eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.8هزار دنبال‌کننده
742 عکس
605 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
4.8M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
کلاس قلاببافی صلواتی☺️ بافتنی یاد بگیر😍 بافتنی ببین همه چیز با فیلم از روی دست خودم همراه با دوره های خفن آموزشی👌 👩‍🎨 لیلا علیی هستم کارشناس هنری صدا و سیما😎👇 https://eitaa.com/joinchat/627769981C5017596bad حتی اگر مبتدی هستی میتونی ببافی لذت ببری و بفروشی😍👆👆
تو این شرایط آموزش رایگان😳😳 این کانال واقعا داره میترکونه👇👇 https://eitaa.com/joinchat/627769981C5017596bad
🧔کنفوسیوس از کنفوسیوس پرسیدند: «اگر بخواهی در یک جمله، راز موفقیت انسان را بگویی، چه می‌گویی؟» گفت: «مهم نیست با چه سرعتی پیش می‌روی؛ مهم این است که متوقف نشوی.» گاهی انسان با دیدن موفقیت دیگران، فکر می‌کند از آن‌ها عقب مانده است و همین مقایسه باعث ناامیدی‌اش می‌شود. اما هرکس مسیر و زمان خودش را دارد. ممکن است امروز فقط یک قدم کوچک برداری، اما اگر فردا هم قدم دیگری برداری و همین‌طور ادامه بدهی، بعد از مدتی فاصله‌ی زیادی را پشت سر گذاشته‌ای. زندگی مسابقه‌ای نیست که همه مجبور باشند هم‌زمان به خط پایان برسند؛ مهم این است که در مسیر خودت بمانی و با هر قدم، کمی بهتر از دیروزت باشی. 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
👞‌کفش فقط ۳۹۹تومن 😱😳 همه ی کارها حراج خورده دوتا بخر یکی ببر میتونی فقط با قیمت زیر ۸۰۰تومن کفش تهیه کنی تازه قسطی هم میتونی پرداخت کنی دیگه چی بهتر از این🙈 حراج و 😍 بالای ۱۵۰۰ مدل 😍 ارسال به تمامhttps://eitaa.com/joinchat/3470786662C5406960699 بیا اگه خوشت نیومد بده 👆 🏃‍♀ ‌
🤩بزرگترین تولید کننده انواع کیف و کفش زنانه و مردانه درایتا 👞👡👜 قدمهای شما امضای استایل شماست👇 https://eitaa.com/joinchat/3470786662C5406960699 🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴🔴 ارسال به سراسر کشور رایگان👆
10.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
گاهی یک خوبی، لزوماً جواب خوبی نداره! 🐍 این حکایت کوتاه، یه درس جالب درباره اعتماد کردن و شناختن آدم‌ها داره. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
عشق در نگاه نازلی به ابراهیم موج می‌زد .ابراهیم نگاه او را حس کرد و همانطور که فانوسها را روشن می کرد زیر لب : -با اون چشمها یکبار قبلا قلبم و جادو کردی بس نیست . و لبخند عاشقانه ایی روی لبان هر دو نقش بست. ناگهان از آن ور دیوار خانه همسایه صدایی آنها را به خود آورد ؛ -یا الله ، نازلی خودش راجمع کردو گوشه روسری زیبایش را به جلو دهانش گرفت : -یا الله ،داداش اسماعیل بفرمایید . ابراهیم هم که همه فانوسها را روشن کرده بود با صدای برادرش بلند شد و همانطور که دستانش را با شلوارش پاک می کرد جواب داد : -یالله داداش شب بخیر خوبی ؟ -چه خبره ابی چندتا فانوس میخوایی شبم مثل روز روشن کنی .؟ بوی نان تازه و اشکنه در فضا پخش شد و این بار غلام با یک سینی بزرگ نان تازه و یک کاسه بزرگ اشکنه آن ور دیوار نمایان شد بوی نان تازه ابراهیم را مست کرده بود گرسنگیش را چند برار . -عمو اینو مامانم داده . اسماعیل سینی را از غلام گرفت و به این طرف دیوار رد کرد : -بگیرش ابی من این چند شب بیدارم هر وقت کار داشتی صدام کن . صورت ماه نازلی از خجالت سرخ شد و سرش را پایین انداخت ابراهیم سینی را گرفت : -به به چه بویی ،دست زن داداش درد نکنه سفرت با برکت دادا ،چشم خدا از بزرگی کمت نکنه . -برین بارون داره تندتر میشه برو تو عر‌وس سرما میخوری غذا هم سرد میشه . و همانطور که دست غلام را گرفته بود و از دیوار کوتاه مابین دوخانه دور می‌شد ‌ ‌وبه سمت اتاق می رفت با صدای بلند گفت : -یادت نره ابی صدامون کنی نگی خوابن ها منتظریم ما . نازلی و ابراهیم فانوسها را به میخ حیاط آویزان کردند و دو فانوس در دست به اتاق رفتند برای شام خوردن .
نا گهان رنگ از رخسار نازلی پرید دردی جانکاه در زیر شکم وکمرش حس کرد دستش را روی دیوار خشتی خانه گذاشت نفسی عمیق کشید باران نم نم که می آمد شدید تر شدو صدای کوبیدن قطرات باران بر روی زمین وحشتی در دل هر دو انداخته . نازلی چند نفس عمیق کشید نفسهایش سخت بالا می آمدن بی اختیار فریاد زد : -ابراهیم . پاهای نازلی از شدت درد سست شده بود به روی زمین افتاد بر روی گلهای قشنگ قالیچه که مادرش برای جهیزیه تنها دخترش بافته بود چنگ می‌زد انگار آغوش مادرش را جستجو می‌کرد مادری که در اوج جوانی از دستش رفته بود .نفسش را دوباره جمع کرد و به بیرون داد. ابراهیم انگار خشکش زده باشد سینی در دست هاج و واج به او خیره مانده بود ‌.دوباره فریاد زد : -ابراهیم ،چرا وایستادی توروخدا برو زن داداش و صدا کن مردم. ابراهیم که تازه به خود آمده بود سینی را زمین گذاشت . -نازلی وقتشه . نازلی با اشاره سرش جواب مثبت می دهد . خودش را سراسیمه به دیوار کوتاه ما بین دو خانه می رساند باران بر سر و صورتش می کوبد فریاد می زند : -داداش،زن داداش بیایید . اسماعیل و همسرش که انگار منتظر باشند با شنیدن صدای او از جا می پرند زن داداش بی هیچ سوال جوابی وارد خانه آنها می‌شود وهمانطور که به طرف نازلی می رود صدا می زند : -ابراهیم بدو بی بی رو بیار اسماعیل توام زنهای همسايه رو صدا کن . ابراهیم دوان دوان به سمت خانه بی بی دوید خانه بی بی در پایین ترین نقطه روستا است و در این باران حتما رفتن و آوردن او طول خواهد کشید اما ابراهیم با تمام سرعتش به سمت خونه قابله یا همان بی بی می دود هوا دیگر تاریک شده و ابراهیم آنقدر حول شده است که حتی فانوس را فراموش کرده . به هر بدبختی که بود قابله را می آورد وقتی برمی گردد زنان همسايه همه در خانه اشان جمع شدند یکی آب گرم می‌کند یکی فانوس روشن می‌کند ... اسماعیل گوشه حیاط ایستاده بود . به اون نگاه می‌کند اما از شرم و حیا سرش را پایین می اندازد اسماعیل با دست به پشتش می‌کوبد : -قدمش خیر باشه داداش ،اسم انتخاب کردی ؟ بیشتر خجالت می کشد صورتش سرخ می‌شود هردو برادر زیر باران خیس شده بودند : -پا قدم بچت چه بارونی گرفت دختر شد اسمش رو بزار باران داداش بیا بریم لباس عوض کنیم ابراهیم از فکر آل کاملا خارج شده و شوق آمدن بچه فکر های بد را از سرش زدوده بود خواستن بروند که لباس‌های خیسشان را عوض کنند که صدای فریاد بلند نازلی را می‌شنود در جایش میخکوب می‌شود و یاد آل می افتد : -تو برو داداش من حالا عوض میکنم . اسماعیل لبخندی پدرانه به او می‌زند و به سمت خانه می‌رود تا لباس‌های خیسش را در بیاورد .
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🗝کلید حل مشکلات از زبان سیدنا🔐 🔰افزایش رزق و روزی🧲 🔰دفع طلسم و جادو🔮 🔰دفع بلا و تصادفات🛡 🔰دفع چشم زخم🧿 🔰باز شدن بخت👥 https://eitaa.com/joinchat/1304821888Ce8ba1e4ba9 👆بیا اینجا با حرز امام جواد » رزق و روزیت رو بده و تمام مشکلاتی که تو زندگیت داریو حل‌کن👆📿🛎
اولش فکر نمی‌کردم اتفاق خاصی بیفته!❌ اما کم‌کم خودم متوجه تغییرات شدم... همسرم هم می‌گفت: «انگار اوضاع داره بهتر میشه!» الحمدلله هم از نظر مالی شرایط‌مون خیلی بهتر شده 🌸💐 خیلی‌ها پرسیدن چی باعث این تغییر شد؟ https://eitaa.com/joinchat/1304821888Ce8ba1e4ba9 من از سیدنا تهیه‌اش کردم...😢 👆
🌳 حکایت پیرمرد و درخت گردو روزی مردی جوان پیرمردی را دید که کنار جاده نشسته و هسته‌ی گردویی را در خاک می‌کاشت. جوان با تعجب پرسید: «پدرجان، چرا زحمت می‌کشی؟ این درخت سال‌ها طول می‌کشد تا بزرگ شود و میوه بدهد. شاید آن روز دیگر زنده نباشی!» پیرمرد لبخندی زد و گفت: «درست می‌گویی؛ شاید هیچ‌وقت میوه‌ی این درخت را نبینم.» جوان پرسید: «پس چرا آن را می‌کاری؟» پیرمرد نگاهی به درختان اطراف انداخت و گفت: «من امروز از سایه‌ی درختانی استفاده می‌کنم که سال‌ها پیش، آدم‌های دیگری کاشته‌اند؛ آدم‌هایی که شاید هرگز مرا نمی‌شناختند. حالا نوبت من است چیزی برای آیندگان باقی بگذارم.» جوان لحظه‌ای سکوت کرد و به دست‌های پیرمرد نگاه کرد؛ دست‌هایی که آرام‌آرام خاک را کنار می‌زدند. پند حکایت: کار خوب همیشه قرار نیست سودش مستقیم به خودمان برسد؛ گاهی زیباترین کارها، چیزهایی هستند که برای کسانی انجام می‌دهیم که حتی شاید هرگز آن‌ها را نبینیم. 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ