🏴
شهید حاج قاسم سلیمانی:
من قدرت او را ومحبت مادری او را
در هور، در وسط میدان مین دیدم.
وقتی شما مادرهـا نبودید و بچههایتان در خون دست و پا مزدند ، او را دیدم ...
//۲۱》من از خاک پای تو سر بر ندارم
@Baaresh21
🏴
کنون نهاده علی سر به روی شانهی در
و روی گونهی او خاطرات میلرزد...
//۲۱》عالم بمیره برا مظلومیتت علی😞
@Baaresh21
بارشِ۲۱
🏴 کنون نهاده علی سر به روی شانهی در و روی گونهی او خاطرات میلرزد... //۲۱》عالم بمیره بر
🏴
جایِ تمام شهر خودم گریه میکنم
از بس که خالی است در این خانه جای تو
//۲۱》مظلوم علی...
@Baaresh21
🏴
خون گریه میکنند ملائِک گمان کنم
زینب به خانه روضهےی مادر گرفته است
//۲۱》یا فاطمه...
@Baaresh21
🏴
بغض کرد و گفت مردم! شعلهها از در گذشت
بر سر دختر چه آمد تا که بابا درگذشت
زد به سینه، چند یا زهرای اشکآلود گفت
بعد از آن از چند و چون روضه مادر گذشت
روضهخوان رفت و به ظهر داغ عاشورا رسید
من همان جا ایستادم... شعلهها از در گذشت
...
بارشِ۲۱
🏴 بغض کرد و گفت مردم! شعلهها از در گذشت بر سر دختر چه آمد تا که بابا درگذشت زد به سینه، چند یا زهر
من میان کوچه بودم روضهخوان در کربلا
آه، آن شب بر دل من روضهای دیگر گذشت
تازیانه رفت بالا و غلاف آمد فرود
تیغ پشت تیغ از جسم علیاکبر گذشت
شعله بود و محسن ششماهه و دیوار و در
تیری آمد از گلوی تشنه اصغر گذشت
...
بارشِ۲۱
من میان کوچه بودم روضهخوان در کربلا آه، آن شب بر دل من روضهای دیگر گذشت تازیانه رفت بالا و غلاف آ
میخ در بر سینه پر مهر مادر حمله کرد
آب دیگر از سر عباس آبآور گذشت
ریسمان بر گردن حبلالمتین انداختند
قافله از بین غوغای تماشاگر گذشت
ذکر حیدر داشت زهرا، مسجد از جا کنده شد
ذکر حیدر داشت مولا از دل لشکر گذشت
...
بارشِ۲۱
میخ در بر سینه پر مهر مادر حمله کرد آب دیگر از سر عباس آبآور گذشت ریسمان بر گردن حبلالمتین انداخت
درد پهلو، زخم بازو... فاطمه از پا نشست
تیر و نیزه از تن فرزند پیغمبر گذشت
من سراپا اشک بودم، طاقتم از دست رفت
روضهخوان از ماجرای خنجر و حنجر گذشت
روضهها اینجا گره میخورد، بابا رفته بود
هیچکس اما نمیداند چه بر دختر گذشت
//۲۱》علی سلیمیان
@Baaresh21
🏴
کاشکی زودتر این پیروهن آماده شود
بهر فردای حسینم کفن آماده شود...
//۲۱》مادری دست به پهلو...😭
@Baaresh21
بارشِ۲۱
🏴 کاشکی زودتر این پیروهن آماده شود بهر فردای حسینم کفن آماده شود... //۲۱》مادری دست به پهلو...😭 @B
🏴
گر چه قیامت پر از، نالهی یا فاطمه است
فاطمه هم نالهاش، بر لب عطشان توست
//۲۱》شب زیارتیِ ارباب💔
@Baaresh21
🏴
خیلی گذشته بود از آن روز که رو در رویِ رسولِ خدا(ص) نشسته بود و گفته بود: «یا رسول الله! مرا رغبت افتاده است در فاطمه(س)»! خیلی گذشته بود از آن شب که مهارِ ناقه بانویش در دستِ سلمان بود و صدای شعرخوانی و شادیِ زنان مهاجر و انصار در کوچههای مدینه پیچیده بود؛ از آن شب که فاطمه(س)، خاتونِ خانه او شده بود. همیشه وقتی به فاطمه(س) فکر میکرد همه وجودش را شُکر و شادی پر میکرد. انگار خدا توی همه این سالها یک همپا و همقدم خوب برایش گذاشته باشد. فکر کرد هنوز هم اگر کسی از او میپرسید «همسرت چطور همسری بود؟» همان جوابی را میداد که فردای عروسی به رسولِ خدا داده بود؛ فاطمهاش راستی بهترین یاور بود برای بندگیِ خدا
از چشمهایش مثل ابر بهار، باران آمد. از کار تدفین زهرا –سلام خدا بر او-، فارغ شده بود. رو کرد به مزار پیامبر(ص)؛ «یا رسولالله! امانتت برگردانده شد... اما در فراق فاطمهات صبرم کم شده، طاقتم تمام شده...» این شکایت از بیصبری و کمطاقتی را همان مردِ جنگیِ عرب داشت میگفت، همان فاتح خیبر؛ صاحبِ ذوالفقار؛ مردِ لیله المبیت. میدانید! خیلی سخت است آدم «بهترین یاورش برای بندگی خدا» را، آرام و مخفی، توی تاریکی شب به دست خاک بدهد.
فاطمیهها آدم دلش میخواهد بنشیند و برای آن مرد بزرگ گریه کند؛ وقتی که صبرش تمام شده بود، وقتی که اندوهش ابدی شده بود.
//۲۱》متنهای شبانه🌿
@Baaresh21