گرم و خوابتون شیرین.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌤️ صبح بخیر
هر صبح، قصهای تازه برای نوشتن است؛
امروز را با دلِ آرام و امید آغاز کنیم،
شاید قشنگترین اتفاق، همین امروز منتظرمان باشد. 🌱✨
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌱 پند | ارزش آدمها را دیر نفهمیم
گاهی آنقدر درگیر رسیدن به چیزهایی میشویم که فکر میکنیم خوشبختیمان به آنها وابسته است، که آدمهای کنارمان را فراموش میکنیم. دنبال پول، موفقیت، جایگاه و خواستههای مختلف میرویم و خیال میکنیم وقتی به همهی آنها رسیدیم، تازه آرامش شروع میشود؛ اما ممکن است روزی برگردیم و ببینیم کسانی که در سختترین روزها کنارمان بودند، دیگر در کنارمان نیستند.
آدمهای خوب همیشه با سر و صدا وارد زندگی نمیشوند. گاهی یک دوست ساده، یک مادر، یک پدر، یک خواهر یا برادر، یا حتی کسی که همیشه بیمنت حالمان را میپرسد، بزرگترین سرمایهی زندگی ماست. قدر آدمها را زمانی ندانیم که دیگر برای جبران دیر شده است.
گاهی بزرگترین حسرت زندگی، نداشتن چیزی نیست؛ از دست دادن کسیست که قدرش را ندانستیم. 🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📚 حکایت : دو همسفر و کیسه سکه
دو مرد در سفری طولانی همراه هم بودند. یکی از آنها در راه کیسهای پر از سکههای طلا یافت و با خوشحالی گفت: «نگاه کن! چه شانس بزرگی آوردیم!» همسفرش لبخندی زد و گفت: «نگو "آوردیم"، بگو "آوردی"؛ چراکه تو کیسه را یافتی و مالِ توست.»
چند ساعت بعد، دادغاوانی که کیسه طلا را گم کرده بودند با شمشیرهای برهنه به آنها رسیدند. مرد اول که ترسان شده بود فریاد زد: «وای! نابود شدیم!» همسفرش با آرامش نگاهی به او کرد و گفت: «نگو "شدیم"، بگو "شدم"! همانطور که در سودش مرا شریک نکردی، در زیانش نیز تنها خودت باید پاسخگو باشی.» این حکایت یادآور آن است که کسانی که در خوشیها دیگران را فراموش میکنند، نباید انتظار داشته باشند در روزهای سختی کسی یار و همراهشان باشد. 🪙🗡️🌾
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
10.7M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هر که طمع در نانِ دیگران بست
نانِ خود از دست بداد.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی قسمت هجدهم از ۲۰ افتتاح شرکت و کلکل بر سرِ دکوراسیون! یک ماه از آن شبِ خاطره
کلکل با ۲۰۶ آلبالویی
قسمت نوزدهم از ۲۰ (یکی مانده به آخر)
مأموریت در جاده شمال و غولِ آخرِ پرونده!
بارانِ اردیبهشتیِ جاده چالوس، شیشههای ۲۰۶ آلبالویی را خیس کرده بود. برفپاککنها با ریتمِ تندی چپ و راست میرفتند و بوی خاکِ نمخورده و جنگلهای سرسبز، فضای داخلِ ماشین را پر کرده بود.
اینبار برخلاف همیشه، من پشتِ فرمانِ ۲۰۶ آلبالویی نشسته بودم و ترانه صندلیِ شاگرد تکیه داده بود. لپتاپش روی پایش باز بود و داشت پروندهی اختلاسِ ۵۰ میلیاردیِ شرکتِ «قطعاتسازیِ شمال» را آنالیز میکرد. کامران هم با هوندای من که آن را پشتِ یک وانتِ کفی کرایه کرده بودیم تا شمال آورده بود، کمی عقبتر در حال حرکت بود!
ترانه عینکِ مطالعهاش را روی دماغش جابهجا کرد، نگاهی مضطرب به مانیتور انداخت و گفت:
— «پیمان... این پرونده خیلی کثیفتر از چیزیه که فکرش رو میکردیم. مدیر مالیِ قبلیِ شرکت، تمام اسنادِ خریدِ مواد اولیه رو با کدهای جعلی ثبت کرده. اگه نتونیم توی جلسه هیئتمدیره تا ساعت ۲ بعدازظهر سندِ ردخور پیدا کنیم، تمام جرمها میفته گردنِ مدیرعاملِ بیخبر!»
من دنده را دادم معکوس، با یک فرمانِ نرم ۲۰۶ را از پیچِ تندِ جاده رد کردم و با لحنِ خونسرد اما جدیام گفتم:
— «ترانه خانم! فکر کردی شاهِ هوندا و مهندس امیری برای کارهای کوچک پا شدن اومدن شمال؟! اون مدیر مالیِ متخلف هرچقدر هم دورخور زده باشه، یادش رفته که ما دوره هکِ سهراب رو پشتِ سر گذاشتیم! اون فاکتورهای صوری که نشونت دادم رو باز کن...»
ترانه سریع فایلی را باز کرد. من همانطور که حواسم به جاده بارانی بود، گفتم:
— «شماره سریالِ فاکتورها رو نگاه کن! تاریخهاش با روزهای تعطیلِ رسمیِ سالِ قبل یکی درمیاد. هیچ کارخانهای توی روزِ عاشورا و عید نوروز قطعه تحویل نمیگیره! این یعنی همهی اون خریدهای ۵۰ میلیاردی کاغذی بوده!»
ترانه یکباره چشمهایش درخشید، پرید و روی گونهی من یک بوسهی سریع کاشت:
— «وای پیمان! تو نابغهای! چطوری متوجهِ تاریخهای تقویم شدی؟!»
من با نیشخندِ لاتیام دستی به یقهام کشیدم:
— «ما اینیم دیگه خانمِ امیری! راننده ۲۰۶ بودن فقط گاز دادن نیست، حواسِ جمع میخواد!»
ساعت ۱:۴۵ بعدازظهر.
سالن کنفرانسِ کارخانه قطعاتسازیِ شمال (نوشهر).
فضای جلسه فوقالعاده متشنج بود. اعضای هیئتمدیره دورِ یک میزِ بیضیشکلِ بزرگ نشسته بودند. مدیر مالیِ متخلف، مردی ۵۰ ساله با کتوشلوارِ گرانقیمت و چهرهای حقبهجانب، داشت گزارشِ دروغینش را ارائه میداد و میگفت که پولها به دلیل نوساناتِ بازار سوخت شده است!
درِ سالن یکباره باز شد. من و ترانه با کیفهای چرمی و زونکنهای سرمهای وارد شدیم. کامران هم پشت سر ما با همان کلاه کاسکتِ آبیِ هوندا زیر بغلش آمد تو!
مدیر مالی با غیظ گفت: «شماها کی هستید؟! وسط جلسه رسمی چطور راهتون دادن تو؟!»
ترانه رفت انتهای میز، صاف و محکم ایستاد. زونکن را باز کرد و با صدایی پر از ابهت و قاطعیت گفت:
— «ما تیمِ بازرسی و ارزیابیِ مالیِ امیری و حسینی هستیم! و اومدیم بگیم که هیچ نوسانِ بازاری در کار نبوده، بلکه ۵۰ میلیارد تومان حسابِ این شرکت به سه حسابِ شخصی در بانکهای ترکیه منتقل شده!»
مدیر مالی رنگش مثل گچ سفید شد: «چی؟! این اتهامات چیه... مدرکتون کو؟!»
من رفتم جلو، پروجکشن را روشن کردم و نمودارِ انحرافِ تاریخهای فاکتورها را روی پرده انداختم. با ماژیکِ قرمز روی پرده خط کشیدم و گفتم:
— «مدرک دقیقاً همینجاست جنابِ مدیر! تمام فاکتورهای شما توی روزهای تعطیلِ رسمی صادر شده! دستگاههای شما توی این روزها خاموش بودن. چطوری مواد اولیه تحویل گرفتید؟!»
اعضای هیئتمدیره از جا نیمخیز شدند! مدیرعاملِ شرکت رفت بالای سرِ مدیر مالی متخلف و داد زد: «سریع نگهبانی رو خبر کنید!»
مدیر مالی که دید همهچیز لو رفته، کیفش را برداشت و خواست از درِ پشتیِ سالن فرار کند! او پرید بیرون و سوارِ ماشینش شد تا در برود.
کامران داد زد: «پیمان! داره فرار میکنه!»
من سوئیچِ هوندا را از جیبم درآوردم، داد زدم: «کامران! هوندا رو بریم!»
من و ترانه دویدیم توی محوطه. من پرید پشتِ هوندای ۱۲۵، ترانه هم پرید پشت سر من!
«هندل اول... قارررر!»
با یک تکچرخِ وحشی و گازِ بلند، وسط باران پریدیم دنبالِ ماشینِ مدیر متخلف! توی جاده خیسِ انبار، با موتور جلوی ماشینش پیچیدم و او مجبور شد پایش را روی ترمز بکوبد و متوقف شود. نگهبانهای کارخانه رسیدند و او را دستگیر کردند!
توی باران، ترانه از موتور پیاده شد، موهای خرماییِ نمخوردهاش دور صورتش پخش شده بود. پرید بغلِ من و قاهقاه خندید: