☀️ صبح بخیر | همراهان باران پند📖
هر صبح، شروع یک حکایت تازهست…
امیدوارم امروز، قصهی زندگیتون
با اتفاقهای قشنگ و پایانهای شیرین نوشته بشه. 🌱✨
صبحتون پر از خیر و آرامش 🤍
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🕊️ سخن از بزرگان
«راه موفقیت همیشه هموار نیست؛ اما کسی که هر بار پس از زمین خوردن دوباره بلند میشود، سرانجام راه خودش را پیدا میکند.»
در زندگی، شکست همیشه نشانهی پایان نیست.
گاهی شکست فقط به ما نشان میدهد که روش قبلی درست نبوده است.
مهم این نیست که چند بار زمین میخوریم؛ مهم این است که اجازه ندهیم زمین خوردن، باورمان به توانایی خودمان را از بین ببرد.
انسانی که از اشتباهاتش درس میگیرد، حتی شکستهایش را هم به بخشی از موفقیت آیندهاش تبدیل میکند.
آرام قدم بردار، اما هرگز متوقف نشو. 🌱
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر | همراهان باران پند 📖
بعضی حکایتها ناتمام میمونن،
نه برای اینکه پایان ندارن…
برای اینکه هنوز قصه ادامه داره. 🌙🍃
امشب دلتون رو به خدا بسپارید
و با خیالِ فردایی بهتر بخوابید. 🤍
شبتون آرام و پر از رؤیاهای قشنگ ✨
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
حکایت قایق شکسته
مردی هر روز با قایق کوچکش به دریا میرفت یک روز متوجه شد کف قایق سوراخ کوچکی دارد
دوستاش گفتند امروز ب دریا نرو قایق خراب است . مرد گفت ، سوراخ خیلی کوچک اس اتفاقی نمی افتد . روزها گذشت و سوراخ بزرگتر شد اما مرد همچنان آن را نادیده گرفت یک روز وسط دریا آب وارد قایق شد . و مرد به سختی خودش نجاد داد
وقتی به ساحل برگشت پیرمردی که شاهد ماجرا بود گفت... مشکل تو آن سوراخ نبود ،
مشکل این بود که وقتی کوچک بود جدی اش نگرفتی ...
مرد فهمید بسیاری از مشکلات زندگی نیز همین گونه اند. اشتباهی کوچک حرف ناگفته دلخوری ساده یا عادتی نادرست ،اگر به موقع اصلاح نشوند روزی به مشکل بزرگ تبدیل می شود ...
🌹گاهی باید کوچک ترین ترک ها را جدی گرفت پیش از انکه سقف زندگی فرو بریزد....🌹
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📖 حکایت | چراغ کوچک
روزی مردی پیر در روستایی زندگی میکرد که شبها همیشه چراغ کوچکی جلوی خانهاش روشن بود.
مرد جوانی یک شب از او پرسید:
«این چراغ کوچک چه فایدهای دارد؟ جاده که با آن روشن نمیشود.»
پیرمرد گفت:
«برای روشن کردن تمام جاده نیست.»
جوان پرسید: «پس برای چیست؟»
پیرمرد پاسخ داد:
«برای اینکه کسی که از جلوی خانهام رد میشود، بداند اینجا هنوز کسی هست که به روشنایی اهمیت میدهد.»
جوان چیزی نگفت.
چند سال بعد، پیرمرد از دنیا رفت.
آن شب، مردم روستا دیدند جلوی خانهی مرد جوان همان چراغ کوچک روشن است.
یکی از اهالی پرسید:
«چرا چراغ پیرمرد را روشن کردی؟»
جوان گفت:
«چون بعضی خوبیها نباید با رفتنِ صاحبشان خاموش شوند.»
آدمهای خوب میروند، اما اثر خوبیهایشان میتواند سالها باقی بماند.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌞 صبح بخیر | کانال باران پند
صبح یعنی هنوز چند صفحه از حکایت زندگیمان سفید مانده؛
شاید امروز اتفاقی بیفتد که سالها بعد، وقتی به آن فکر میکنیم، بگوییم: «از همان روز همهچیز عوض شد.»
پس امروز را با دلِ گرفته شروع نکن؛
قصه هنوز تمام نشده... 🍃☀️
صبحتون بخیر؛ خدا کند امروز، سهم دلتان از زندگی بیشتر از غصه باشد. 🤍
#هلدینگ_باران
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🪶 ضربالمثل | «جوجه را آخر پاییز میشمارند»
📜 معنی:
یعنی برای قضاوت دربارهی نتیجهی یک کار، نباید خیلی زود تصمیم گرفت؛ باید صبر کرد تا کار به پایان برسد.
🌱 ریشه و داستان:
این ضربالمثل از زندگی کشاورزی و روستایی آمده است. در گذشته، جوجههای مرغ معمولاً در فصلهای گرمتر سال به دنیا میآمدند. اما همهی جوجهها تا پاییز زنده نمیماندند؛ بعضی بر اثر بیماری، سرما یا حوادث از بین میرفتند.
بنابراین اگر کسی در ابتدای فصل میگفت:
«من مثلاً صد جوجه دارم و آخر سال صد مرغ خواهم داشت»، حرفش قابل اعتماد نبود.
باید تا پاییز صبر میکردند و بعد میدیدند چند جوجه واقعاً باقی مانده است.
از همینجا این جمله به یک پند عمومی تبدیل شد:
تا پایان یک کار، دربارهی نتیجهاش قضاوت نکن.
💭 کاربرد امروزی:
اگر کسی تازه کاری را شروع کرده، هنوز نمیتوان گفت موفق میشود یا شکست میخورد.
اگر کسی در ابتدای مسیر زندگی سختی دارد، نمیتوان گفت آیندهاش هم سخت خواهد بود.
نتیجهی واقعی، در پایان مسیر مشخص میشود؛ نه وسط راه.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🐎 حکایت | اسبِ بیصاحب
در یکی از روستاها، اسبی هر روز وارد میدان میشد و مدتی همانجا میایستاد. هیچکس نمیدانست صاحبش کیست.
بعضیها میگفتند اسب گم شده، بعضی میگفتند صاحبش آن را رها کرده و عدهای هم میگفتند حتماً صاحب ثروتمندی دارد که برایش اهمیتی ندارد.
روزی جوانی تصمیم گرفت اسب را دنبال کند. صبح زود پشت سرش راه افتاد. اسب از کوچهها گذشت، از کنار باغها رد شد و سرانجام به خانهای قدیمی رسید.
جوان در زد.
پیرزنی در را باز کرد.
جوان پرسید: «مادرجان، این اسب مال شماست؟»
پیرزن لبخند زد و گفت: «نه، سالهاست که خودش میآید.»
جوان تعجب کرد: «چرا؟»
پیرزن گفت: «سالها پیش شوهرم همینجا اسبش را نگه میداشت. بعد از مرگش، اسب هر روز به میدان میرفت و عصر دوباره برمیگشت. انگار هنوز منتظر کسی است که دیگر برنمیگردد.»
جوان چند لحظه ساکت ماند.
پیرزن ادامه داد: «آدمها هم همیناند. گاهی سالها در جایی منتظر میمانند، فقط چون دلشان هنوز باور نکرده که بعضی چیزها تمام شدهاند.»
پند: پذیرش پایان بعضی مسیرها سخت است، اما گاهی ادامه دادنِ انتظار، فقط مانع آغاز یک راه تازه میشود.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمز
خیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس سفیدی که میدوخت، یک نخ قرمز بسیار کوچک در قسمت داخلی لباس میدوخت.
شاگردش یک روز پرسید: «استاد، چرا این کار را میکنید؟ هیچکس این نخ را نمیبیند.»
خیاط گفت: «دقیقاً به همین دلیل.»
شاگرد نفهمید.
استاد ادامه داد: «لباس را برای دیده شدن میدوزم، اما این نخ را برای خودم میگذارم؛ تا بدانم کاری که تحویل دادهام، از دست خودم گذشته است. اگر لباسی را بیدقت دوخته باشم، این نخ به من یادآوری میکند که صاحب لباس شاید نداند، اما من میدانم.»
سالها گذشت.
روزی یکی از مشتریان قدیمی نزد خیاط آمد و گفت: «استاد، نمیدانم چرا لباسهایی که شما میدوزید با لباسهای دیگر فرق دارد. از بیرون شاید تفاوتی نباشد، اما وقتی میپوشم، حس دیگری دارم.»
خیاط لبخند زد.
او میدانست تفاوت اصلی، همان چیزی است که هیچکس نمیبیند.
پند: شخصیت واقعی انسان در کارهایی معلوم میشود که برایشان تماشاگر و تشویقی وجود ندارد.
🌦 خانواده هلدینگ باران:
◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند
➖ ➖ ➖
🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
🌨☂دختر باران 💧☔️🌧 استاد عزیز سمیه شیری بریم برا پارت اول ❤️
#پارت۱
روی پشت بام خانه ایستاده بود . زود تاریک شدن آسمان خبر از آمدن پاییز میداد،باران نم نمی که روی دیوار خانه به آرامی می نشست بوی دوستداشتنی کاه گل را به مشام می رساند. صدای غار غار کلاغها به گوش می رسید صدای پای پاییز نزدیک تر و نزدیک تر به گوش می رسید . ابراهیم به کوهستان خیره شده بود پاهایش از شدت ترس و لهره بی حس شده بود .چنان محو کوهستان که سرمای محیط بر جانش نمی نشست ، دستان زحمتک کش زمخت و چاک چاکش را درسینه اش جمع کرده دهانش خشک شده و انگار را ه گلویش بسته شده بود. بدون اینکه پلکی بزند محو صداهای عجیبی که از کوهستان به گوش میرسید. روستای زیبای آنها در دامنه رشته کوه زیبایی بود که مدتی که ترسناک و وحشت آور شده بود هوا که رو به تاریکی می رفت صداهای وحشتناکی از کوهستان به گوش می رسید گاه صدای خند ه گاه صدای شیون و فریاد ابراهیم روی پشت بام محو کوهستان به این فکر می کرد این صداها از کجاست ؟آیا صدای کفتارها ست ؟ چند وقتی بود که زنان روستا هنگام زایمان یا خودشان و یا نوزادشان از دست می رفتند . بزرگ ت های روستا فکر می کردند که حتما آل با روستا زده و حتی چند روز پیش که زن کدخدا سر زایمان از دنیا رفته بود در قهوه خانه ی روستا بحث همین بود . وهمه باهم توافق نظر داشتند که حتما آل به روستا زده و حتی مراد چوپان روستا ادعا می کرد که خودش آل را دیده : -غروب که از سر چرا بر می گشتم گوسفندام پریشون شده بودن و صدای بع بع شون قطع نمیشد سگمم دست از پارس کردن بر نمی داشت فکر کردم گرگ بهمون نزدیک شده اما سایه ی سیاهی از کوهستان با سرعت زیاد پایین آمد . دنبالش کردم پشت بام به پشت بام میخواستم ببینم آخه چیه ؟رو دوتا پاهاش بود خدا شاهده حیوان نبود آدمم نبود رسیدم به نزدیک خانه کدخدا گمش کردم که صدای شیون از خونه کدخدا بلند شد فهمیدم آل بوده و بنده خدا زن کدخدارو برده . ترس وجود ابراهیم را گرفته بود نکند مراد راست گفته باشد ،آخر مراد اصلا آدم درو غگویی نبود . فقط خدا می دانست موضوع چیست ؟نفسش سنگین تر شد دستان سرد یخ زده اش را روی سینه اش گذاشت و زیر لب آرام با خودش چندین بار تکرار کرد : -پناه بخدا . نازلی با پیراهن بلند و قشنگ گلدارش و روسری قرمز رنگی که ابراهیم برایش از شهر خریده بود. در حیاط مشغول روشن کردن فانوسها بود که نگاهش به ابراهیم که انگار از خود بی خود شده بود افتاد آن حالت ابراهیم ترسی به جان نازلی انداخت صدا زد : -ابراهیم ،ابی چی شده به کجا اینطور خیره شدی ؟ با صدای نازلی به خودش آمد ،خودش را جمع و جور کردو دستی به صورتش کشید و آب دهانش را به زور فرو داد : -جانم ،اومدم هیچی تو چرا با اون وضع مگه قرار نبود این چند روز آخر فقط استراحت کنی خانم برو داخل خودم میام روشن میکنم چندروز تحمل کن بچه که به دنیا اومد بازم پاشو هر کاری میخایی بکن .همانطور که از پله ها پایین می آمد به آن دوباری که بچه در شکم نازلی از دست رفته بود افتاد قابله ده گفته بود که آل بچه اشان را خفه کرده ولی پزشک شهر نظرش این بود که چون نازلی استراحت
چندروز تحمل کن بچه که به دنیا اومد بازم پاشو هر کاری میخایی بکن .همانطور که از پله ها پایین می آمد به آن دوباری که بچه در شکم نازلی از دست رفته بود افتاد قابله ده گفته بود که آل بچه اشان را خفه کرده ولی پزشک شهر نظرش این بود که چون نازلی استراحت نکرده بچه
از دست رفته بود . نازلی با چشمان درشت و سیاه اش به ابراهیم که چطور پله ها را دوتا یکی پایین می آمد نگاه می کرد و لبخند رضایتی از اینکه چقدر حواسش به او است روی لبان سرخ وزیبایش نقش بسته بود و احساس آرامش وجودش را گرفته بود .
#سمیه_شیری