ولی من حتی تو خاله بازی های دوران بچگی هم شوهر نداشتم یا ماموریت بود یا مرده بود
من شوهر کردم که دیگه واسه چیزی از بابام اجازه
نگیرم؛ الان با شوهرم دوتایی از بابام اجازه میگیریم.
روز و شب خواندم برایش تا بفهمد عاشقم
کف زد و گفتا که ایول، پس شما هم شاعری..!
دیگه وقتشه پول بدم یکی بیاد خوشحالم کنه و امید به زندگی بده بهم، شب به شب ببوستم و کنارم دراز بکشه تا خوابم ببره. هر روز حالمو بپرسه و بهم یاداوری کنه اب بخورم و قوز نکنم. هر موقع هم از زندگی خسته شدم با یه ماشین از روم رد شه.