eitaa logo
•بُـشْـرْیٰ•🇮🇷
1.3هزار دنبال‌کننده
3.9هزار عکس
1.7هزار ویدیو
3 فایل
°بـِسمـ رَبِّ مـوشـَکـای ایـرانـی✨° -بوی باروت و خاک نم خورده... اینجا ایرانه و اینم میدونِ جنگ هر کی مرد جنگه بسم الله ❗ -ما؟ ساندیس خور🦦🧃 +اینجا؟پشت جبهه 💬 مقر فرماندهی:@rahbar_enghelab_ir کپی ام نوش جونت:) ¹.³k.....✈️.....¹.⁴k
مشاهده در ایتا
دانلود
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 با خنده با امیرعلی بیرون اومدیم و سوار ماشین شدیم. نگاهمو به امیرعلی دوختم و گفتم: - امیرعلی چه حسی داری که می خوای داماد بشی؟ امیرعلی حرکت کرد و گفت: - حس خوب! به وجد اومدم و چرخیدم سمتش و گفتم: - به خاطر اینکه داری شوهر من می شی؟ با خوشحالی گفت: - نه چون دارم این عملیات و تمام می کنم بلاخره شر کلی ادم بد قراره پاک بشه از روی زمین و خودش کلی صواب داره و این عملیات تمام بشه یه نفس راحتی می کشم و بعدش هم سرهنگ می شم! کلا خورد تو ذوقم و فهمیدم هیچکس توی این دنیا من باعث خوشحالیش نیستم و نخواهم بود. لبخند روی لبم خشکید و صاف نشستم اهان ی زیر لب گفتم. من به چی فکر می کردم و اون به چی فکر می کرد! نباید هم خوشحال باشه که شوهر من می شی اخه کی از من خوشش میاد؟خودش یه بار قبلا بهم گفته بود نه شرم دارم نه حیا نه حجاب نه هیچی من احمق بودم فکر کردم خوشحالیش به خاطر اینکه من دارم زن ش می شم از چی من باید خوشش بیاد اخه! بغض توی گلوم نشسته بود و داشت خفه ام می کرد. جدیدا زیاد دارم گریه می کنم و ضعیف شدم و اصلا خوب نیست. امیرعلی منو در مقابل حرف ها و واکنش هاش ضعیف کرده بود منو وابسته خودش کرده بود و حالا این من بودم که باز باید بسوزم و دم نزنم. به سختی سعی می کردم بغض مو قورت بدم تا باز سنگ روی یخ نشم. جلوی ارایشگاه وایساد که سریع پیاده شدم. صندوق و زد و پیاده شد خودم سریع وسایل و بلند کردم که گفت: - بزار کمکت کنم. عقب رفتم و گفتم: - نه نمی خواد برو خداحافظ. برگشتم و سمت ارایشگاه رفتم که صدام کرد: - باران چیزی شده؟ بدون اینکه برگردم گفتم: - نه. در ارایشگاه رو باز کردم به سختی و داخل رفتم. سلامی به منشی کردم و دو نفر اومدن کمکم وسایل و ازم گرفتن. بعد اینکه لباس هامو عوض کردم روی صندلی مخصوص نشستم و ارایشگر دست به کار شد. بقیه عروس هایی که توی سالن بودن از خوشحالی روی پای خودشون بند نبودن همراه هاشون دورشون می گشتن و فقط می تونستم ببینم و حسرت بخورم. با صدای ارایشگر به خودم اومدم: - عروس خانوم به چی فکر می کنی اینجور اشک لبالب چشات رو پر کرده ارایش ت خراب می شه به درک که خراب می شه مگه واسه کسی مهمه؟من مثل بقیه عروس ها نه داماد عاشقی دارم که بخواد منتظرم باشه و از زیبایی م به وجد بیاد نه خانواده و ای که مشتاق دیدنم باشه پس خراب بشه به جهنم. ارایشگر گفت: - خانواده ات نیومدن عزیزم؟ لب زدم: - مردن. تسلیت ی گفت و بعد کلی اماده شدم لباس مو با کمک شون پوشیدم. همیشه توی بچگی که این لباس و می دیدم کلی ذوق می کردم یه روز منم با عشق می پوشمش و از خوشحالی روی پای خودم بند نمی شم و حالا اون روز رسیده بود و از بی کسی و ناراحتی اروم و قرار نداشتم. گفتن داماد اومد بلند شدم و از ارایشگاه بیرون اومدم توی حیاط منتظرم بود. کلی چهره اش خندون بود گل و داد دستم و گفت: - خوشکل شدی. اگه قبل اون حرف صبح می گفت شاید الان می تونستم لبخند بزنم اما بدتر دلم گرفت فقط نگاهش کردم تنها چیزی که نیاز داشتم برم یه جای دور یه جایی که هیچکس نباشه مخصوصا امیرعلی و یه دل سیر گریه کنم. لبخند ش مهو شد و گفت: - لنز ها اذیتت می کنه؟اخه چشات پر اشک شده. ای کاش می تونستم بهش بگم عشق تو اذیتم می کنه! اره دوست دارم امیرعلی خیلی زیاد شاید خیلی وقته دوست دارم از همون روز اول که اومدی توی زندگیم اخه تو اولین ادم زندگیمی که تو اومدی سمتم تو منو خواستی و بعد من فهمیدم همش یه بازیه! و من مهره ی اصلی بازی که هر کی رسید یه پیچ و تابی بهش داد. ای کاش نمی یومدی امیرعلی من درد به اندازه کافی داشتم حالا درد توهم تحمیل شد بهشون. لب زدم: - اره بریم. و خودم زود تر راه افتادم فیلم بردار دم در بود بی توجه بهش درو باز کردم و نشستم  درو بستم و زل زدم به جلو. امیرعلی سوار شد و حرکت کرد. سرمو به اینه تکیه دادم و زل زدم به خیابون های تهران و ادم هاش. امیرعلی گفت: - نچسب به شیشه ارایش ت پاک می شه! زمزمه کردم: - به درک. لب زد: - چیزی گفتی؟ با صدای بلند تری گفتم: - گفتم بزار پاک بشه مهم نیست. امیرعلی مردد گفت: - ولی عروس ها که حساس ان و مدام هی چک می کنن مبادا ارایش شون خراب شده باشه. پوزخندی زدم و گفتم: - عروس ها حساس ان مبادا ارایش شون خراب بشه توی چشم داماد زشت باشن یا جلوی فک و فامیل ولی من نه عروس واقعی ام نه داماد واقعی دارم و نه خانواده پس مهم نیست خراب بشه. امیرعلی گفت: - از حرف صبح ام ناراحت شدی؟ لب زدم: - تو فقط راست شو گفتی حقیقت هم تلخه! منم به تلخی عادت دارم. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 امیرعلی خواست چیزی بگه که گفتم: - خواهش می کنم بس کن نمی خواد دلیل بیاری حرف های الکی بزنی تاحال من خوب بشه دل منو با وعده و عید خوش کنی من می دونم تو منو دوست نداری من اون دختری که می خوای نیستم و همه ی این چیز ها به خاطر عملیاتته می دونم می دونم می دونم اصلا من کیم که تو بخوای به من اهمیت بدی منو خانواده خودم نخواستن تو بخوای؟اینکه یه ادمی منو نخواد این عجیب نیست چون تاحالا هیچکس نخواسته این که یکی پیدا بشه بگه منو می خواد عجیبه!خواهش می کنم تمام ش کن چیزی نگو. ساکت شد و با اخم به جلو نگاه می کرد. نفس هاس عمیق پی در پی می کشیدم تا بغض م فروکش کنه اما مگه بیخ گلوی من رو ول می کرد؟ رسیدیم باغ برای عکاسی. عکاس که اوضاع ما رو دید جلو نیومد جلوی لباس مو بالا گرفتم و یه طرف باغ و گرفتم رفتم وقتی از امیرعلی دور شدم روی چمن نشستم و زانو هامو بغلم کردم اما با این لباس پفی سخت بود واقعا. ای کاش زمان زود تر بگذره و امروز هم تمام بشه! سرمو روی پاهام گذاشتم و چشامو بستم. خیلی خسته ام به یه خواب عمیق نیاز دارم شاید یه خوابی که اصلا بیدار نشم! روی چمن دراز کشیدم و چشامو بستم که خوابم برد. همین که رسیدیم پیاده شد و ازم دور شد. حرف هاش همه بوی غم می داد وحشتناک هم بوی غم می داد دلم می خواست همدم ش باشم حداقل من همدم ش باشم ولی گند می زنم فقط همدم که نیستم هیچ نمک روی زخم فقط. دنبال ش رفتم که دیدم مثل بچه ها سرشو روی پاش گذاشت و بعد هم دراز کشید و خواببد. سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
هدایت شده از سَیِّدِةْٓ¹⁰⁵
👒 📗 با صدای امیرعلی چشم باز کردم. نشستم و بهش نگاه کردم هوا تاریک شده بود. لب زد: - بریم داره دیر می شه. بی حرف سری تکون دادم و بلند شدم بی حوصله دنبال ش راه افتادم که درو برام باز کرد نشستم و لباس مو جمع کردم درو بست و سوار شد. حرکت کرد و مدام زیر چشمی بهم نگاه می کرد. بی حوصله از شیشه به بیرون نگاه می کردم و به من بود الان فقط می رفتم توی اتاقم و می خوابیدم. با رسیدن مون به تالار نمایش شروع شد. مهمون ها جلو اومدن و امیرعلی پیاده شد با بقیه دست داد و طبق رسم دست اقاخان رو بوسید. ای لعنت به شب اول قبرت اقا خان که جز بدی کاری نکردی! من که حتی جلو هم رفتم و بعد از اینکه کلی جلومون رقصیدن اجازه دادن بریم داخل. همه دورمون حلقه زدن و وادارمون کردن حداقل دست همو بگیریم و بازی کنیم. امیرعلی نگاهش به من بود و من نگاهم به زمین. نمی دونم چقدر گذشت اما اصلا متوجه گذر زمان نبودم. حال ادم که خوب نباشه هیچی خوب نیست! دستای امیرعلی رو ول کردم و گفتم: - خسته شدم. از بین بقیه بیرون اومدم و سمت جایگاه رفتم نشستم و چشامو بستم. با صدای کشیده شدن صندلی چشامو باز کردم امیرعلی کنارم نشست و نگاهی بهم انداخت. بی توجه به جلو چشم دوختم که گفت: - خسته ای؟ با دستام خودمو بغل کردم و گفتم: - مهم نیست. وقتی دید اصلا حوصله حرف زدن باهاشو ندارم ساکت شد و دیگه تا اخر مراسم حرفی نزد فقط مدام نفس شو سنگین رها می کرد و نگاهم می کرد. اخمام به شدت توی هم رفته بود و دلم می خواست پاشم دیجی رو خفه کنم تا این اهنگ های مزخرف و قطع کنه! سیده¹⁰⁵ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ ⸾🫧͜͡🦋⸾⇜ ‌‌ـ ـ ـ ـــــ⊰❀⊱ـــــ ـ ـ ـ
بفرمایید اینم رمان بشمر ببین چندتاس
شب خووووش 🪴🌌
صب بخیر✨
البته که من این ساعت بیدار نشدم🤭
اومدیم اردوووو😁
هدایت شده از سـاداتْــ⁴⁷²؛🇮🇷
بسم الله 🥲 من آمدم 🫂😂🤌🏻 یه نکته 🗿 دوستان و ادمینای زحمت کش اهم اهم بچه ببینید ما برای حضرت فاطمه و خشنودی صاحب الزمان و اینکه یه کاری در راستای انقلابمون کرده باشیم کانال زدیم ،ما دنبال طرفدار جمع کردن نیستیم مگه ما میخوایم سلبریتی بشیم ؟؟ نه ،قطعا ن! ما میخوایم مردم رو آگاه کنیم ،میدونستید اگر یکی بیاد یکی از پست هامون رو ببینه یه جرقه ی خییلییییییییی ریز تو زندگیش ایجاد شه حتی بدون اینکه بیاد یه پیام بده تو ناشناس چقدررررر ارزششش بالاتره ؟ پس بیخودی ذهن خودتون در گیر نکنید و قبل از هر فعالیت به خودتون یاد آوری کنید که برا خشنودی اباعبدالله دارید کار انجام انشاءالله قبول باشه 💆🏻‍♀💚✨ پس خودتون رو اذیت نکیند ؛ خب؟:)))
سلاممم