eitaa logo
⸤♥️̶̶ⷮ ⷩ ̶ⷷ𖡬𝀗𝄄بـاوان⸣
32.6هزار دنبال‌کننده
4.7هزار عکس
675 ویدیو
93 فایل
⬪ مگرمی‌شودازکسی‌گذشت‌کہ تمام‌شعرهایت‌رامدیونِ‌چشم‌هایش‌هستی: )𖨥🎻𖥷 باوان˼جگرگوشـ˒˒♥️˓˓ـھ˹ - - تبلیغات https://eitaa.com/joinchat/3400269970Ccc320fc010 ‌‌‌‌‌‌ کپی‌حرام!تابع‌فوروارد استفاده‌شخصی‌مانعی‌ندارھ‌‌رفیق☁️.
مشاهده در ایتا
دانلود
" و ان تمنیتُ شیئاََ فانت کل التمنی " و اگر چیزے را آرزو کنم ، همہ‌ے آرزوے من تویے . . 💛 𝐸𝑖𝑡𝑎𝑎.𝑐𝑜𝑚.𝐵𝑎𝑎𝑣𝑎𝑛
یه جایی از رابطه هست که یکی از طرفین میدونه رابطه تموم شدست، ولی اون یکی نمیدونه اونجا خیلی غم انگیزه ᴇɪᴛᴀᴀ.ᴄᴏᴍ.ʙᴀᴀᴠᴀɴ
'بہ‌نام‌بال‌های‌پروازۅشۅقِ‌رهایـے🕊 . . .'
‹🐚› . • ﹝‌بـہ‌چہ‌ماننـدڪنم‌درهمـہ‌آفـٰاق‌تـورا؟! آن‌چہ‌دروهم‌من‌آیدتوازآن‌خوب‌تری☁️؛﹞
جنابِ‌سـعـدی، در جوابِ اونایی‌‌که از عاشـق‌ شُـدن میتَـرسن گفته؛ [عـشـق، صِیدی‌ست که تیرَت به‌خَطا هم بروَد، لـذّتَـش کنجِ دلَـت تا به‌اَبـد خواهد ماند...! :)🌱❤️]
نازکنی،نظرکنی،قہرکنی،ستم‌کنی ؛ گرکه‌جفا،گرکه‌وفا؛ازتوحذرنمیکنم - مولانا📼🕊؛
'بہ‌نـام‌بال‌های‌پروازۅشۅقِ‌رهایـے🕊 . . .'
دقیقا الان اون مرحله از زندگیم هستم که دکتر هلاکویی میگه: «بعضی وقتا، آرامش من مهم تر از اثبات حرفامه. پس بحث نمیکنم!» 😌🌱🪄
‹ دستم را گرفت و گذاشت روی صورتِ کوچَکَش ؛ و با لحن کودکانه اش گفت : من تورو بیشتر از همه ی آدمای دیگه دوست دارم! انگشتم را رویِ لپ هایِ خٌنَکَش حرکت دادم و با دندان هایی که از دوست داشتنِ زیاد، رویِ هم فشرده بودم بدون اینکه دهانم تکانِ زیادی بخورد گفتم: چرا قربونت برم؟ دماغش را بالا کشید و با لحن معصومانه ای گفت: چونکه وقتی سرما میخورم فقط تو منو بوس میکنی ... با دستِ چپم موهایش را نوازش کردم و به تو فکر کردم که حتما خیلی دوستم داشتی وقتی بینی سرماخورده ام را شوخیانه با دستمال میگرفتی و دستمال را میگذاشتی توی جیبت... انگشتِ اشاره ام را گرفت و ناخن های بلندِ لاک زده ام را با دقت تماشا کرد و گفت: " آهان بخاطر یه چیز دیگم دوسِت دارم، بخاطر اینکه ناخن هات قشنگه " لبخند زدم و به تو فکر کردم که وقتی ناخن هام را کوتاه میکردم بازهم دوستم داشتی ... دوید تویِ آشپزخانه بسته ی پاستیلِ رویِ کانتر را برداشت و برگشت توی اتاق، بسته ی پاستیل را جلویِ صورتم گرفت و سرش را به علامت تعارف تکان داد، مهربانانه دستم را بالا آوردم و گفتم "مرسی عزیزدلم خودت بخور نوش جان"، رویِ تخت کنارم نشست و گفت" الانِ الان فهمیدم که واسه یه چیزِ دیگم دوسِت دارم " کنجکاوانه نگاهش کردم، بدون اینکه حرفی بزنم خودش ادامه داد "بخاطر اینکه هروقت خوراکیایی که دوست دارم بهت تعارف میکنم میگی نمیخورم و همش واسه خودم میشه " و خندید، دوباره تو آمدی تویِ خیالم، یادِ آن روز تویِ خیابانِ رٌز افتادم، بسته ی لواشک تویِ دستم بود و داشتم کنارت قدم میزدم، چیزی نمانده بود به آخرش، پلاستیک را از رویش کنار زدم و گفتم " بیا لواشک بخوریم" رویِ صورتت خنده ی کِش داری نشست و گفتی " من که میدونم چقدر عاشق لواشکی، تو بخور من نگات میکنم "، آن روز حواسَم نبود دوست داشتن گاهی میتواند از همین چیزها آغاز شود، از همین رفتارهای ظریفِ عاشقانه که چشم هایِمان گاهی از دیدنشان به سادگی میگذرد اما امروز خوب میدانَم با معیارهایِ کودکانه اگر دوست داشتن را اندازه بگیریم، اتفاق های بهتری تویِ دنیا می اٌفتد... چانه ام را گرفت و گفت:"خاله خاله حالا تو بگو چرا منو بیشتر از همه دوست داری " جٌثه ی کوچِکَش را تویِ آغوش گرفتم و گفتم " چون بهم یاد دادی واسه دوست داشتن آدما حتما نباید دنبال دلایل بزرگ بود چیزایِ کوچیک و قشنگتری هم هست " خودش را انداخت تویِ آغوشم، چشم هام را بستم و به خودم قول دادم کودکانه دوستت داشته باشم ، آنطور که دیگران نمیدانند . .🌱'🔓! › - نازنین‌عابدین‌پور