eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.9هزار دنبال‌کننده
741 عکس
604 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
🧵 حکایت | خیاط و نخِ قرمز خیاطی پیر، عادت عجیبی داشت. هر لباس سفیدی که می‌دوخت، یک نخ قرمز بسیار کوچک در قسمت داخلی لباس می‌دوخت. شاگردش یک روز پرسید: «استاد، چرا این کار را می‌کنید؟ هیچ‌کس این نخ را نمی‌بیند.» خیاط گفت: «دقیقاً به همین دلیل.» شاگرد نفهمید. استاد ادامه داد: «لباس را برای دیده شدن می‌دوزم، اما این نخ را برای خودم می‌گذارم؛ تا بدانم کاری که تحویل داده‌ام، از دست خودم گذشته است. اگر لباسی را بی‌دقت دوخته باشم، این نخ به من یادآوری می‌کند که صاحب لباس شاید نداند، اما من می‌دانم.» سال‌ها گذشت. روزی یکی از مشتریان قدیمی نزد خیاط آمد و گفت: «استاد، نمی‌دانم چرا لباس‌هایی که شما می‌دوزید با لباس‌های دیگر فرق دارد. از بیرون شاید تفاوتی نباشد، اما وقتی می‌پوشم، حس دیگری دارم.» خیاط لبخند زد. او می‌دانست تفاوت اصلی، همان چیزی است که هیچ‌کس نمی‌بیند. پند: شخصیت واقعی انسان در کارهایی معلوم می‌شود که برایشان تماشاگر و تشویقی وجود ندارد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌨☂دختر باران 💧☔️🌧 استاد عزیز سمیه شیری بریم برا پارت اول ❤️
باران | پند و حکایت 📚
🌨☂دختر باران 💧☔️🌧 استاد عزیز سمیه شیری بریم برا پارت اول ❤️
روی پشت بام خانه ایستاده بود . زود تاریک شدن آسمان خبر از آمدن پاییز میداد،باران نم نمی که روی دیوار خانه به آرامی می نشست بوی دوست‌داشتنی کاه گل را به مشام می رساند. صدای غار غار کلاغها به گوش می رسید صدای پای پاییز نزدیک تر و نزدیک تر به گوش می رسید ‌. ابراهیم به کوهستان خیره شده بود پاهایش از شدت ترس و لهره بی حس شده بود .چنان محو کوهستان که سرمای محیط بر جانش نمی نشست ، دستان زحمتک کش زمخت و چاک چاکش را درسینه اش جمع کرده دهانش خشک شده و انگار را ه گلویش بسته شده بود. بدون اینکه پلکی بزند محو صداهای عجیبی که از کوهستان به گوش می‌رسید. روستای زیبای آنها در دامنه رشته کوه زیبایی بود که مدتی که ترسناک و وحشت آور شده بود هوا که رو به تاریکی می رفت صداهای وحشتناکی از کوهستان به گوش می رسید گاه صدای خند ه گاه صدای شیون و فریاد ابراهیم روی پشت بام محو کوهستان به این فکر می کرد این صداها از کجاست ؟آیا صدای کفتارها ست ؟ چند وقتی بود که زنان روستا هنگام زایمان یا خودشان و یا نوزادشان از دست می رفتند . بزرگ ت های روستا فکر می کردند که حتما آل با روستا زده و حتی چند روز پیش که زن کدخدا سر زایمان از دنیا رفته بود در قهوه خانه ی روستا بحث همین بود . ‌‌‌‌وهمه باهم توافق نظر داشتند که حتما آل به روستا زده و حتی مراد چوپان روستا ادعا می کرد که خودش آل را دیده : -غروب که از سر چرا بر می گشتم گوسفندام پریشون شده بودن و صدای بع بع شون قطع نمیشد سگمم دست از پارس کردن بر نمی داشت فکر کردم گرگ بهمون نزدیک شده اما سایه ی سیاهی از کوهستان با سرعت زیاد پایین آمد . دنبالش کردم پشت بام به پشت بام میخواستم ببینم آخه چیه ؟رو دوتا پاهاش بود خدا شاهده حیوان نبود آدمم نبود رسیدم به نزدیک خانه کدخدا گمش کردم که صدای شیون از خونه کدخدا بلند شد فهمیدم آل بوده و بنده خدا زن کدخدارو برده . ترس وجود ابراهیم را گرفته بود نکند مراد راست گفته باشد ،آخر مراد اصلا آدم درو غگویی نبود . فقط خدا می دانست موضوع چیست ؟نفسش سنگین تر شد دستان سرد یخ زده اش را روی سینه اش گذاشت و زیر لب آرام با خودش چندین بار تکرار کرد : -پناه بخدا . نازلی با پیراهن بلند و قشنگ گلدارش و روسری قرمز رنگی که ابراهیم برایش از شهر خریده بود. در حیاط مشغول ر‌وشن کردن فانوس‌ها بود که نگاهش به ابراهیم که انگار از خود بی خود شده بود افتاد آن حالت ابراهیم ترسی به جان نازلی انداخت ‌صدا زد : -ابراهیم ،ابی چی شده به کجا اینطور خیره شدی ؟ با صدای نازلی به خودش آمد ،خودش را جمع و جور کردو دستی به صورتش کشید و آب دهانش را به زور فرو داد : -جانم ،اومدم هیچی تو چرا با اون وضع مگه قرار نبود این چند روز آخر فقط استراحت کنی خانم برو داخل خودم میام روشن میکنم چندروز تحمل کن بچه که به دنیا اومد بازم پاشو هر کاری میخایی بکن .همانطور که از پله ها پایین می آمد به آن دوباری که بچه در شکم نازلی از دست رفته بود افتاد قابله ده گفته بود که آل بچه اشان را خفه کرده ولی پزشک شهر نظرش این بود که چون نازلی استراحت
چندروز تحمل کن بچه که به دنیا اومد بازم پاشو هر کاری میخایی بکن .همانطور که از پله ها پایین می آمد به آن دوباری که بچه در شکم نازلی از دست رفته بود افتاد قابله ده گفته بود که آل بچه اشان را خفه کرده ولی پزشک شهر نظرش این بود که چون نازلی استراحت نکرده بچه از دست رفته بود . نازلی با چشمان درشت و سیاه اش به ابراهیم که چطور پله ها را دوتا یکی پایین می آمد نگاه می کرد و لبخند رضایتی از اینکه چقدر حواسش به او است روی لبان سرخ وزیبایش نقش بسته بود و احساس آرامش وجودش را گرفته بود .
🌙 شب بخیر | کانال باران پند امشب، پیش از خواب، حکایت امروزت را مرور کن؛ اگر جایی اشتباه کردی، خودت را سرزنش نکن؛ اگر کسی آزارت داد، تمام شب را به او فکر نکن؛ و اگر چیزی طبق خواسته‌ات پیش نرفت، به خودت یادآوری کن که هنوز پایان قصه نرسیده. بعضی حکایت‌ها درست در جایی زیبا می‌شوند که فکر می‌کردیم دیگر تمام شده‌اند. 🌙🍃 شبتون آرام، دلتون سبک و فرداتون پر از اتفاق‌های خوب. 🤍✨ 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌅 صبح بخیر حکایت‌دوست‌ها هر صبح، یک صفحه‌ی تازه از زندگی‌ست؛ نگذار اشتباهات دیروز، زیبایی امروزت را کم‌رنگ کنند. امروز را با دلِ آرام و امیدی تازه شروع کن. ☕️🌿 صبحتون پر از اتفاق‌های خوب و قصه‌های شیرین 🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🪶 پند | ارزش چیزی که پس می‌دهی آدم‌ها معمولاً ارزش چیزی را که به دست می‌آورند حساب می‌کنند، اما کمتر کسی فکر می‌کند برای به دست آوردنش چه چیزی را از دست داده است. ممکن است کسی برای رسیدن به مقام، آرامشش را بدهد؛ برای پول، سال‌های جوانی‌اش را؛ برای ثابت کردن خودش، رابطه‌ای ارزشمند را؛ و برای اینکه همیشه حق با او باشد، آدمی را از زندگی‌اش بیرون کند که دیگر هرگز برنمی‌گردد. زندگی فقط حسابِ «چه به دست آوردم؟» نیست؛ گاهی سؤال مهم‌تر این است: «برای به دست آوردنش، چه چیزی را از دست دادم؟» قبل از اینکه برای هر پیروزی جشن بگیریم، بد نیست ببینیم هزینه‌ی آن پیروزی چه بوده است. بعضی بردها آن‌قدر گران تمام می‌شوند که آدم بعدها آرزو می‌کند کاش اصلاً برنده نمی‌شد. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🐈 حکایت | گربه‌ای که هر شب می‌آمد مردی هر شب هنگام برگشتن از محل کار، گربه‌ای را جلوی خانه‌اش می‌دید. گربه همیشه چند قدم پشت سر او راه می‌رفت، اما هرگز وارد خانه نمی‌شد. مرد برایش غذا می‌گذاشت و گربه می‌خورد و می‌رفت. یک شب باران شدیدی گرفت. مرد در را باز کرد و گفت: «امشب بیا داخل.» گربه وارد شد، گوشه‌ای نشست و تا صبح همان‌جا ماند. صبح که مرد بیدار شد، گربه رفته بود. اما شب بعد دوباره برگشت. این اتفاق ماه‌ها ادامه پیدا کرد. روزی همسایه گفت: «این گربه چرا هر شب پیش تو می‌آید؟» مرد گفت: «نمی‌دانم.» همسایه خندید: «حتماً به غذایت عادت کرده.» مرد گفت: «شاید.» چند روز بعد گربه دیگر نیامد. مرد هر شب جلوی در می‌ایستاد، اما خبری نبود. یک شب پیرمردی از انتهای کوچه گفت: «نگران نباش. گربه‌ات صاحب داشته. صاحبش برگشته و او را با خودش برده.» مرد لبخند زد و گفت: «پس خوب شد. من فقط چند ماه مهمانش بودم.» پند: بعضی آدم‌ها و موجودات برای ماندن وارد زندگی ما نمی‌شوند؛ گاهی فقط برای مدتی کوتاه می‌آیند تا بخشی از تنهایی‌مان را کمتر کنند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلاس قلاببافی صلواتی☺️ بافتنی یاد بگیر😍 بافتنی ببین همه چیز با فیلم از روی دست خودم همراه با دوره های خفن آموزشی👌 👩‍🎨 لیلا علیی هستم کارشناس هنری صدا و سیما😎👇 https://eitaa.com/joinchat/627769981C5017596bad حتی اگر مبتدی هستی میتونی ببافی لذت ببری و بفروشی😍👆👆
تو این شرایط آموزش رایگان😳😳 این کانال واقعا داره میترکونه👇👇 https://eitaa.com/joinchat/627769981C5017596bad
🧔کنفوسیوس از کنفوسیوس پرسیدند: «اگر بخواهی در یک جمله، راز موفقیت انسان را بگویی، چه می‌گویی؟» گفت: «مهم نیست با چه سرعتی پیش می‌روی؛ مهم این است که متوقف نشوی.» گاهی انسان با دیدن موفقیت دیگران، فکر می‌کند از آن‌ها عقب مانده است و همین مقایسه باعث ناامیدی‌اش می‌شود. اما هرکس مسیر و زمان خودش را دارد. ممکن است امروز فقط یک قدم کوچک برداری، اما اگر فردا هم قدم دیگری برداری و همین‌طور ادامه بدهی، بعد از مدتی فاصله‌ی زیادی را پشت سر گذاشته‌ای. زندگی مسابقه‌ای نیست که همه مجبور باشند هم‌زمان به خط پایان برسند؛ مهم این است که در مسیر خودت بمانی و با هر قدم، کمی بهتر از دیروزت باشی. 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👞‌کفش فقط ۳۹۹تومن 😱😳 همه ی کارها حراج خورده دوتا بخر یکی ببر میتونی فقط با قیمت زیر ۸۰۰تومن کفش تهیه کنی تازه قسطی هم میتونی پرداخت کنی دیگه چی بهتر از این🙈 حراج و 😍 بالای ۱۵۰۰ مدل 😍 ارسال به تمامhttps://eitaa.com/joinchat/3470786662C5406960699 بیا اگه خوشت نیومد بده 👆 🏃‍♀ ‌