⁉️⁉️دوستان امشب رمان رو دیرتر قرار میدم و بعدشم محفل داریم درباره پوشش اجباری⁉️⁉️
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_41
#باران
سمت همون قسمتی که گفته بود رفتم پشت شیشه وایسادم و بهش نگاه کردم.
دستش پانسمان بود و کلی دستگاه بهش وصل بود!
رنگ ش کاملا پریده بود و لباش خشک و ترک خورده.
باران شر و شیطون بی جون روی تخت افتاده بود و من اصلا نمی تونستم توی این وضعیت ببینمش!
دوست داشتم الان جلوم باشه با مثل پسرا قلدری کنه و بگه بی من نمی تونی عملیاتت رو پیش ببری!
باز بیاد و حرف حرف خودش باشه!
بیاد و باهم بریم مسجد امامزاده.
سر خوردم روی زمین و سرمو بین دستام گرفتم.
حتی یکی نبود بیا از ته دل برای باران دعا کنه و دلداریم بده که حالش خوب می شه!
دلم خانواده واقعی خودمو می خواست.
همون خانواده مهربونی که در سال فقط چند بار می تونم ببینمشون به خاطر کار سختم!
گوشی مو در اوردم و شماره مامان پروین رو گرفتم با چند بوق جواب داد:
- سلام مادر الهی دورت بگردم بلاخره زنگ زدی؟
لبخندی غمگینی زدم و گفتم:
- سلام مامان خوبی؟
سریع فهمید باز گره افتاده به کارم که گفت:
- الهی قربون اون صدات بشم که بغض توشه چی شده مادر چی شده دورت بگردم مگه بی مادر شدی اینطور بغض کردی؟
بغض ام شکست و با صداس لرزونی گفتم:
- مامان یه دختر به خاطر من رفته تو کما مامان همه چی به اون بنده مامان اگه چیزی ش بشه عذاب وجدان منو می کشه خدا همیشه به حرف تو گوش می ده مامان توروخدا براش دعا کن.
مامان با گریه ی من زد زیر گریه و گفت:
- خدا بزرگ و کریمه مادر تو همیشه بنده ی خوب ش بودی نآمیدت نمی کنه اون دختر معصوم و به خدا بسپار عزیزدل مادر .
یکم که با مامان حرف زدم گفتم شاید بقیه بیان قطع کردم.
تا صبح همون جور نشسته بودم و مامان بابای رایان در اصل که دارم نقشه شو بازی می کنم اومدن و خواستن ببرنم خونه اما قبول نکردم.
بلاخره دکتر ش اومد و من از جام بلند شدم نگاهی به سر و وعض ام انداخت و گفت:
- همسر خانوم باران ایزدیار شما هستین؟
سری تکون دادم و گفتم:
- بعله همسرم چطور هستن؟
نگاهی به باران از پشت شیشه انداخت و گفت:
- لطفا با من بیاین.
دنبال ش راه افتادم در اتاق ش رو باز کرد و داخل رفتیم.
روی مبل نشست و منم کنارش نشستم نمی دونم چرا هر حرکاتی انجام می داد من استرس ام بیشتر می شد!
توی ذهن ام داشتم ایت الکرسی رو مرور می کردم و دکتر گفت:
- راستش برام خیلی سخته که بخوام اینو بگم و بعد از 45 سال دکتر بودن هنوز عادت نکردم به دادن این خبر!چجور بگم امیدوارم شما درک کنید و اینو بدونید که ما همه کار برای همسرتون انجام دادیم و از هیچ کاری دریغ نکردیم اما متعسفانه به خاطر سن پایین ایشون و ضعیفی بدن شون که کاملا معلومه اصلا به فکر سلامتی شون نبودن و باتوجه به بریدگی عمیق باید بگم که امیدی واقعا به ایشون نیست یعنی سطح هوشیاری شون8 هست و برگشت این جور افراد به زندگی در جهان 1 به 1000 هست و اگر شما می خواید کاری برای ایشون انجام بدین که در دو دنیا صواب ش به ایشون برسه اینکه اجزای بدن ایشون رو اهدا کنید خیلی ها هستن که به اون ها نیاز دارن همسر شما ممکن نیست دیگه به زندگی برگرده اما با اهدا هر کدوم از اجزای ایشون شما یک فرد رو می تونید به زندگی برگردونید.
سیده ¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_42
#باران
حس کردم قلبم از کار ایستاد.
خدایا چی داره می گه!
یعنی من دارم مصبب مرگ یه دختر بی گناه که کلی خودش از این زندگی کشیده از خانواده اش درد کشیده از خاندان ش درد کشیده از همه درد کشیده می شم؟
نه اگه چیزی ش بشه من نمی تونم زندگی کنم!
نگاهمو به دکتر دوختم و گفتم:
- حق ندارید دستگاه ها رو بکشید تا زمانی که همسرم بهوش بیاد پول ش هم هر چقدر باشه می دم!
بلند شدم که دکتر گفت:
- اقای ایزد یار ...
دیگه نمی خواستم حرف هاشو گوش بدم بیرون زدم از اتاق که دونه دونه اشکام روی صورتم ریخت.
با پشت دست پاک کردم و سمت نماز خونه رفتم.
تا تونستم روی نماز اشک ریختم و به خدا و هر کسی که می شناختم رو زدم تا جون باران رو نجات بدن.
من تازه می خواستم ادم های بد زندگی شو حذف کنم تا بتونه زندگی کنه!
خدایا این کارو با من نکن خدا.
یک هفته ای بود که باران توی کما بود و زندگیم جهنم شده بود.
امروز کسی از خاندان نیومده بود و می تونستم برم تا اردوگاه.
تک بوقی زدم که در اردوگاه رو باز کردن و داخل رفتم.
ماشین پارک کردم و توی اتاق کنفراس رفتم.
همه منتظرم بودن سلامی کردم و نشستم.
سرهنگ گفت:
- حالش چطوره؟
دستامو روی میزگذاشتم و گفتم:
- هیچ تغیری نکرده!
تلخندی زدم و گفتم:
- دکتر می گه انگار خودش نمی خواد برگرده چون هیچ واکنشی نشون نمی ده!
سرگرد گفت:
- عملیات چی می شه؟بدون باران پیش می ره؟
سری به عنوان منفی تکون دادم و گفتم:
- نه اصلا نمی شه ما تا بخوایم چیزی به دست بیاریم از این خاندان اونا فهمیدن من پلیسم و کار تمامه فقط باید باران بخواد برگرده.
یک ماه گذشت.
یک ماه ی که تاحالا توی زندگیم تجربه نکرده بودم.
تاحالا عذاب وجدان بیخ گلوم ننشسته بود و هر شب کابوس نمی دیدم.
تاحالا یک ماه توی بیمارستان سر نکرده بودم منی که منتفر بودم از بوی پلیسنین و بقیه تجهیزات پزشکی.
تاحالا عزیزی از من روی تخت نیوفتاده بود.
تاحالا کسی به خاطر من با مرگ دست و پنجه نرم نکرده بود و حالا همه اش یک جا برام اتفاق افتآده بود و همه درد ها اوار شده بود روی سرم.
اگر باران چیزی ش بشه قطعا عذاب وجدان هم منو می شه و اگر باران نباشه این عملیات هم پیش نمی ره و اگر این خاندان مهو نشن هزاران نفر دیگه هم بدبخت می شن با کار های قاچاق و فاسد این خاندان!
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_43
#باران
وارد بیمارستان شدم لباس های مخصوص رو پوشیدم و در اتاق باران رو باز کردم رفتم تو.
روی صندلی که جفت تختش بود و این یک ماه شده بود جای هر شب و هر روزم نشستم.
به باران که لاغر تر شده بود نگاه کردم.
ملافحه روشو مرتب کردم و گفتم:
- نمی خوای بیدار بشی باران خانوم؟پاشو ببین همه چی لنگ مونده،ببین عذاب وجدان چسبیده بیخ گلوی من ولم نمی کنه زندگی نمونده برام،ببین عملیات مونده رو دستم بدون تو هیچی پیش نمی ره باران!باران الان وقت رفتن نیست بهت نیاز دارم خواهش می کنم بیدار شو.
با صدایی کپ کردم:
- اوووف چته اول صبحی بزار بخوابم بابا بیدارم به هوش اومدم مگه بهت نگفتن؟
با تاخیر و بهت سر بلند کردم دیدم چشماش بازه و داره نگاهم می کنه.
نگاه ش ناراحت بود و گفت:
- اره عذاب وجدان داری چون به خاطر حفظ جون تو اینطور شدم ناراحتی چون عملیاتت رو دستت مونده پرستار اینجا گفت این پسره خیلی دوست داره شوهرت همش اینجاس پیش خودم گفتم نه بابا کی منو دوست داره این منو دوست داشته باشه که خداروشکر الان کاملا مطمعن شدم دوسم نداری.
اب دهنمو قورت دادم و هنوز با تعجب داشتم بهش نگاه می کردم.
باورم نمی شد به هوش اومده بود.
نشست و گفت:
- حداقل برو بگو دکتر بیاد.
که در باز شد و دکتر اومد داخل.
نگاهی به من کرد و گفت:
- نگفتم که خودت بیای ببینی خوشحال بشی مثل معجزه می مونه به هوش اومدن خانومت عشق تو نسبت بهش جواب داد.
باران پوزخندی زد و گفت:
- من کی مرخص می شم؟
دکتر گفت:
- شما یک هفته ی دیگه باید تحت مراقبت باشید.
باران سرم رو از دست ش کند و از تخت پایین اومد به زور وایساد و گفت:
- اخ بدن ام خشک شده.
دکتر با تعجب نگاهش کرد و گفت:
- چیکار می کنی دختر جون چرا بلندی شدی شاید مشکل جدی داشته باشی!
بلند شدم و گفتم:
- باران برگرد روی تخت باید معاینه بشی.
بی توجه گفت:
- بدم میاد از بیمارستان حالمم خوبه می خوام برم.
با قدم های نامیزون سمت در رفت چون بدن ش خشک شده بود درست نمی تونست راه بره و نزدیک بود بخوره زمین سریع سمت ش رفتم که دیوار رو گرفت و خودشو نگه داشت.
بی توجه به حرف های من و دکتر خودشو مرخص کرد سوار ماشین شدم و اروم نشست به صندلی تکیه داد و اخیشی گفت.
خدایا باور کنم سالمه جفتم نشسته؟
حس می کردم دارم خواب می بینم.
با صدای طلبکارانه باران فهمیدم خواب نیست:
- ده برو دیگه واسه چی داری بر و بر منو نگاه می کنی،؟
راه افتادم و گفتم:
- ای کاش زود تر به هوش می یومدی به ساکت بودنت عادت نداشتم.
با کنایه و بغض گفت:
- اره می دونم.
خواستم چیزی بگم که گفت:
- برو بام.
انقدر صداش بغض الود بود که زدم کنار و گفتم:
- باران حالت خوبه؟نکنه من حرف اشتباهی زدم ناراحتی!
حتی نگاهمم نکرد ولی از گریه بدن ش تکون می خورد.
با صدایی که به خاطر گریه دورگه شده بود گفت:
- گفتم برو بام کری؟
راه افتادم سمت بام
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
👒 #تک_دختر_خاندان
📗 #پارت_44
#باران
راه افتادم سمت بام همین که رسیدیم نزاشت ماشین کامل وایسه درو باز کرد که نزدیک بود بیفته و پیاده شد از ماشین دور شد و اون طرف تر روی روی زمین نشست پاهاشو توی بغلش جمع کرد و از بالا به تهران نگاه کرد.
درو بستم و سمت ش رفتم.
تاحالا توی این حال و روز ندیده بودمش و واقعا نمی دونستم باید چیکار کنم چه واکنشی نشون بدم یا چطور ارو ش کنم اصلا برای چی ناراحته؟واقعا به خاطر حرف هام ناراحته؟
نزدیک ش نشستم و گفتم:
- عادت ندارم گریه کنی باران ی که من می شناسم خیلی قویه.
جواب مو نداد و برای اینکه بتونم به حرف بیارمش گفتم:
- واقعا من مصبب این اشک هام؟
با پشت دست اشک هاشو پاک کرد و گفت :
- وقتی به هوش اومدم همراه من یه پسر دیگه هم از کما برگشت از دیشب تاحالا رفت و امد قطع نشده صدای خنده و گریه بنده نیومده اما اتاق من خلوت بود خلوت خلوت حتی یه پرنده هم توش پر نمی زد چه برسه به ادم از این تهران بزرگ من حتی یه ادمم صفد
سیده¹⁰⁵
ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
⸾🫧🦋⸾⇜ #رمان
ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ