انگار که اجاقِ زیر چای کهنهرا روشن کردن و غلیظ و تیره پر کردن فنجان شیشهای، و در آخر شیرین کردن قدم زهرماریاش به شکلات و لج کردن با قواعد حذف قندمصنوعی، نهایت زور و پشتپایی بود که میتوانست از دلخوری و در اعتراض به نامردی، به زندگی بزند.
فردوسی روز نمیخواد، دلبر و مایهی جان و جفتِ خردمند میخواد، ماه و خورشید و آرامِ قرار و قرارِ روان، گلرخ و گلچهره و سروِ سهی.