eitaa logo
کتاب‌خونه 📓
39.1هزار دنبال‌کننده
2.7هزار عکس
278 ویدیو
1.6هزار فایل
بزرگترین کانال کتاب ایتا🤍 برگ های کتاب؛ به منزله بال هایی هستند که روح ما را به عالم روشنایی پرواز می دهند... Ads : @Info_Plus -💸-
مشاهده در ایتا
دانلود
من او را دوست داشتم.pdf
حجم: 8M
📚 دوست دارم با تو باشم چون هیچ وقت از با تو بودن خسته نمی شوم. حتی وقتی با هم حرف نمی زنیم، حتی وقتی نوازشم نمی کنی، حتی وقتی در یک اتاق نیستیم، باز هم خسته نمیشوم. هرگز دلزده نمی شوم. فکر کنم به خاطر این است که به تو اعتماد دارم، به افکارت اعتماد دارم. می توانی بفهمی چه میگویم؟ همه آن چه در تو میبینم و هر آن چه نمیبینم را دوست دارم. با این همه، ضعف هایت را میدانم. اما احساس میکنم همین نقاط ضعف تو و نقاط قوت من هستند که با هم سازگارند. ترس های مشترک نداریم. حتی پلیدی های ما هم به هم می آیند!
خاطرات خانه مردگان.pdf
حجم: 5.1M
• خاطرات خانه مردگان آری، بشر موجود سرسختی‌ست. من تصور میکنم بهترین تعریفی که میتوان از انسان کرد این است: انسان عبارتست از موجودی که به همه چیز عادت میکند.
انسان خداگونه.pdf
حجم: 3.4M
انسان خداگونه انسان خداگونه کتابی است آگاهی‌بخش و تکان‌دهنده، کتابی که می‌تواند جرقه‌ای در ذهن همه باشد. خواندن این کتاب به شدت پیشنهاد می‌شه‌.
(@ocbooks)نازنین.pdf
حجم: 651.3K
کتاب: نازنین نویسنده: داستایفسکی من استاد حرف زدن در سکوتم! کل زندگی‌ام در سکوت حرف زده‌ام و در سکوت تراژدی‌های زیادی را با خودم زندگی کرده‌ام.
ما دروغگو بودیم.pdf
حجم: 23.3M
📚 ماجرای پیچیده و عجیب دختری به نام کادنس را روایت می‌کند که بر اثر حادثه‌ای شوم تمام زندگی‌اش زیر و رو می‌شود. پایان این داستان به قدری شگفت‌انگیز است که تا مدت‌ها در ذهنتان باقی خواهد ماند.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
یک روز قشنگ بارانی.pdf
حجم: 1.9M
• یک روز قشنگ بارانی📚 ‌آدمها علیرغم موفقیتشون خوشبخت نیستن! چون خوشبختی دیگران رو زندگی می‌کنن خوشبختی از نظر سایرین...
اگر خورشید برنگردد.pdf
حجم: 1.8M
• اگر خورشید برنگردد📚 داستان در مورد دهکده ای ست که پیرمرد دانشمندشان بر طبق نوشته های کتابی، پیش بینی کرده در تاریخی خاص که بسیار نزدیک است، خورشید دیگر طلوع نمی کند و همه از سرما نابود می شوند . کتاب عکس العمل شخصیتهای مختلف و واکنش هایشان در برابر چنین خبریست.
روایت روز آخر.pdf
حجم: 345.9K
• روایت روز آخر📚 در عصر ابری دل ‌گرفته، وقتی صادق هدایت، نویسنده ی چهل‌وهشت ساله ی ایرانی مقیم موقت پاریس، به سوی خانه‌اش در محله هجدهم، کوچه ی شامپیونه، شماره ی ۳۷ مکرر می ‌رود، دو مرد را می ‌بیند که بیرون خانه‌اش منتظرش هستند. آن‌ها ازش می ‌پرسند که آیا از اداره ی پلیس می ‌آید و آیا جواز اقامت پانزده روز بعدی را گرفته؟ آن‌ها با او در خیابان‌ها راه می‌افتند و حرف می ‌زنند: رفتن پی تمدید اقامت، آن هم با خیالی که تو داری!
بعد از آسیب دیدن از جانب کسی دیگر، مسئولیت برداشتن تکه‌های خردشده‌مان بر عهده‌ی خود ماست. خیلی ناعادلانه است، اما اگر این کار را نکنیم، تنها کسی که رنج می‌کشد خود ما هستیم. گم‌گشتی | سارا کوبریک
و از خودت می پرسی: اون رویاهات کجا هستن؟ سرتو تکون میدی و میگی: سال‌ها چه زود میگذرن! و باز هم از خودت میپرسی: تو با زندگیت چکار کردی؟ بهترین سال‌های عمرتو کجا به خاک سپردی؟ زندگی کردی یا نه؟ ببین به خودت میگی دنیا چقدر داره سرد می‌شه. 📕 شب های روشن 👤
رفتن در راه حق، کار دل است نه کار عقل. میزانت همیشه دل باشد نه عقل. از کسانی باش که نفس خود را می شناسند نه از آنها که نفسشان را انکار می کنند! 📕 طریقت عشق 👤