eitaa logo
باران | پند و حکایت 📚
22.8هزار دنبال‌کننده
686 عکس
587 ویدیو
2 فایل
پند و حکایت: 📚 خِرد، میراثی است که به شما می‌رسد. ✨ واکاوی حکمت در آینه‌ی داستان. 🌐 کلوب هلدینگ باران: 🆔 https://eitaa.com/Baran_Holding/7 با ما همراه باشید🙏🏼
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿 پند | عجله نکن همه‌چیز قرار نیست دقیقاً در زمانی که ما می‌خواهیم اتفاق بیفتد. گاهی برای رسیدن به خواسته‌ای عجله می‌کنیم، خودمان را با دیگران مقایسه می‌کنیم و فکر می‌کنیم چون هنوز به مقصد نرسیده‌ایم، پس عقب مانده‌ایم. اما زندگی مسابقه نیست. هر کسی مسیر خودش، زمان خودش و داستان خودش را دارد. اگر امروز قدم کوچکی برداشتی، همان قدم را دست‌کم نگیر. شاید چیزی که امروز برایت کوچک به نظر می‌رسد، چند سال بعد تبدیل به نقطه‌ای شود که تمام زندگی‌ات از آن تغییر کرده است. آرام پیش برو، اما متوقف نشو؛ رسیدن دیرتر، بهتر از نرسیدن به خاطر عجله است. 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
باران | پند و حکایت 📚
#پارت3 نا گهان رنگ از رخسار نازلی پرید دردی جانکاه در زیر شکم وکمرش حس کرد دستش را روی دیوار خشتی خا
نگاه ابراهیم به پشت بام افتاد ودوباره لرزه ایی به تنش افتاد. خودش را به پشت بام رساند و چند فانوس هم با خودش برد تا پشت بام را روشن کند . می ترسید و لی خودش به خودش آرامش میداد و مدام زیر لب نام خدا را می برد واز خدا کمک میخواست تمام بدنش را عرق سرد گرفته بود. استرس وجودش را گرفته بود دلش قش می رفت نمی توانست بفهمد از ترس است یا گرسنگی،صدای پارس سگها بیشتر دلهره در دلش می انداخت سردش بود و مس لرزید . نا گهان احساس کرد چیزی پشتش افتاد از جایش پرید . وقتی برگشت دید اسماعیل بل همان لبخند مهربان پدرانه اش پشتش ایستاده بالا پوشی به‌روی شانه هایش انداخت ؛ -یخ زدی داداش پشت بوم اومدی چیکار ؟ ابراهیم لبان یخ زده اش راباز کرد میخاست از آل بپرسد اما. خجالت کشید .سرش را دوباره پایین انداخت . -دستت درد نکنه داداش . کمی وجودش گرم بود و او می‌دانست این گرما بخاطر حضور اسماعیل است نه بالا پوش . آن شب گزایی انگار صبحی نداشت صدای فریادهای نازلی همچون خنجری قلب ابراهیم را می شکافت‌.
باران | پند و حکایت 📚
#پارت4 نگاه ابراهیم به پشت بام افتاد ودوباره لرزه ایی به تنش افتاد. خودش را به پشت بام رساند و چند
آن شب قست تمام شدن نداشت،خورشید کم کم خودش را از پشت کوه بالا کشید و دوباره با نور درخشانش کوهستان مخوف را زیبا کرد و صدای پرندگان که بعد از باران بیرون آمده بودن ودر آب گودال های کوچک بالهایشان را می شستن .دیگر دلهره از دل ابراهیم زدوده شد و آن همه زیبایی اورا محو خودش کرد به کلی از فکر آل و هر چیز منفور دیگری خارج شد . اسماعیل سرش را از پنچره خانه بغل در آورد : -ابی بخدا مریض میشی دادا از دیشب اون بالایی بیا یه چای بخور لباس عوض کن . ابراهیم لبخندی از روی رضایت زد و همانطور که پله ها را پایین می آمد با خودش گفت: -خدایا من نازلیم رو به تو سپردم خودت مواظبش باش . انگار دعایش در جا به استجابت رسید و هنوز به حیات نرسیده بود که صدای گریه بچه بلند شد در جا خشکش زد زن داداش با خوشحالی فریاد زد : -ابراهیم بالاخره تموم شد قدمش خیر باشه به دنیا اومد چقدر خوشگله مثل فرشته هاست . ابراهیم از خوشحالی شروع کرد به گریه اسماعیل و غلام به سمت دیوار وسط دوخانه دویدن . -چشمت روشن داداش .
باران | پند و حکایت 📚
#پارت4 نگاه ابراهیم به پشت بام افتاد ودوباره لرزه ایی به تنش افتاد. خودش را به پشت بام رساند و چند
همگی در حیات جمع شدن و با خوشحالی منتظر دیدن نوزاد بودن زن داداش فرشته ایی کوچک را پیجیده در ملحفه ها آورد و به آنها نشان داد. ابراهیم با دیدن باران اشک‌هایش مثل سیل روانه صورتش شد. غلام انگار فرشته ابب کوچک در دست مادرش دیده بود خیره نگاه می کرد . از آن روز دوازده سال گذشت و غلام از همان روز اول یک دل نه صد دل عاشق دختر عمویش شد . باران زیبا با نام زیبایی که عمویش برایش انتخاب کرده بود،با چشمانی درشت مثل چشمان مادرش . باران در حیات مشغول جارو زدن حیات بود که احساس کرد دو چشم اورا زیر نظر دارد .سرش را آرام بلند کرد و چشمانش به رسول افتاد که در ایوان خانه ایستاده بود البته که باران هم مدتها بود از نگاه‌های پسر همسایه روبه رو با خبر بود و بدش هم نمی آمد که گاهی از ایوان خانه اشان دزدکی او را نگاه می کرد . لبخندی شیرین و ریز به او زد و این لبخند آتش عشقی بیش از بیش در دل رسول بر پا کرد.
غلام که تازه از شهر رسیده بود با شنیدن صدای باران خودش رو به پشت پنچره رساند و با دیدن این صحنه چنان خشمی وجودش رو گرفت که از شدت عصبانیت صورتش سرخ شده بو د ولی صدایش را در نیاورد که باران متوجه حضورش نشود اما از دلبریهای باران برای رسول حسابی کفرش در آمده بود غلام خوب میدونست عمو ابراهیم رو حرف باران حرفی نمیزنه و. حتی اگر انتخاب باران بجای اون که حالا تو شهر کار و بار و برو بیایی داره رسول رو انتخاب کنه عمو نه تنها قبول میکنه که بلکه حمایت هم میکنه و این افکار ‌و اینکه از یه پسر بچه شانزده ساله شکست خواهد خورد دیوانه اش می‌کرد بالاخره رسول فقط چهار پنچ سال با باران فرق داشت ولی او ده دوازده سالی بزرگتر بود ‌و از طرفی باران نه تنها هیچ وقت هیچ حسی به اون از خودش نشان نمی‌داد گاهی هم غلام حس میکرد ازش می ترسه مثل بقیه مردم ده که ازش می ترسیدن چون در مدت کوتاهی تونسته بود پول و ثروت خوبی بدست بیاره و به قول دهاتی ها تبدیل شده بود به یک فوکل کراواتی که معلوم نیست چطوری یک هو این همه پول دارشدن اصلا خود ابراهیم هم زیاد دیگه با غلام اوکی نبود انگار اون هم ...
🏮حکایت فانوس خاموش در روستایی کوهستانی، مردی هر شب فانوسی را در ورودی خانه‌اش روشن می‌کرد. همسایه‌ها می‌گفتند: «این چراغ کوچک چه فایده‌ای دارد؟ نه کوچه را روشن می‌کند، نه راه دور را.» مرد چیزی نمی‌گفت و هر شب فانوس را روشن می‌کرد. یک شب، باران شدیدی گرفت و برق روستا قطع شد. مردی که از شهر برمی‌گشت، در تاریکی راه خانه را گم کرد. از دور، نور کوچکی دید و به سمت آن رفت. نور فانوس، او را تا خانه‌ی صاحبش رساند. مرد گفت: «اگر این چراغ نبود، نمی‌دانستم از کدام راه بروم.» صاحب فانوس لبخند زد و گفت: «من آن را برای تمام روستا روشن نکرده بودم؛ فقط می‌خواستم جلوی خانه‌ام تاریک نباشد.» ✨ پند: برای مفید بودن، لازم نیست کار بزرگی انجام دهیم؛ گاهی یک روشنایی کوچک، راه کسی را پیدا می‌کند. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
خیانت همسر شاه به پادشاه خبر میرسد که همســرش در غیابش به او خیانت می‌کند. شهریار خشمگین😡 شده و بعد از کشتن☠ همسرش دست به انتقامی بزرگ از زنان می‌زند. وزیر را مامور می‌کند تا هر شب یکی از دختران شهر را به عقد💍 او درآورد و صبح او را به قتل🔪 می‌رساند تا فرصت خیانت نداشته باشد. گذشت تا نوبت دختر وزیر رسید. دختروزیر شب هنگام ... 🙈 💀مشاهده ادامه داستان 💀 💀مشاهده ادامه داستان 💀 چه حرکتی زد دختر وزیر 😱
🟠 آموزش هوش مصنوعی شد! 😍 تو ۲ جلسه کاملا رایگان یاد میگیری که : 👇 🔸یک مدرس خصوصی مجازی بسازی! 🔸با یک کلیک ویدیو در حد هالیوود بسازی! 🔸درآمدزایی واقعی از هوش مصنوعی 🔸انیمیشن بسازی! 🔸ساخت محتوای وایرال برای اینستاگرام! 🌹این دوره رو مهمان ما هستید 😍👇 https://formafzar.com/form/85n8j ⚠️ دوره ظرفیت زود تکمیل میشه جا نمونید! 🙏
🌿 پند ؛ ردپای حرف‌ها گاهی فکر می‌کنیم حرفی که در چند ثانیه می‌زنیم، همان لحظه تمام می‌شود؛ اما ممکن است همان یک جمله، مدت‌ها در ذهن کسی بماند. آدم‌ها شاید ظاهرشان را عوض کنند، لبخند بزنند و وانمود کنند چیزی نشده؛ اما بعضی حرف‌ها آرام‌آرام در دل می‌نشینند و سال‌ها باقی می‌مانند. پس قبل از گفتن هر حرفی از خودمان بپرسیم: اگر همین جمله را کسی به من می‌گفت، چه حسی پیدا می‌کردم؟ زبان، کوچک است؛ اما می‌تواند هم زخمی عمیق بسازد و هم دلی را دوباره زنده کند. 🌱 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
🌙 شب بخیر امشب، قصه‌ی امروز را آرام ببندید؛ نه همه‌ی اتفاق‌ها قرار است دلیل داشته باشند، نه همه‌ی دلخوری‌ها ارزش ماندن دارند. بعضی شب‌ها، بهترین کار این است که دل را به خدا بسپاریم و آسوده بخوابیم. 🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
☀️ صبح بخیر هر صبح، یک فرصت تازه‌ست برای ساختن یک حکایت قشنگ از زندگی… 🌿 امروزت پر از اتفاق‌های خوب 🤍 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ
📖 حکایت نقاش و دیوار سفید 🎨 نقاشی سالخورده سال‌ها در بازار شهر کار می‌کرد. روزی جوانی نزد او آمد و گفت: «استاد، هرچه می‌کشم زیبا نمی‌شود. رنگ‌ها را عوض می‌کنم، قلم‌مو می‌خرم، اما نتیجه همان است.» نقاش به کارهای جوان نگاه کرد و گفت: «فردا یک دیوار سفید برایم بیاور.» جوان روز بعد دیواری آورد. نقاش نیمی از آن را رنگ کرد و گفت: «حالا تو ادامه بده.» جوان چند ساعت تلاش کرد، اما هر بار که اشتباه می‌کرد، روی رنگ قبلی را می‌پوشاند. دیوار کم‌کم پر از لایه‌های رنگ شد. نقاش گفت: «تو می‌خواهی با رنگ تازه، اشتباه قبلی را پنهان کنی؛ اما تا وقتی دیوار را آماده نکنی، نقاشی تازه‌ات هم زیبا نمی‌شود.» جوان پرسید: «چطور آماده‌اش کنم؟» نقاش گفت: «گاهی باید شجاعت پاک کردن داشته باشی، نه فقط توانایی دوباره کشیدن.» 🌿 پند: برای ساختن آینده‌ای بهتر، گاهی باید از پنهان کردن اشتباهات گذشته دست بکشیم. 🌦 خانواده هلدینگ باران: ◽️ @BARAN_PAND | 📚 باران پند ➖ ➖ ➖ 🔗 @Baran_Holding | 🏡 باران هلدینگ