eitaa logo
‹ باب‌حِطّة ›
86 دنبال‌کننده
299 عکس
56 ویدیو
3 فایل
قُل هَل تَرَبَصونَ بِنا إلا إحدى الحُسنَيَين • القدس لنا 🇵🇸 • |موقوفه| • هر صحبتی بود من اینجام @Ma_hod
مشاهده در ایتا
دانلود
این روایت را دوباره و دوباره خواندم؛ ولی دلم نیامد بدون اینکه چیزی فراتر از “روایت” از آن برداریم، رهایش کنم. از یادداشتی که پای کتاب نوشتم، شروع میکنم: شجاعت، شمشیر کشیدن در برابر امّ‌المؤمنین است؛ نه بازی با الفاظ و معانی و ذوق کردن برای تشویق دیگران. برمی‌گردد به جمل. آنجا که امام حسن علیه‌السلام شتر عایشه را زمین زد، اما محمد بن حنفیه نتوانست. محمد برگشت. و امام علی علیه‌السلام برای دلداری‌اش گفت: لا تَأنَفْ، فَإِنَّهُ ابْنُ النَّبِيِّ وَأَنْتَ ابْنُ عَلِيٍّ دلگیر و شرمنده نباش؛ او پسر پیامبر است و تو پسر علی [روایات متاخر] اما من هر بار به این “برگشتن” فکر می‌کنم، یادِ کربلا هم می‌افتم؛ آنجا که اباعبدالله به سمت کوفه راه افتاد و محمد همراه کاروانش نشد [دربرخی‌منابع نقل شده]. انگار که میان “آن برگشت” و “این نرفتن” ارتباطی بوده و هست. مسئله فقط محمد بن حنفیه نیست. مسئله ما هستیم؛ ما که خیلی وقت‌ها تا پای انتخاب نرسیده، شجاعیم. تا وقتی شمشیر روی زمین است و میدان در قصه‌هاست، از شجاعت حرف می‌زنیم؛ اما وقتی باید قدمی برداشت، مکث می‌کنیم. چرا برمی‌گردیم؟ چرا از امّ‌المؤمنین‌ها می‌ترسیم؟ از عنوان‌ها؟ از اسم‌ها؟ از نان؟ از معیشت؟ از اینکه یک طرفِ ماجرا “حق” باشد و طرف دیگر، همه‌ی چیزهایی که سال‌ها برای حفظشان زحمت کشیده‌ایم؟ البته ما همیشه هم از باطل نمی‌ترسیم؛ شاید از هزینه‌ی ایستادن در برابر باطل می‌ترسیم. و اینجاست که دین هم برایمان دو جور می‌شود. اگر رحمانیتش به من برسد، مسلمانی یعنی پادشاهی؛ یعنی خدا همان‌قدر خوب است که من در رفاه و آرامشم. اما اگر نوبت انذار و تکلیف و خشمش برسد، ناگهان مسلمانی می‌شود دین امضاییِ آباء و اجدادی؛ چیزی که از پدرانمان به ارث برده‌ایم، امضایش کرده‌ایم و دیگر قرار نیست از ما چیزی بخواهد. دینِ بی‌هزینه. دینِ بی‌میدان. دینی که قرار نیست نانمان را به خطر بیندازد، جایمان را عوض کند، آبرویمان را کم کند یا مجبورمان کند میان آسودگی و حقیقت یکی را انتخاب کنیم. اما علی علیه‌السلام را اگر دوست داریم، باید از او همین را یاد بگیریم؛ اینکه حقیقت همیشه با چهره‌ی دشمنِ بی‌نام‌ونشان روبه‌رویت نمی‌ایستد. گاهی امّ‌المؤمنین پشت سرش ایستاده است. گاهی عنوان دارد. گاهی عصمت دامنش از خطا به دور است. گاهی مردم پشت سرش نماز می‌خوانند. و درست همین‌جاها شجاعت آغاز می‌شود؛ نه آنجا که همه با تو موافق‌اند. شجاعت، شمشیر کشیدن در میدانِ بی‌خطر نیست. شجاعت یعنی ایستادن، آن هم وقتی که می‌دانی اگر بایستی، چیزی را از دست می‌دهی. نانت را. آرامشت را. نامت را. و شاید حتی بعضی آدم‌هایی را که دوستشان داری. برای همین است که آن “برگشتن” برای من این‌قدر مهم شده. آدمیزاد یک بار در جمل برمی‌گردد، یک بار در کربلا نمی‌رود و هزار بار دیگر در زندگی خودش همان تصمیم را تکرار می‌کند. فقط میدان عوض شده است؛ یک روز شتر است، یک روز کوفه. یک روز نان. یک روز آبرو. و یک روز، ترس تنهایی آن هم در دنیایی که اعتبارت، جمعیت طرفداران است. به اینجا که می‌رسم، می‌گویم شاید اصلا سوال این نیست که من چقدر محب مولای خود هستم؟ شاید باید بپرسم: وقتی نوبت ایستادن برسد، ما کجای این میدانِ ابتلاء می‌ایستیم؟
وقتی بعد از پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله مردم با ابوبکر بیعت کردند، سلمان گوید: نزد حضرت علی علیه‌السّلام رفتم، او مشغول غسل دادن پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله بود، عرض کردم: هم‌اکنون ابوبکر بالای منبر رسول خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله جای گرفته و به خدا سوگند که راضی نیست مردم با یک دست با او بیعت کنند بلکه با هر دو دست با او بیعت می‌کنند.¹ علی علیه‌السّلام فرمود: ای سلمان آیا فهمیدی اولین کسی که بالای منبر با ابوبکر بیعت کرد که بود؟ عرض کردم: نمی‌دانم، همینقدر دیدم که در سقیفه بنی ساعده وقتی انصار در انتخاب خلیفه منازعة می‌کردند نخستین کسی که با او بیعت کرد مغیرة سپس بشیر بن سعد و ابوعبیده جراح و بعد از آن دو عمر و سپس سالم مولی ابوحذیفه و معاذبن جبل. حضرت فرمود: اینها را از تو نپرسیدم آیا می‌دانی وقتی ابوبکر بالای منبر رفت نخستین کسی که با او بیعت کرد که بود؟ عرض کردم: نه ولی پیر مردی سالخورده را دیدم که بر عصای خود تکیه زده بود و میان دو چشمش اثر سجده زیادی بود و او نخستین کسی بود که از پله منبر بالا رفت و در حالی که گریه می‌کرد گفت: شکر خدای را که مرا از دنیا بیرون نبرد تا تو را در این جایگاه دیدم، دست بگشا، ابوبکر دستش را باز کرد، پیرمرد بیعت کرد و سپس از منبر پائین آمده و از مسجد خارج شد. علی علیه‌السّلام فرمود: دانستی او که بود؟ گفتم: نه، ولی از سخنان او ناراحت شدم زیرا مثل آن بود که از رحلت پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله خوشحالی می‌کرد. حضرت فرمود: او ابلیس لعنة اللّه بود، پیامبر خدا صلی‌الله‌علیه‌وآله به من خبر داد که شیطان و سران اصحاب او در غدیر خم که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله مرا برای مردم (به امامت) نصب کرد، حضور داشتند، آنگاه که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وآله فرمود: من از شما به خودتان سزاوارترم و به آنها دستور داد تا حاضرین به غائبین برسانند. در آن هنگام پیروان و ایادی شیطان به ابلیس گفتند: این امت مورد رحمت و محفوظ است، نه تو و نه ما بر آنها راه نفوذ نداریم، اینها امام و رهبر خود را پس از پیامبرشان شناختند. در این موقع شیطان افسرده و ناراحت دور شد. پیامبر اکرم صلی‌الله‌علیه‌وآله به من خبر داد که چون حضرتش رحلت کند مردم در سقیفه بنی ساعدة با آنکه تو نسبت به حق خودت مخاصمه کرده و استدلال می‌کنی با ابوبکر بیعت می‌کنند، سپس به مسجد می‌آیند و اولین کسی که بر روی منبر من به شکل پیرمردی با حالت شاد با او بیعت می‌کند ابلیس است و چنین و چنان می‌گوید، آنگاه در حالیکه به شدت خوشحالی می‌کند و با بینی خود سوت می‌کشد و جست و خیز می‌کند و به دیگر شیاطین گوید: شما خیال کردید که مرا بر ایشان راهی نیست، اکنون دیدید من با آنها چه کردم تا سرانجام دستور خداوند و پیامبر خدا را رها کردند.² ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ دانشنامه امام علی علیه‌السلام جلد ۱ صفحه ۷۷ پی نوشت ها: ¹مدینة المعاجز، ص 122. ²روضه کافی و الاحتجاج، ج 1 ص105 و کتاب سلیم بن قیس، ص 78.
اللهم انه نزل مجاهدا موحدا اللهم اللهم اللهم انه نزل عندک شهیدا اللهم انه نزل عندک قتیلا للاسلام، قتیلا لسیاستها، قتیلا لعظمتها و سیادتها و مولویتها و وحدتها...
احمد بن عُبَیْداللّٰه بن خاقان که از بدترین ناصبیان و دشمن‌ترین آن‌ها نسبت به آل‌علی علیهم‌السلام بود، راجع به شخصیّت و جایگاه امام عسکری علیه‌السلام در چشم مردم چنین نقل می‌کند: با اعلام خبر وفات حسن بن علی، سامرا یک‌پارچه شیون و فریاد شد. تمام شهر ناله سر می‌داد و فریاد می‌زد: «ابن‌الرّضا از دنیا رفت!» خلیفه عدّه‌ای را به منزل حسن بن علی فرستاد تا خانه و اتاق‌ها را تفتیش کنند. تمام اموال ایشان مُهروموم شد. سپس فرستادگان خلیفه به دنبال اثری از فرزندش، خانهٔ وی را زیرورو کردند. در روز تشییع او تمام بازارهای شهر تعطیل گردید. و پدرم [عُبَیْداللّٰه بن خاقان] و بنی‌هاشم و فرماندهان و منشیان و تمام مردم در پی جنازه‌اش به‌راه‌افتادند. سامرا آن روز مانند روز محشر بود. او که پدرش کارگزار معتصم عباسی و از نزدیکان خلیفه بوده می‌گوید: من در سامرا هيچ‌یک از علويان را به مانند حسن بن علی‌ نديدم و نشناختم، و مثل او در سبک زندگی و وقار و عفّت‌نفس و بزرگواری‌ و محترم‌بودن نزد اهل‌بيت خود و سلطان و تمام بنی‌هاشم نشنیدم؛ همهٔ بنی‌هاشم او را بر شيوخ و بزرگان و فرماندهان لشگر و وزراء و نويسندگان و عموم مردم مقدّم می‌‌داشتند. او مردی‌ گندمگون، گشاده‌چشم، خوش‌قامت، زيباروی‌، خوش‌تركيب، جوان، و با جلال و هيبت بود. و هنگامی که چشم پدرم به او می‌افتاد، چند گامی به سوی او می‌دوید و چون به او می‌رسید، او را در آغوش می‌گرفت و صورت و دو شانه‌اش را می‌بوسید و دستش را می‌گرفت و وی را بالای‌ جایگاه نمازش كه همواره بر آن می‌‌نشست، می‌نشاند و خود نیز کنار او می‌نشست و با تمام توجّه با وی‌ سخن می‌‌گفت و او را با كُنيه خطاب کرده و می‌گفت: «جعلت فداک»، «فداک أبی و أمّی..». به ياد ندارم كه با احدی‌ از بنی‌‌هاشم و يا فرماندهان و يا ولیّ‌عهدها چنين كرده باشد. 📚 كمال‌الدین‌وتمام‌النعمة
پدری در دم مرگ است و به بالین پسرش... [اَللّهُمَّ عَجِّل لِوَلیِّکَ الفَرَج]
سلام شیعیان امیرالمؤمنین؛ پدر دوست عزیزمان به رحمت خدا رفتند. اگر مقدور است فاتحه‌ای بدرقه‌ی راهشان کنید.
‌ حق گفت: بنده ی من، چون بِراهی نشینی همراهت مَنم و چون به منزل شور آیی، میزبانت منم و چون سخنگویی، شنونده ی سخن منم و چون اندیشه کنی، داننده ی اندیشه ات منم و چون به من درگُریزی، دستگیرت منم و چون از من ترسی، ایمن کننده ات منم و چون به من امید داری، وفا کننده ات منم. من با توام تو نیز با من باش که به آبادانی با توام و به ویرانی با توام. پس طریق یقین گیر تا راه بر تو کوتاه گردد. ابوالحسن خرقاني
أَشْهَدُ أَنْ لَاإِلٰهَ إِلّا اللّٰهُ وَحْدَهُ لَاشَرِيكَ لَهُ، وَأَشْهَدُ أَنَّ مُحَمَّداً عَبْدُهُ وَرَسُولُهُ، وَأَنَّهُ سَيِّدُ الْأَوَّلِينَ وَالْآخِرِينَ، وَأَنَّهُ سَيِّدُ الْأَنْبِياءِ وَالْمُرْسَلِينَ . اللّٰهُمَّ صَلِّ عَلَيْهِ وَعَلَىٰ أَهْلِ بَيْتِهِ الْأَئِمَةِ الطَّيِّبِينَ. گواهی می‌دهم که معبودی جز خدا نیست، یگانه و بی‌شریک است و گواهی می‌دهم که محمّد بنده و رسول اوست و آقای پیشینیان و پسینیان و سرور پیامبران و رسولان است، خدایا بر او و اهل‌بیتش، آن امامان پاک درود فرست.
امیرالمؤمنین ع که عالم وجود را پر کرده است در نسبت خودشان با نبی ختمی ص چنین فرمودند: إِنَّمَا أَنَا عَبْدٌ مِنْ عَبِيدِ مُحَمَّدٍ صَلَّى اللَّهُ عَلَيْهِ وَ آلِه‌ ترجمه: من شأنی ندارم جز اینکه بنده‌ای از بندگان نبی ختمی ص باشم! - کافي
نقد، تذکّر و مطالبهٔ مستدلّ و منصفانه هیچ منافاتی با وحدت نداره عزیزان. رهبر شهید ما که خودشون بزرگ‌ترین حامی تمام دولت‌ها بودن و یکسره عموم مردم و سائر قوا رو به وحدت و تعامل و همکاری با اون‌ها دعوت می‌کردن، یک لحظه از تذکّر و انتقاد محترمانه و مستدلّ که گاهی توأم با قدری خشم انقلابی هم بود، دست برنداشتن. همهٔ ما خاطرمون هست که ایشون در کنار حمایت‌های پدرانه و هزینه‌‌هایی که از آبروشون برای دولت‌ها می‌کردن، چقدر در برابر نظریه‌پردازی‌های غلط دولتی‌ها و یا اتاق‌‌فکرشون قاطعانه می‌ایستادن و برای مردم روشن‌گری می‌کردن. شرایط حساسه؟ بله ما هم می‌دونیم شرایط حساسه؛ فلذا از انتقاد در مسائل جزئی، سلیقه‌‌بردار و پیش‌پاافتاده خودداری می‌کنیم، اما نمی‌شه که فلان مسؤول دولتی که وکیل و نمایندهٔ یک ملّته، با حرف‌ها و موضع‌گیری‌هاش آبرو و عزّت ملّی ما رو مخدوش کنه و ما بگیم نه، وحدت اقتضاء می‌کنه که ما سکوت کنیم! بلکه برعکس، چون دشمن داره القاء می‌کنه که در فضای سیاسی ایران همه به ناامیدی و انفعال مطلق رسیدن، ما نقد محترمانه و منصفانهٔ عملکرد مسؤولین رو جهاد با دشمن خارجی می‌دونیم. البته در این زمینه قطعاً تمام تلاشمونو می‌کنیم که به مواردی که رهبر شهید در رابطه با نقد منصفانهٔ اصولی فرمودن، پایبند باشیم.
خدایا به حق سیدالشهداء، لبنانِ مقاوم رو حفظ کن. به حق همون امامی که همه چیزش رو در راهت فدا کرد، در این نقطه که دقیقه‌ها هم مهم‌اند، نذار اون چیزی که داره اتفاق می‌افته اتفاق بیفته…