🌙 شب بخیر
بعضی شبها فقط باید دل رو به خدا سپرد و گفت:
«هرچه گذشت، گذشت… فردا را زیباتر بساز.»
شبتون آرام، دلتون سبک و خوابتون پر از قصههای شیرین. 🌙🤍
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
حکایت درخت و باد (درباره انعطافپذیری)
در جنگلی، بلوطی بزرگ و صلب در کنار بویی نازک و منعطف ایستاده بود. بلوط با غرور میگفت: «من در برابر هر طوفانی ایستادگی میکنم و خم نمیشوم.» یک شب طوفانی وحشتناک برخاست. بلوط با تمام توان ایستادگی کرد اما از شدت سختی شکست و ریشههایش از زمین کنده شد. اما بوی نازک در برابر باد خم شد و با هر وزش، همراه با آن حرکت کرد. وقتی صبح شد، بلوط از پا افتاده بود، اما بوی هنوز سرپا و سبز بود. (درس: گاهی انعطاف، نشانه ضعف نیست، بلکه عینِ هوش و بقاست.)
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
حکایت درخت و باد (درباره انعطافپذیری)
در جنگلی، بلوطی بزرگ و صلب در کنار بویی نازک و منعطف ایستاده بود. بلوط با غرور میگفت: «من در برابر هر طوفانی ایستادگی میکنم و خم نمیشوم.» یک شب طوفانی وحشتناک برخاست. بلوط با تمام توان ایستادگی کرد اما از شدت سختی شکست و ریشههایش از زمین کنده شد. اما بوی نازک در برابر باد خم شد و با هر وزش، همراه با آن حرکت کرد. وقتی صبح شد، بلوط از پا افتاده بود، اما بوی هنوز سرپا و سبز بود. (درس: گاهی انعطاف، نشانه ضعف نیست، بلکه عینِ هوش و بقاست.)
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
( حاملگی )
👇حتما_بخوانید
16 ساله بودم که به اسرار مادرم ازدواج کردم .
پدرم به اسرار مادرم قبول کرد نمیدونم چرا که این پسر خوبیه منم قبول کردم.
زندگیه خوبی داشتیم ولی بعد مدت 2 سال شوهرم و مادرم تو یک تصادف از دنیا رفتن و من و پدرم زنده موندیم .
پدرم گفت باید بیای پیش خودم زندگی کنی منم چون پدرم بود ،قبول کردم
که یک روز وقتی تو اتاق بودم پدرم اومد تو اتاق در را بست و من را ..........
ادامه این داستان واقعی را باز کنید ببینید چی شده حیرت زده خواهید شد😳😳
https://eitaa.com/joinchat/2243691384C24a55434dd
هدایت شده از باران | پند و حکایت 📚
♨️ «وقتی شوهرم خواب بود، گوشیش زنگ خورد... یک پیام از شمارهای که با اسم "تعمیرگاه" ذخیره شده بود!»🔞
«کنجکاو شدم. پیام رو باز کردم و با دیدن عکس و متنی که فرستاده شده بود، بدنم داغ شد! باوری که بهش داشتم در یک ثانیه دود شد رفت هوا.😱
فردا صبح هیچی به روی خودم نیاوردم، اما تصمیمی گرفتم که تمام زندگیمون رو وارد یک بازی خطرناک و پر از حسادت و انتقام کرد...»
👇 ادامه این داستان واقعی و اتفاقات بعدی را اینجا بخوانید:
🔗 [ورود به کانال و خواندن ادامه داستان](سنجاق کانال شده )
https://eitaa.com/joinchat/3545235789C4c623726db